چهارشنبه ٠٢ مهر ١٣٩٩
صفحه اصلی > مقالات 
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 760055
 بازدید امروز : 250
 کل بازدید : 2385256
 بازدیدکنندگان آنلاين : 1
 زمان بازدید : 0/1094
اخبار > امام سجاد(ع) فرمودند: در مسجد اموي دمشق در حضور يزيد(ل) در زنجير بودم به او گفتم به من اجازه دهيد سخن گويم. گفت: بگو، ولي ناهنجار نگو


  چاپ        ارسال به دوست

امام سجاد(ع) در مقابل يزيد(ل)

امام سجاد(ع) فرمودند: در مسجد اموي دمشق در حضور يزيد(ل) در زنجير بودم به او گفتم به من اجازه دهيد سخن گويم. گفت: بگو، ولي ناهنجار نگو

امام سجاد(ع) فرمودند: در مسجد اموي دمشق در حضور يزيد(ل) در زنجير بودم به او گفتم به من اجازه دهيد سخن گويم. گفت: بگو، ولي ناهنجار نگو. حضرت فرمودند: من در خانداني هستم كه ناهنجار نگويم، بلكه مي خواهم بگويم كه اگر رسول الله(ص) مرا در زنجير مي ديد به نظرت چه حالي داشت و چه كار مي كرد؟ تمام مجلس گريه كردند همان لحظه يزيد دستور داد كه او را آزاد كنند. يزيد به امام گفت: در كربلا چه ديدي؟ امام سجاد(ع) فرمودند: خداوند قبل از خلقت آسمان ها و زمين همه چيز را مقدر نموده بود. يزيد با مشاوران خود مشورت نمود و همگي به كشتن امام سجاد(ع) راي دادند. امام پنجم(امام محمد باقر(ع)) كه آن موقع چهار سال و اندي سن داشتند خداوند را ثنا و حمد كردند و فرمودند: اي يزيد، مشاورانت بر خلاف مشاوران فرعون راي دادند، وقتي درباره موسي(ع) و هارون با هم مشورت كردند، گفتند آن ها را مهلت بدهيد ولي مشاوران تو راي دادند كه ما را بكشي و اين علتي دارد.يزيد گفت: علت چيست؟ امام محمد باقر(ع) فرمودند: آن ها همگي زنازادگان هستند زيرا پيغمبران و اولادشان را جز زنازادگان نكشند. يزيد هم سر به زير انداخت و به امام سجاد(ع) گفت: واعجبا، بر پدرت كه نام علي را بر روي فرزندانش گذاشته است. امام سجاد(ع) فرمودند: پدرم، پدرش را دوست مي داشت لذا چند بار نام فرزندانش را علي ناميد.

وقتي حضرت زينب(س) ديد كه يزيد اين گونه به امام بي احترامي مي كند و با چوب خيزران عصاي خود به دندان مبارك امام حسين(ع) مي زند برخاست و خطبه خود را خواند؛ بعد از حمد خداوند و درود بر پيامبر(ص) و خاندانش فرمود: ثم كان عاقبه الذين اساوالسواي ان كذَّبوا بايات الله و كانو بها يستهزون(سوره روم،آيه دهم)؛ سرانجام آنان كه بد كرداري كردند، اين شد كه به حق كافر شده و آيات خدا را تكذيب و تمسخر كردند. سپس فرمود: اي يزيد، به گمانت اكنون كه راه هاي زمين و آفاق آسمان را بر ما بستي و مانند اسيران ما را راندي، پيش خدا خوار شديم و تو گرامي شدي و براي اين است كه پيش خداوند منزلتي داري و بيني بالا گرفتي و با گوشه چشم نگاه مي كني و خرم و شادي كه دنيا به تو رو آورده و اكنون سلطنت ما براي تو مصفا گرديده، گفته هاي خداوند عزوجل را فراموش كردي كه فرموده است ولا يحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انَّما نملي لهم ليزدادوا اثما و لهم عذاب مهين يعني آنان كه به راه كفر رفتند گمان نكنند كه مهلتي كه ما به آن ها مي دهيم به حال آن ها بهتر خواهد بود بلكه به آن ها مهلت مي دهيم براي امتحان تا به ثروت و سركشي خود بيفزايند و آنان را عذابي دردناك خواهد بود.

