چهارشنبه ٣٠ مهر ١٣٩٩
صفحه اصلی > مقالات 
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 767319
 بازدید امروز : 499
 کل بازدید : 2410473
 بازدیدکنندگان آنلاين : 2
 زمان بازدید : 0/1562
اخبار > امام حسن(ع) همراه و هماهنگ پدر بود و از بيدادگران انتقاد و از ستمديدگان حمايت مي‏ کرد.


  چاپ        ارسال به دوست

پيشواي دوم حضرت امام حسن(ع)

امام حسن(ع) همراه و هماهنگ پدر بود و از بيدادگران انتقاد و از ستمديدگان حمايت مي‏ کرد.

نواده‏ ي پيامبر عزيز اسلام(ص)، و نخستين فرزند اميرمؤمنان علي و فاطمه(س) در نيمه‏ي ماه رمضان، در سال سوم هجري، چشم به جهان گشود.(1) پيامبر(ص) براي گفتن تهنيت، به خانه‏ي علي آمد و نام او را، از سوي خدا«حسن‏» نهاد.(2)

 

با پيامبر

حدود هفت ‏سال از زندگي اين نواده، با پيامبر عزيز اسلام(ص) گذشت(3). پدر بزرگ مهربان، او را سخت دوست مي‏ داشت: چه بسيار که او را بر شانه مي‏ نهاد و مي‏ گفت: خداوندا، من دوستش دارم، تو نيز او را وست‏ بدار!»(4) آن که حسن و حسين را دوست‏ بدارد، مرا دوست داشته است و آن که با اين دو کينه ورزد و ايشان را دشمن بدارد، با من دشمن کامي کرده است...(5) و هم مي ‏فرمود: «حسن و حسين، سرور جوانان بهشتند»(6). و نيز مي ‏فرمود: «اين دو فرزند من، امامند، چه قيام کنند و چه نکنند(7)». بزرگي منش و سترگي روح آن امام، چندان بود که پيامبر ارجمند اسلام(ص) او را با خردي سال و کمي سن، در برخي از عهدنامه ‏ها، گواه مي‏ گرفت، واقدي آورده است که: پيامبر، براي‏«ثقيف‏» عهد ذمه بست، خالد بن سعيد آن را نوشت و امام حسن و امام حسين -درود خدا بر آنان- آن را گواهي فرمودند(8). و هم، آن گاه که پيامبر به امر خدا، با اهل نجران، به‏«مباهله‏» برخاست، امام حسن و امام حسين و حضرت علي و فاطمه(س) را نيز به فرمان خداي، همراه خويش برد و آيه‏ي تطهير در پاک دامني آن گراميان فرود آمد(9).

 

با اميرمؤمنان(ع)

امام حسن(ع) همراه و هماهنگ پدر بود و از بيدادگران انتقاد و از ستمديدگان حمايت مي‏ کرد. به هنگامي که ابوذر به ربذه تبعيد مي ‏شد، عثمان دستور داد هيچ کس او را بدرقه نکند، اما امام حسن و برادر گرامي اش، همراه با پدر بزرگوارشان، از آن آزاده‏ي آواره،به گرمي بدرقه کردند... و به هنگام بدرود، از حکومت عثمان ابراز بيزاري نمودند و ابوذر را به شکيبايي و پايداري پند دادند(10). به سال 36 هجري با پدر از مدينه به سوي بصره آمد تا آتش جنگ جمل را که عايشه و طلحه و زبير بر افروخته بودند، فرو نشانند. پيش از ورود به بصره به فرمان حضرت علي(ع)، همراه عمار -صحابي بزرگ و پاک- به کوفه رفت تا مردم را بسيج کند و آن گاه با مردم به ياري امام، به سوي بصره بازگشت(11). و با سخنراني هاي شيوا و محکم خويش، دروغ عبدالله بن زبير را -که قتل عثمان را به حضرت علي(ع)، نسبت مي‏ داد- آشکارا ساخت و هم در جنگ همکاري ها کرد تا پيروز باز گشتند(12). در جنگ صفين نيز، همراه پدر، پايمردي ها کرد. در اين جنگ، معاويه، عبيدالله بن عمر را نزد او فرستاد که: «از پيروي پدر دست ‏بردار، ما خلافت را به تو وا مي ‏گذاريم، چرا که قريش، از پدر تو به سابقه‏ي پدر کشتگي ‏ها، ناراحتند، اما ترا پذيرا توانند شد...» امام حسن(ع) در پاسخ فرمود: «قريش بر آن بود که پرچم ‏اسلام را بيفکند و در هم پيچد، اما پدرم، به خاطر خدا و اسلام، گردن کشان ايشان را کشت و آنان را پراکند، پس با پدرم بدين جهت ‏به دشمني برخاستند و بدو کينه مي‏ ورزند(13). او در اين جنگ، هماره از پشتيباني پدر، دست نکشيد و تا پايان همراه و همدل بود، و چون، دو تن را از سوي سپاه(سپاه حضرت علي(ع) و معاويه)، برگزيدند تا«حکم‏» شوند، و آنان به ناروا حکم کردند، امام حسن به فرمان پدر، در يک سخنراني پر شور، توضيح داد که: «اينان برگزيده شدند تا کتاب خداوند را بر خواهش دل، پيش دارند و مقدم شمارند اما، واژگونه رفتار کردند و چنين کسي، حکم ناميده نمي ‏شود، بلکه‏«محکوم‏»است(14)». حضرت اميرمؤمنان علي که درود خداوند هماره بر او به هنگام رحلت‏ بنا به فرماني که از پيش از پيامبر اسلام(ص) داشت، امام حسن(ع) را جانشين خويش فرمود، و امام حسين ‏و ساير فرزندان گرامي خويش و بزرگان شيعه را بر اين امر، گواه گرفت.(15)

 

خوي و منش

1- پرهيزگاري: توجهي ويژه به خداوند داشت، آثار اين توجه را گاه از چهره‏ي او به هنگام وضو در مي‏ يافتند: چون وضو مي ‏گرفت، رنگ مي ‏باخت و به لرزه مي ‏افتاد، مي‏ پرسيدند که چرا چنين مي ‏شوي؟ مي‏ فرمود: آن را که در پيشگاه خدا مي‏ ايستد، جز اين سزاوار نيست. از امام ششم(ع) آورده‏اند که امام حسن(ع) عابدترين مردمان زمان خويش بود و هم با فضيلت ‏ترين چون به ياد مرگ و... و رستخيز مي ‏افتاد، مي ‏گريست. و بي حال مي‏شد(16). پياده و گاه برهنه پا، 25 بار به خانه‏ي خدا رفت(17)...

 

2- بخشندگي: آن روز به خانه‏ي خدا رفته بود... همان هنگام مي‏ شنيد که مردي با خدا به گفتگو نشسته است که: خداوندا، ده هزار درهم نصيبم کن...امام(ع) هماندم به خانه بازگشت و آن پول را براي او فرستاد. يک روز،کنيزي از کنيزان او، دسته گلي خوشبوي به تحفه، پيشکش کرد، امام(ع)، در مقابل او را آزاد فرمود و چون‏ پرسيدند چرا چنين کردي؟ فرمود: خدا ما را چنين تربيت کرده است و اين آيه را باز خواندند: «و اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها» يعني چون به شما هديه‏اي دادند، به نيکوتر، پاسخ گوييد(18). سه بار در زندگي، هر چه داشت، حتي کفش -و پاي افزار- را به دو نيم تقسيم کرد و در راه خدا داد(19).

 

3-بردباري: مردي از شام، به تحريک معاويه، روزي امام را به دشنام گرفت. امام(ع) چيزي نفرمود تا ساکت ‏شد، آن گاه با لبخندي شيرين او را سلام گفت و فرمود: پير مرد! فکر مي ‏کنم غريب هستي، و گمان مي ‏برم در اشتباه افتاده‏اي، اگر از ما رضايت ‏بخواهي،خواهيم داد و هم اگر چيزي بطلبي، و اگر راهنمايي مي‏جويي، راهنماييت ‏خواهيم کرد، و اگر باري بر دوش داري، بر مي‏ داريم و يا گرسنه‏اي سيرت مي ‏سازيم و اگر نيازمندي، نيازت بر مي ‏آوريم و باري، هر کاري داري، در انجام آن حاضريم. و هم اگر بر ما وارد شوي، راحت ‏تر خواهي بود که وسايل پذيرايي از هر گونه ما را فراهم است. مرد، شرمسار شد و گريست و گفت: گواهي مي‏ دهم که تو جانشين خداوند بر زميني، خدا بهتر مي ‏داند که رسالت ‏خويش، کجا قرار دهد(20). تو و پدرت، نزد من، مبغوض ترين بوديد و اما اکنون محبوب ترين هستيد. پير مرد آن روز مهمان امام شد و چون از آن جا رفت ‏به دوستي آن گرامي، گرويده بود(21). مروان حکم -که هيچ گاه از آزار آن گرامي فرو گذار نمي‏کرد- به هنگام رحلت آن امام، در تشييع شرکت کرد.

حضرت امام حسين(ع) فرمود: تو به هنگام حيات برادرم، هر چه از دستت‏ بر آمد، کردي، و اما اينک در تشييع او، حاضر آمده‏اي و مي‏ گريي؟. پاسخ داد: هر چه کردم، با کسي کردم که بردباريش از اين کوه -اشاره به کوهي در مدينه- بيشتر بود(22).

خلافت

شامگاه بيست و يکم رمضان سال چهلم از هجرت، حضرت علي(ع)، شهيد شد. بامداد آن روز، مردم در مسجد جامع شهر، گرد آمدند، حضرت امام حسن(ع) که در آن وقت 37 سال داشتند بر منبر فراز آمدند و فرمودند: ديشب، مرد يگانه‏اي از جهان رخت‏ بست که در ميان‏ گذشتگان و هم در بين آيندگان،به دانش و کردار، يکتا بود. همراه پيامبر، جنگ ها کرد و در نگاهباني اسلام و پيامبر، مجاهدانه کوشيد، و پيامبر در جنگ ها، او را به سپاهسالاري مي‏ فرستاد و او هماره پيروز باز مي‏ گشت...