سپس فرمودند: اين رسم عدالت است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده نشاني و دختران رسول الله(ص) را اسيروار نگهداري؟ پرده از ما برگيري و ما را آشكارا نمايش مي دهي و  ما را از شهري به شهري مي بري؟ خودي و بيگانه در پي ديدار ما باشند؟ و از خود كسي را نداشته باشيم كه حمايت مان كند، چه اميدي به كسي كه جگر پارگان را درآورده و گوشتش از خون شهيدان روئيده، كسي كه از روي كبر و كينه به ما مي نگرد چگونه در كينه ورزي كوتاهي كند؟

اي يزيد بر دندان هاي سيد جوانان اهل بهشت مي زني؛ با ريختن خون ذريه پيامبر(ص) و ستارگان زمين از آل عبدالمطلب ريشه را كندي، بزودي به سرانجامي دچار خواهي شد كه آرزو مي كني اي كاش افليج و گنگ بودي و اين گفتار و كردار را نداشتي. بار خدايا، حق ما را بگير و بر كسي كه خون ما را ريخت و حاميان ما را كشت خشم كن. اي يزيد، به خدا پوست خود را دريدي و گوشت خود را بريدي و با بار سنگين خونريزي به محشر وارد خواهي شد و خدا حق آن ها را بگيرد. سپس فرمود ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون (سوره ال عمران، آيه صد و شصت ونهم) يعني گمان مبريد آنان كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه زنده اند و نزد پروردگارشان روزي مي خورند.

خانم بعد از قرائت اين آيه فرمود: اي يزيد، خدا را بس است كه حاكم بر تو و پيغمبر(ص) خصم تو  باشد، و جبرئيل(ع) پشتيبان او. به زودي پدرت كه براي تو سلطنت آراست و تو را به گردن مسلمانان سوار كرد، بداند كه ستمكاران چه بدجايي دارند. اگر چه پيشامدهاي ناگوار مرا به گفتگوي با تو كشانيد، من مقام تو را كوچك مي دانم و سرزنش تو را بزرگ مي شمارم ولي ديده ها اشكبار است و ستبرها آتش بار .... همين طور ادامه مي دهد سپس مي فرمايد: به خدا شكوه مي برم و بر او توكل مي كنم، هر دامي داري پهن كن، هر گامي داراي بردار و هر تلاشي داري بكن ولي به خدا نتواني ذكر ما را محو كني و نمي تواني ننگ اين حادثه را بشوئي.

اي يزيد، رايت غلط است و روزگارت كوتاه و جمعيت تو متلاشي خواهد شد. روزي كه منادي جار كشد الا لعنه الله علي الظالمين حمد خدا كه براي اول ما سعادت با مغفرت و براي آخر ما شهادت را نصيب كرد با رحمت. حسبنا الله و نعم الوكيل. اگر چه همه اين نطق خانم در برابر يزيد ـ امپراطور نصف دنياي اسلام ـ است ولي مهم تر از همه، قسمت آخر گفتار ايشان راجع به بقاء اسلام است؛ روش حق امامت، بر باد شدن دستگاه حكومت يزيد و متلاشي شدن اين كشور پهناور اموي كه در آن روز فرمانرواي نصف جهان بود(از مرزهاي چين تا اواسط آفريقا زير پرچم خود اداره مي كرد.)