از زرد و سفيد -اشاره به زر و سيم- دنيا، بيش از 700 درهم نگذاشت، آن هم سهميه‏ي او و بر آن بود که با آن خدمتگاري براي خانواده‏ي خود فراهم آورد. بدين هنگام، امام به سختي گريست و مردم نيز گريستند... آن گاه بدان جهت که امامت از مسير راستين خود، انحراف نيابد، جمله‏اي چند، از خويش گفت: من پسر پيامبرم که مژده آور و بيم رسان بود و مردم را به سوي خدا مي ‏خواند. من شعله‏اي از آن چراغ فروزان پيامبري و از خانداني هستم که خداوند، پليدي و آلودگي را از آنان دور گردانيده است و هم از آنانم که در قرآن مجيد، محبت ايشان به وجوب آمده است: قل لا اسئلکم عليه اجرا الا المودة في القربي(23)... «بگوي اي پيامبر، من از شمايان بر رسالتم، پاداشي، جز مهرورزي با خويشانم، نمي‏ خواهم...» آن گاه، امام نشست و عبدالله بن عباس برخاست و گفت: مردم!اين -اشاره به امام حسن(ع)- فرزند پيامبر شما و جانشين علي(ع) و امام شماست، با او بيعت کنيد! مردم، گروها گروه، بدو روي آوردند و بيعت کردند(24). چون معاويه، از آن چه گذشت آگاه شد، جاسوساني به کوفه فرستاد و به بصره، تا هر چه مي ‏گذرد، گزارش دهند و در حکومت امام. از درون، دست‏ به خرابکاري بزنند. امام، فرمان داد آنان را گرفتند و گشتند و نامه‏اي نيز به معاويه فرستاد که: جاسوس مي ‏فرستي؟ گويا جنگ را دوست مي ‏داري؟ جنگ بسيار نزديک است، منتظر باش! انشاء الله(25). از نامه ‏هايي که امام به معاويه نوشت و ابن ابي الحديد آن را نقل مي ‏کند، اين است: ...جاي شگفتي است که قريش پس از مرگ پيامبر، در جانشيني او به ستيزه برخاستند و خود را بر ديگران از عرب، بدين سبب که از قبيله‏ي پيامبرند، برتر دانستند. عرب نيز تن در دادند، اما قريش خود در ميانه‏ي خويش، زير بار برتري ما نرفت ما را که از آنان به پيامبر نزديک تر و خواستار حق خويش بوديم، کنار زدند و بر ما ستم کردند. ما از ستيزه کناره جستيم تا دشمنان و دو رويان، از اين راه، به تخريب اسلام برنخيزند. امروز نيز از تو در شگفتيم که داوطلب امري هستي که به هيچ رو، سزاوار آن نيستي، نه در دين برتري داري و نه اثر خوبي از خويش باز گذارده‏اي، تو فرزند همان گروهي که با پيامبر جنگيدند و هم فرزند دشمن ترين مردم قريش نسبت ‏به پيامبر و اما بدان که پاداش کردارهاي تو با خداوند است و خواهي ديد که سرانجام، پيروزي از آن چه کسي است. سوگند به خدا، چيزي نخواهد گذشت که عمرت پايان مي ‏يابد و به ديدار خدا مي ‏شتابي و او تو را به کيفر کردارهايي که از پيش فرستادي، مي‏ رساند و خدا به بندگانش ستم نمي‏ کند، علي(ع) رفت، مسلمانان با من بيعت کردند، از خدا خواستارم که در دنيا چيزي مرا ندهد که از آن کمبودي در امر دنياي ديگرم، به هم رسد: آن چه مرا بر آن داشت تا اين نامه را به تو، بنويسم، اين است که بين خود و خداوند. عذري داشته باشم، اگر تو نيز، چون ديگر مسلمانان، اين امر را بپذيري به مصلحت اسلام است و تو خود نيز بهره‏اي بيشتر خواهي داشت، باطل را دنبال مکن، تو نيز چون ديگران با من، بيعت کن! تو خود مي ‏داني من سزاوارترم، از خدا بترس و ستمکار مباش و خون مسلمانان را محترم شمار و اگر حاضر نباشي، من همراه مسلمانان، به سوي تو خواهم شتافت و ترا به محاکمه خواهم کشانيد تا خداوند که بهترين داورانست، بين ما حاکم گردد....» معاويه در پاسخ نوشت: «...حال من و تو، همانند حال پيشين شما خاندان با ابوبکر است، يعني به همان گونه که ابوبکر، به بهانه‏ي تجربه‏ي بيشتر، مقام خلافت را از علي(ع) گرفت، من نيز، خود را از تو سزاوارتر مي ‏بينم، و اگر مي ‏دانستم که تو بهتر از من به امور مردم مي ‏رسي و با دشمن رويارويي مي‏ کني، بيعت مي ‏کردم اما مي ‏داني که من از تو سابقه‏اي بيشتر دارم پس بهتر آن که تو پيرو من باشي، من نيز قول مي ‏دهم که خلافت مسلمانان پس از من با تو باشد و هم هر چه بيت المال عراق است از آن تو و نيز خراج و درآمد، هر ناحيه از عراق را که بخواهي، در اختيار تو خواهم گذارد... و السلام‏»(26) معاويه به همان بهانه اي که قريش به وسيله‏ي آن از حضرت علي(ع) رو گرداندند،از بيعت ‏با امام حسن(ع) سر باز زد، او در دل مي‏ دانست که امام از او سزاوارتر است اما رياست خواهي، او را از پيروي واقعيت‏ باز مي ‏داشت، چرا که او مي ‏دانست کمي سن در پيامبراني چون حضرت عيسي و يحيي، مانع پيامبري نبوده است، در امام نيز که جانشين پيامبر است، همين گونه است. معاويه، نه تنها از بيعت‏ سر باز زد، بلکه در صدد از ميان برداشتن امام بر آمد. برخي را به پنهاني فرمان داد تا آن گرامي را بکشند، از اين رو، امام، در زير پيراهن، زره مي‏ پوشيد و بي ‏زره به نماز نمي ‏رفت، به همين جهت‏ يک روز که يکي از اين ماموران مخفي معاويه، به سوي امام تير افکند، به آن گرامي صدمه‏ اي وارد نيامد(27). همين معاويه، که کمي سن را در امام بهانه مي ‏آورد و از بيعت ‏با او تن مي ‏زد،به هنگام ولايتعهدي يزيد، اين بهانه را فراموش و فرزند جوان خود را، جانشين خويش کرد و از مردم براي او بيعت گرفت. معاويه، به بهانه ‏ي ايجاد وحدت اسلامي و پيشگيري از اختلاف و اغتشاش، به عمال خود نوشت که: با لشگر به سوي من آييد و آنان همان کردند که او گفت. معاويه آنان را بسيج کرد و به جنگ با امام به عراق فرستاد. امام نيز، به حجر بن عدي کندي، فرمان داد تا فرمانداران و هم مردم را براي جنگ آماده سازد. منادي به آيين آن زمان، در کوچه‏ هاي کوفه، فرياد«الصلاة‏» برداشت و مردم به مسجد ريختند. امام بر منبر فراز آمد و فرمود: معاويه به جنگ سوي شما آمده است، شما نيز به اردوگاه نخيله برويد...! همه، ساکت ماندند. عدي، فرزند حاتم طائي معروف، از جاي برخاست که: من پسر حاتم هستم، سبحان الله، اين سکوت مرگبار چيست که جان تان را فرا گرفته است؟ چرا به امام و پسر پيامبرتان پاسخ نمي‏ دهيد... از خشم خدا بيم کنيد، مگر شما از ننگ، باک نداريد...؟ آن گاه، رو به امام کرد و گفت: گفتار شما را شنيديم و با جان و دل به فرمانيم، و افزود که: من، هم اکنون به اردوگاه مي ‏روم، هر که مايل است‏ به ‏من به پيوندد. قيس بن سعد بن عباده و معقل بن قيس رياحي و زياد بن صعصعه‏ي تيمي نيز با سخنراني هاي شور انگيز، مردمان را به جنگ راغب ساختند و به تجهيز سپاه از مردم پرداختند و آن گاه همه به اردوگاه رفتند(28). انبوه جمعيت در اردوگاه، به جز شيعيان، از اين چند دسته نيز فراهم آمده بود:

1- خوارج، که تنها براي جنگ با معاويه آمده بودند نه به جانب داري از امام.

2- آزمنداني که دنبال غنائم جنگي بودند.

3- آنان که به پيروي از روساي قبيله‏ ها، شرکت کرده بودند و انگيزه‏ي ديني نداشتند(29). امام(ع)، گروهي از اين سپاهيان را، به سپهسالاري حکم به شهر انبار فرستاد، اما حکم با معاويه ساخت –هم چنان که سرپرست ‏بعدي- امام خود به ساباط مدائن رفت و از آن جا 12 هزار نفر را به عنوان پيشاهنگ جنگ به سالاري عبيد الله بن عباس، به رزم با معاويه گسيل داشت و قيس بن سعد بن عباده‏ي انصاري را هم معاون کرد که اگر عبيدالله از ميان رفت، او سپهسالار گردد. معاويه در صدد بر آمد که قيس را بفريبد و يک ميليون درهم نزد قيس فرستاد تا با او همدست ‏شود يا دست کم از امام دست‏ بردارد، قيس پاسخ داد که: به نيرنگ، دين مرا نمي‏ تواني از دستم بگيري.(30) برو اين دام بر مرغ دگر نه، که عنقا را بلند است آشيانه. و اما سپهسالار اصلي لشکر، يعني عبيدالله بن عباس، تنها به وعده‏ي همان پول، فريفته شد و شبانه با گروهي از خاصان خويش، به سوي معاويه گريخت. بامداد آن روز، سپاه، بي سر پرست ماند، پس قيس با مردم نماز گزارد و سپهسالار شد و جريان را به امام گزارش داد(31). قيس دليرانه مي‏ جنگيد، معاويه چون راه فريب او را مسدود يافت جاسوساني به ميان لشگر امام فرستاد که به دروغ جريان صلح قيس با معاويه را بپراکنند و نيز گروه ديگري را در ميان لشگر قيس که بگويند: امام حسن با معاويه صلح کرده است(32). بدين ترتيب، خوارج و آنان که با صلح موافق نبودند، از اين خدعه، فريفته شدند و ناگهان به حالت عصياني به خيمه‏ي امام ريختند و به غارت پرداختند و حتي فرش زير پاي امام را ربودند و ضربه‏اي به ران آن حضرت وارد آوردند که از خونريزي شديد، امام به حالت وخيمي در افتادند...(33) ياران امام، آن گرامي را به مدائن، به سراي سعد بن مسعود ثقفي -فرماندار مدائن، که از طرف حضرت علي(ع) منصوب شده بود- بردند. امام(ع) مدتي در خانه‏ي ثقفي به معالجه پرداخت. در اين بين به او گفتند، برخي از روساي قبائل -که انگيزه‏ي ديني نداشتند و يا با امام به دشمن کامي مي ‏زيستند- به معاويه در پنهان نوشته‏اند که: اگر به عراق آيي، پيمان مي‏ بنديم که امام(ع) را به تو بسپاريم. معاويه، نامه‏ هاي اينان را، عينا نزد امام فرستاد و تقاضاي صلح کرد با اين پيمان که هر شرطي که امام بفرمايد، پذيرا خواهد شد(34). امام، به شدت بيمار بود و هم، يارانش از هر سو پراکنده شده بودند و لشگريان و سربازان، از جهت ايد‏ئولوژي و اهداف، يگانگي نداشتند و هر يک سازي جدا مي‏ نواختند و در راهي ديگر، مي ‏تاختند... و باري، از هيچ سو و به هيچ رو، ادامه‏ي جنگ به سود شيعيان و حتي اسلام نبود، چرا که معاويه اگر به وسيله جنگ، رسما پيروز مي‏ شد، اساس اسلام را از هم مي ‏پاشيد، و هم دودمان همه‏ي شيعيان -مسلمانان راستين-را از زمين بر مي‏ چيد. پس، ناگزير، امام با شرايطي بسيار و سخت، به صلح تن در داد(35). برخي از مفاد اين شرايط از اين قرار است:

1- خون شيعيان، محترم و محفوظ بماند و حقوق شان پايمال نگردد.

2- به علي(ع) دشنام ندهند(36).

3- معاويه، از در آمد -دارابگرد- يک ميليون درهم، بين يتيمان جنگ جمل و صفين، تقسيم کند.

4- امام(ع)، معاويه را«امير المؤمنين‏» نمي‏ خواند(37).

5- معاويه بايد بر اساس کتاب خدا و سنت پيامبر(ص) عمل کند(38).

6- معاويه، پس از مرگ، خلافت را به ديگري وانگذارد(39).

معاويه، اين شرايط و شرايط ديگر را -که همه براي حفظ اسلام، به ويژه شيعيان لازم بود- پذيرفت، و جنگ پايان يافت.

نبود تسامح 

برخي از مستشرقان که در مطالعات خويش، به ژرفاي مطالب و همه‏ي جوانب نمي ‏انديشند، از مقدمه ‏هايي سست، به نتايجي به نظر خود، محکم مي ‏رسند و دچار ذوق زدگي مي ‏شوند. عده‏ايي از همين دسته، بر اساس همين مطالعات سطحي و بر اثر بي اطلاعي گمان برده ‏اند که امام حسن -درود خدا بر او- در جنگ با معاويه، سستي کرده است و گرنه با پشتکار بيشتر، پيروز مي‏ شد! اينان اگر با ژرف نگري، متون اصلي تاريخ هاي مسلم آن دوره را مطالعه مي ‏کردند، و همه‏ي جوانب امر را در نظر مي‏ گرفتند، هرگز به نتيجه‏اي چنين ياوه نمي ‏رسيدند، چرا که امام، به شهادت تاريخ، ايام سازندگي زندگي خويش را سرافرازانه در رکاب پدر، در جنگ جمل و صفين و غير آن گذراند و هماره شجاعانه تا تيغرس دشمن، شمشير زد و پيش رفت و پيروز بازگشت... پس امام حسن(ع) از جنگ نمي‏ هراسيد، او خود مردم را به جنگ با معاويه ترغيب کرد... اما صلح او در آن شرايط ويژه، علاوه بر آن که از جهت‏ سياست داخلي و حفظ خون شيعيان و مصالح داخلي اسلام لازم مي نمود، از نظر سياست ‏خارجي اسلام نيز، يک دور انديشي عميق و حيرت ‏آور بود، چرا که در همان ايام، امپراطوري روم شرقي که -پيشتر بارها ضربت‏ هاي سنگيني از اسلام چشيد- در صدد تلافي و در کمين بود تا در فرصتي مساعد، انتقام بگيرد. به هنگامي که سپاه امام و معاويه روياروي هم، صف بستند، آنان هم مقدمات حمله‏اي ناگهاني را فراهم آوردند و اگر امام به جنگ ادامه مي‏ دادند، ممکن بود، ضربتي سخت ‏به پيکر اسلام وارد آيد، اما چون امام صلح کرد، نتوانستند کاري از پيش ببرند(40).

 

نبود تنازل 

شگفت انگيزتر از پندار دسته‏ ي پيش، ياوه پنداري دسته‏ ي ديگري از نويسندگانست که مي ‏گويند:امام(ع)، معاويه را سزاوارتر از خويش يافت، پس به سود او، پا پس کشيد و خلافت را به او وا گذارد و با او بيعت کرد. در حالي که مي‏ دانيم: امام -که درود خدا بر او- چه در نامه ‏هاي پيش از واقعه‏ي صلح، و چه پس از آن، صريحا خود را سزاوار مقام خلافت مي ‏داند هنگامي که معاويه به کوفه آمد و به منبر رفت و گفت: امام مرا سزاوارتر دانست و خود را نه، پس آن را به من وا گذارد، امام حسن(ع) در مجلس حضور داشت و بپاخاست و فرمود: معاويه دروغ مي‏ گويد، آن گاه در سزاواري و فضيلت ‏خويش به تفضيل سخن گفت از جمله به شرکت در مباهله اشارت کرد، سپس فرمود ما طبق نص قرآن و سنت پيامبر برتريم و بدين امر سزاوارتر اما ديگران ستم کردند و حق ما را بردند(41). گذشته از اين، در مفاد صلحنامه خوانديم که امام قيد فرمود: معاويه را اميرالمؤمنين نخواند و نداند، پس چگونه ممکن است ‏با او بيعت کرده باشد؟ و هم اگر با او بيعت کرده‏ بود، مي ‏بايست ‏به فرمان معاويه عمل کند، اما به گواهي تاريخ، هرگز از او فرمان نبرد چنان که به هنگام خروج خوارج، معاويه فرمان داد که امام با ايشان بجنگد، و امام اصلا به فرمان او وقعي ننهاد و فرمود: «اگر من مي ‏خواستم با«اهل قبله‏» بجنگم، نخست‏ با تو مي ‏جنگيدم...»(42) پس مي‏ بينيم که ياوه پنداري برخي نويسندگان -که از وجدان علمي و تاريخ نويسي بهره‏اي نبرده‏اند- جز يک دروغ پردازي بزرگ، نيست. صلح امام بنابر مصالح عاليه‏ي اسلام، صورت گرفت، نه از جهت آن که امام معاويه را سزاوارتر يافت.