در كتاب لهوف اثر ابن شهر آشوب آمده است كه بعد از خطبه خانم زينب(س)، يزيد دستور داد منبري تهيه نمودند و خطيب آوردند تا از علي(ع) و حسين(ع) نكوهش كند؛ خطيب بالاي منبر رفت و حمد خدا نمود و بسيار از علي(ع) و حسين(ع) بد گفت و در مدح معاويه و يزيد طولاني سخنراني كرد تا اين كه امام سجاد(ع) بر او بانگ زد و فرمود: اي خطيب، واي بر تو كه رضاي خلق را به عذاب خالق خريدي، جايت دوزخ است سپس رو به يزيد كرد و گفت: اجازه مي دهي من هم سخني گويم كه پسند خدا باشد و براي اين حضار موجب اجر گردد؟ يزيد قبول نكرد، مردم گفتند به او اجازه بده بالاي منبر رود شايد ما از او چيزي بشنويم. يزيد گفت: اگر بالاي منبر رود مرا و آل ابوسفيان را رسوا كند سپس به زير آيد، به او گفتند او بيمار است و قادر نمي باشد. يزيد گفت: او از خانداني است كه علم را از كودكي با شير مكيده اند به او اصرار كردند تا اين كه اجازه داد.(اين كرامت است كه خود يزيد در بين آن همه جمعيت و سفيران خارجي اعتراف به علم امام نمايد.) امام سجاد(ع) فرمود: اي مردم، منم پسر مكه، منم پسر زمزم و صفا و منم پسر آن كه حجرالاسود را به اطراف تكان داد، منم پسر بهترين طواف و سعي كنندگان، منم پسر كسي كه تا مسجدالاقصي او را شبانه بردند، منم پسر.... منم پسر آن كه به او وحي شد. انا ابن الحسين(ع) القتيل بكربلا، انا ابن علي المرتضي انا ابن محمدالمصطفي ان ابن فاطمه الزهرا(س)، انا ابن سوره المنتهي، انا ابن شجره طوبي؛ منم پسر آن كه در خاك و خون غلطيد كه بر او نوحه گرند و منم پسر آن كه پرندگان هوا بر او شيون كنند. چون سخنش به اين جا رسيد فرياد مردم به گريه بلند شد و يزيد ترسيد كه آشوب شود به موذن گفت براي نماز اذان بگو. موذن برخاست و گفت: الله اكبر، الله اكبر. امام فرمود: آري، الله اكبر و اعلي واجلّ و اكرم مما اخاف واحذر. و چون گفت: اشهدان لا اله الا الله. امام فرمود: آري، من هم با هو شاهد، شهادت دهم و بر هو منكري حمله برم كه لا الا غيره و لا رب سواه. و چون گفت: اشهد انّ محمدرسول الله(ص)، عمامه خود را از سرش برداشت و به موذن گفت: تو را به همين محمد لحظه اي ساكت باش، سپس رو به يزيد كرد و فرمود: اي يزيد اين پيامبر جد من است يا جد تو؟ اگر بگويي جد تو است همه عالم مي دانند دروغ مي گويي و اگر بگويي جد من است، چرا از از روي ستم پدرم را كشتي و اهل بيتش را اسير كردي؟ اين را گفت و دست برد و گريبان خود را چاك زد و گريست و گفت: بخدا در اين دنيا جز من كسي نيست كه جدش رسول خدا(ص) باشد، چرا اين مرد به ستم پدرم را كشت و ما را چون روميان اسير كرد. سپس فرمود: اي يزيد، ابتكار مي كني و مي گويي محمد رسول خدا(ص) است و رو به قبله مي ايستي؟ واي بر تو كه در روز قيامت، دشمن تو، جدم و پدرم خواهند بود. سپس مردم بين شان همهمه شد و بيشتر مردم پراكنده گشتند. آن گاه حضرت زينب(س) نزد يزيد رفت و خواست كه براي حسين(ع) عزاداري كنند، يزيد اجازه داد و آن ها را در دارالحجاره منزل داد و هفت روز در آن جا مجلس سوگواري برپا نمودند و هر روز تعداد زنان شامي در شركت در اين مجلس بيشتر مي شد. جمعيت بحدي رسيد كه مردم شام قصد كردند بر خانه يزيد هجوم ببرند و او را بكشند كه مروان حكم كه آن موقع در شام حضور داشت از اين توطئه مطلع شد و به يزيد گفت كه مصلحت نيست كه اهل بيت امام  حسين(ع) را در شام نگهداري، آن ها را به حجاز بفرست، يزيد هم وسائل سفر را آماده كرد و آن ها را به مدينه فرستاد.

 

منبع: سايت تخصصي امام حسين(ع)


٠٧:٣٠ - دوشنبه ٢٤ شهريور ١٣٩٩    /    شماره : ٦٨٠٨    /    تعداد نمایش : ١٨


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





© Jbf-ar.org . All rights reserved.