 

اعتراض نابجا

برخي ديگر مي ‏پرسند: مگر نه آنست که رهبر بايد در کارها، از خواسته‏ي جامعه پيروي کند، پس چرا امام به ميل شيعيان که جنگ با معاويه را مي ‏خواستند، وقعي ننهاد؟ در پاسخ بايد گفت: چون ادامه‏ي جنگ به مصلحت اسلام و مسلمانان تمام نمي‏ شد شايسته نبود که امام به خواسته‏ي آنان ترتيب اثر دهد. و اما اصلا راهبري امام بر اساس اعتقاد شيعه، يک راهبري خدايي و از گونه‏ي راهبري پيامبران است، چرا که امام مرتبط با مبدا جهان و خداوند بزرگ است و مصالح جامعه را بر اين اساس تشخيص مي ‏دهد و هر گونه او تشخيص بدهد، خلاف نخواهد بود. چه بسيار که پيامبر يا امام، کاري انجام دادند و مردم همان هنگام به مصلحت آن آشنا نبودند، اما با گذشت ايام، لزوم آن را دريافتند. چنان که مثلا، پيامبر(ص) همراه مسلمانان به قصد زيارت خانه‏ي خدا از مدينه بيرون آمدند، و چون به‏«حديبيه‏» رسيدند، قريش مانع ورود ايشان به مکه شدند چرا که ورود پيامبر و همراهان را بي اجازه و آگاهي پيشين، يک نوع سرشکستگي براي خويش مي ‏پنداشتند. رفت و آمدها و مذاکراتي بسيار صورت گرفت و سر انجام بنابر آن شد که بدين صورت تا سه سال با هم صلح کنند:

1- قريش، در سال بعد، سه روز خانه‏ي خدا را در اختيار مسلمانان بگذارد. تا مسلمانان آزادانه، در آن جا اعمال مذهبي خود را به جاي آورند.

2- تا سه سال قريش و مسلمانان با هم کاري نداشته باشند و رفت و آمد در مکه براي مسلمانان آزاد باشد(43).

3- مسلمانان مکه بتوانند بر اساس دين خود، آشکارا عمل کنند.

4- تمام مفاد بالا به شرطي عمل شود که اگر کسي از مکه گريخت و به مدينه پناه برد، مسلمانان او را به مکه باز گردانند اما اگر از مدينه کسي به مکه پناه آورد، قريش لازم ‏نباشد چنان کند(44).

پيامبر عزيز اسلام(ص) با مفاد اين صلح نامه موافقت فرمود اما مسلمانان از بند اخير اين قرارداد بسيار ناراحت ‏بودند و زير بار صلح نمي ‏رفتند(45)، از همه بيشتر، عمر مخالفت مي ‏ورزيد. پيامبر فرمود: انا عبدالله و رسوله، لن اخالف امره و لن يضيعني. يعني،من بنده و پيامبر خداوندم، هرگز از فرمان او سرنپيچم و مي ‏دانم که باعث ضرر من نخواهد شد(46). و همين طور هم شد و اندکي بعد، مصالح اين صلح بر همگان آشکار گشت چرا که بر اثر خاموش شدن آتش جنگ و رفت و آمد مسلمانان، مشرکان به حقيقت اسلام آگاهي يافتند و اسلام در دلشان نشست و بسيار از آنان مسلمان شدند چندان که هنوز از مدت صلح چيزي بمانده بود که چيزي نمانده بود اسلام آيين و دين عمومي اهل مکه گردد(47). زهري مي ‏گويد: در همين دو سال صلح، تعداد مسلمانان به اندازه‏ي تمام سال هاي تا پيش از آن، اضافه گشت. ابن هشام مي ‏نويسد: زهري راست مي ‏گويد چرا که مسلمانان، هنگامي که با پيامبر به حديبيه آمده بودند،1400نفر،اما دو سال بعد در فتح مکه،همراهان او به ده هزار نفر رسيده بودند(48). پس جا دارد که زهري بگويد: لم يکن فتح اعظم من صلح الحديبية هيچ پيروزي‏«جنگي‏»، عظيم ‏تر از صلح حديبيه نبود(49). و نيز امام صادق(ع) بفرمايند: ما کانت قضية اعظم برکة منها، هيچ حادثه‏اي پر بارتر از اين، رخ نداد(50). بنابر اين، آن کس که به امامت امامان پاک، ايمان دارد، نبايد به صلح امام حسن -که درود خدا بر او- ايراد بگيرد، به همان گونه که به صلح پيامبر عزيز اسلام(ص) با قريش، ايراد نمي ‏گيرد. به همين جهت، وقتي برخي از شيعيان به خود امام ايراد مي‏ گرفتند –چنان که برخي مسلمانان به خود پيامبر(ص)- مي‏ فرمود:در کار امام دخالت نورزند و نسبت ‏به امام خويش، پيروي داشته باشند چرا که او به فرمان خدا و بنابر مصالح واقعي، کارها را انجام مي‏ دهد،اگر چه ديگران رمز آن را نفهمند. ابوسعيد عقيصا مي‏گويد: به حضرت امام حسن(ع) گفتم: چرا با معاويه صلح کردي و حال آن که حق با تو و معاويه‏ گمراه و ستمگر است؟ فرمود:آيا من پس از پدرم، حجت‏ خدا و امام نيستم؟ گفتم آري. فرمود: مگر رسول خدا در حق من و برادرم نفرمود: الحسن و الحسين امامان، قاما او قعدا؟ حسن و حسين امامند چه قيام کنند و چه نکنند؟ گفتم:آري. فرمود: پس من امام هستم، چه قيام کنم و چه نکنم. آن گاه براي او،علت آن که قيام نفرمود، توضيح داد که: به همان سبب با معاويه صلح کردم که پيامبر خدا با بني ضمره و بني اشجع و با اهل مکه در حديبيه صلح کرد،با اين تفاوت که آنان کافر بودند و معاويه و ياران او در حکم کافرند. اي ابو سعيد! اگر من از جانب خداوند امامم، ديگر معنا ندارد که راي مرا سبک بشماري، گر چه مصلحت آن بر تو پوشيده باشد. مثل من و تو، چون خضر و موسي است. خضر کارهايي مي ‏کرد که موسي مصلحت آن را نمي ‏دانست و در خشم مي‏ شد اما چون خضر او را آگاه مي‏ ساخت، آرام مي ‏گرفت، منهم خشم شما را بر انگيخته‏ام به اين جهت که به مصالح کار من آشنا نيستيد، اما همين قدر بدان که اگر با معاويه صلح نمي‏ کردم، شيعه‏اي روي زمين بازنمي ‏ماند(51).

 

پيمان شکني معاويه

معاويه، از آن پس که بر امور چيره گشت، چهره‏ي واقعي خود را آشکار ساخت. در طي يک سخنراني در نخيله، آشکارا گفت: به خدا سوگند، با شما نجنگيدم تا نماز گزاريد و روزه بداريد و حج ‏برويد، بلکه تا حکومت کنم و اينک بدان رسيده‏ام. اکنون اعلام مي ‏کنم که تمام شرط هايي که در صلح نامه با حسن بن علي(ع) گذرانديم، زير پا خواهم گذارد.(52) اما، در عمل، گاه به جهت ‏سابقه و نفوذ امام حسن(ع) ناگزير بود مراعات بکند، چنان که ابن ابي الحديد مي ‏نويسد: «زياد» حاکم کوفه در صدد تعقيب يکي از ياران امام حسن(ع) بر آمد. امام به او پيام داد که ما براي ياران خويش امان گرفته‏ايم، اما به من خبر داده‏اند که تو مزاحم يکي از اصحاب ما شده‏اي، چنين نکن! «زياد» زير بار نرفت و گفت:در پي او خواهم بود گر چه بين پوست و گوشت تو باشد... امام، عين پاسخنامه‏ي‏«زياد»را براي معاويه فرستاد. معاويه‏«زياد» را سرزنش کرد و گفت: مزاحم ياران او مشو، من در اين کار به تو ولايتي نداده‏ام(53).

 

بازگشت ‏به مدينه

معاويه، از هر سو و به هر گونه، در صدد آزار امام حسن(ع) بر مي ‏آمد، او و يارانش را شديدا زير نظر مي ‏گرفت و در تنگنا مي ‏گذاشت، به حضرت علي و دودمان او(ع) توهين مي ‏کرد و گاه بي شرمي را به پايه‏اي مي‏ رساند که حتي در مجلسي که امام حسن(ع) حضور مي ‏داشت،حضرت علي(ع) را به بدگويي مي ‏گرفت(54) و اگر چه امام بلا فاصله پاسخ دندانشکن مي ‏داد و او را ادب مي‏ کرد اما ماندن در کوفه، برايشان شکنجه بار شده بود، پس به مدينه باز گشتند. اما، اين سفر نيز گشايشي در وضع موجود، ايجاد نکرد،چرا که يکي از پليدترين کارگزاران معاويه به نام مروان، حاکم آن جا بود، کسي که پيامبر در باره‏ي او فرموده بود: هو الوزغ ابن الوزغ، الملعون ابن الملعون(55) و او، روزگار را بر امام و يارانش بسيار تنگ مي‏ گرفت تا آن جا که حتي رفت و آمد ياران آن گرامي به خانه‏اش، دشوار بود و لذا با آن که دهسال در مدينه بودند، ياران کمتر توانستند از منبع علم و دانش آن عزيز بهره برند، به همين جهت روايات منقول از آن امام، اندک است. مروان، سعي داشت، در حضور امام نسبت ‏به حضرت علي(ع) بدگويي کند و هم گاهي برخي را واداشت که به خود امام حسن(ع) توهين کنند(56). پس از مروان هم، در طول اين دهسال، هر کس والي مدينه شد، از شکنجه و آزار آن امام و يارانش، کوتاهي نکرد.

 

شهادت

معاويه، که به بهانه‏ي کم سني امام، حاضر نبود، خلافت را به او وا گذارد، اينک، در صدد بر آمده بود که براي فرزند کثيف و پليد خود«يزيد» ولايتعهدي را مسلم گرداند تا پس از خودش، اشکالي از جهت ‏سلطنت او، پيش نيايد. اما در اين راه امام(ع) را، بزرگ ترين مانع مي ‏پنداشت، چرا که گمان مي ‏برد اگر پس از هلاکت ‏خودش، امام زنده باشد، ممکن است، مردم که ديگر از دودمان معاويه دلخوشي ندارند، به امام بگروند. پس چند بار در صدد بر آمد تا امام را از ميان ببرد و سر انجام با دسيسه امام را به وسيله‏ي زهر، مسموم کرد و آن گرامي در بيست و هشتم ماه صفر سال 50 هجري شهيد و در قبرستان بقيع در مدينه، به خاک سپرده شد(57).

 

پي ‏نوشت ها:

1- ارشاد مفيد ص 169-تاريخ الخلفاء سيوطي ص 188 چاپ مصر-مرحوم کليني‏ ولادت آن گرامي را در سال دوم هجرت نوشته است.

2- بحار ج 43 ص 238 چاپ جديد.

3- دلائل الامامه: محمد بن جرير الطبري ص 60.

4- تاريخ الخلفاء ص 188.

5- بحار ج 43 ص 264.

6- تاريخ الخلفاء 189: الحسن و الحسين سيد الشباب اهل الجنة.

7- ارشاد مفيد، ص 181- بحار ج 43 ص 278: ابناي، هذان امامان، قاما او قعدا.

8- طبقات کبير، ج 1، بخش 2 ص 33.

9- غاية المرام ص 287.

10- حياة الامام الحسن بن علي(ع) ص 261-260.

11- طبقات کبير ج 3 قسمت اول ص 20.

12- حياة الامام الحسن بن علي ج 1 ص 399-396.

13- حياة الامام الحسن بن علي ج 1 ص 445-444.

14- حياة الامام الحسن بن علي ج 1 ص 479.

15- اصول کافي ج 1 ص 298-297.

16- بحار ج 43 ص 331.

17- بحار ج 43 ص 332-331-تاريخ الخلفاء ص 190.

18- بحار ج 43 ص 343-342.

19- بحار ج 43 ص 332- تاريخ الخلفاء ص 190.

20- الله اعلم،حيث ‏يجعل رسالته.

21- بحار ج 43-ص 344.

22- تاريخ الخلفاء ص 191.

23- سوره‏ي شوري آيه‏ي 23.

24- ارشاد مفيد ص 170-169 نهج البلاغه‏ ي ابن ابي الحديد ج 16 ص 30.

25- ارشاد مفيد ص 170.

26- ابن ابي الحديد ج 16 ص 35.

27- بحار ج 44 ص 33.

28- نهج البلاغه‏ي ابن ابي الحديد ج 16 ص 40-37.

29- ارشاد مفيد، ص 171.

30- تاريخ يعقوبي ج 2 ص 207-204.

 

31- ارشاد مفيد ص 172.

32- تاريخ يعقوبي ج 2 ص 207-204.

33- تاريخ يعقوبي ج 2 ص 207-204 تاريخ طبري، ج 7 ص 1.

34- ارشاد مفيد ص 173-172.

35- تاريخ يعقوبي ج 2 ص 207-204.

36- ارشاد مفيد ص 173مقاتل الطالبيين ص 26.

37- بحار ج 44 ص 3-2.

38- و 39 بحار ج 44 ص 65، در اين ماده از صلحنامه جمله‏ي ديگري هم نقل شده است ‏ولي چون به نظر ما صحيح نبود در اين جا نيامد.

40- تاريخ يعقوبي ج 2 ص 206.

41- بحار ج 44 ص 62.

42- کامل ابن اثير ج 3 ص 208 به نقل حياة الامام الحسن بن علي ج 2 ص 279.

43- تاريخ يعقوبي ج 2 ص 45-44.

44- بحار ج 20 ص 368-367.

45- بحار ج 20 ص 350.

46- سيره‏ي ابن هشام ج 4 ص 317.

47- بحار ج 20 ص 368.

48- سيره‏ي ابن هشام ج 4 ص 322.

49- بحار ج 20 ص 345.

50- بحار ج 20 ص 368.

51- بحار ج 44 ص 1.

52- بحار ج 44 ص 49.

53- شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 16 ص 18 و 19.

54- ارشاد مفيد ص 173.

55- حياة الامام الحسن بن علي ج 1 ص 218.

56- تاريخ الخلفاء سيوطي ص 190.

57- مروج الذهب ج 2 ص 427 دلائل الامامة ص 60 طبقات ابن سعد ج 5 ص 24و غير آن البته در مورد سال وفات آن گرامي و روز آن اقوال ديگري نيز هست که داوطلبان ‏مي توانند به تاريخ بغداد ج 1 ص 140 و نيز تاريخ الخلفاء ص 192 و دلائل الامامة ص 60 مراجعه کنند.

 

منبع: سايت حوزه


١١:٥٥ - پنج شنبه ٢٤ مهر ١٣٩٩    /    شماره : ٦٨٢٨    /    تعداد نمایش : ٨


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





© Jbf-ar.org . All rights reserved.