يکشنبه ٢٧ مرداد ١٣٩٨
صفحه اصلی > مقالات 
تازه هاي بخش
حضرت فاطمه زهرا(س) باید الگوی اخلاقی و رفتاری بانوان و دختران ایران اسلامی باشد.
بیانیه تاریخی رهبر انقلاب نقشه راه و سند ارزشمند مدیریتی است
...به جوانان عزیزم، در آغاز فصل جدید جمهوری اسلامی
مدیر کل تبلیغات اسلامی استان اردبیل وحدت را عامل تحقق اهداف متعالی انقلاب اسلامی و غلبه بر توطئه‌های دشمنان دانست و اظهار کرد: ۱۲فروردین از روزهای تاریخی و مهم ایران اسلامی است.
مدیر کل تبلیغات اسلامی استان اردبیل گفت: بی شک رونق تولید متضمن حمایت از تولیدات داخلی است.
کارشناس فرهنگی بانوان تبلیغات اسلامی اردبیل گفت: واحد پاسخگویی بانوان اردبیل در سه ماهه چهارم سال گذشته؛ 1500 مشاوره دینی انجام داد.
مدیر کل تبلیغات اسلامی اردبیل از اجرای ۲۲ هزار و ۲۶۰ نفر روز تبلیغ دینی در ماه رمضان ۱۴۴۰ هجری قمری در استان اردبیل خبر داد.
حجت‌الاسلام مهدی ستوده گفت: جمعیت بانوان فرهیخته به‌عنوان تشکل و مجموعه‌ای قوی می‌تواند کمک حال سازمان تبلیغات اسلامی در بحث تبلیغ دینی باشد.
کارشناس امور فرهنگی بانوان تبلیغات اسلامی اردبیل از اجرای 15 نشست‌ دینی با عنوان «بانوی کرامت، الگوی دختران امروز» در اردبیل خبر داد
دبیر جمعیت بانوان فرهیخته استان اردبیل گفت: رعایت حجاب و عفاف نماد تربیت صحیح خانوادگی و سبک زندگی اسلامی است و جامعه را از آسیب و تهاجم فرهنگی مصون می‌دارد.
در دنیای معاصر، یکی از مهم‌ترین مسائل فرهنگی و اعتقادی ابزار تبلیغ است.
مدیر کل تبلیغات اسلامی استان اردبیل گفت: برای ترویج ازدواج آسان و به‌هنگام، بایستی خانواده‌ها و نهادهای فرهنگی همت و تلاش پیش از پیش نمایند.
غدير در کلام معصومان
امام هادي(ع) دهمين رهبر آسماني است که از سوي پيامبر گرامي(ص) براي اداره امور امت اسلامي معرفي شده است.
نظرسنجی
نظرسنجي غير فعال مي باشد
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 627835
 بازدید امروز : 519
 کل بازدید : 1983169
 بازدیدکنندگان آنلاين : 2
 زمان بازدید : 0/3442
اخبار > ورود حضرت زهرا سلام ‏اللَّه‏ عليها به مسجد جهت ايراد خطبه


  چاپ        ارسال به دوست

خطبه فدكيه حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليها در مسجد

ورود حضرت زهرا سلام ‏اللَّه‏ عليها به مسجد جهت ايراد خطبه

الزهرا (س) تأتي المسجد لما أجمع أبوبكر (1) علي منع فاطمه (س) فدكاً (و صرف عاملها منها) (2) و بلغها ذلك (3)، لاثت خمارها (علي رأسها) (4) (و اشتملت بجلبابها) (5) و أقبلت في لمة (6) من حفدتها و نساء قومها، (تجر أدراعها) (7) ، تطأ ذيولها، ما تخرم مشيتها مشية رسول‏اللَّه (ص).(8)

حتي دخلت علي أبي‏ابكر (المسجد)(9) و هو في حشد من المهاجرين (10)والأنصار (و غيرهم). (11)

فنيطت دونها (و دون الناس) (12) ملاءة (فجلست). (13)ثم أنت أنة (ارتجت لها القلوب و ذرفت لها العيون و) (14)اجهش القوم لها بالبكاء (والنحيب) (15) فارتج المجلس.

ثم أمهلت (هنية) (16) حتي إذا سكن نشيج القوم و هدأت فورتهم (17) افتتحت (18) الكلام بحمداللَّه والثناء عليه والصلاة علي رسوله، فعاد القوم في بكائهم. فلما امسكوا عادت (س) في كلامها، فقالت(19)

 

حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليها به مسجد مي‏آيد

 

هنگامي كه ابوبكر (20) تصميم نهايي خود را در مورد غصب فدك از حضرت زهرا (س) گرفت و نماينده‏ي حضرت را از آنجا اخراج نمود و اين اخبار به آن حضرت رسيد، سر مبارك را پوشانيدند و پوشش كامل بر تن نمودند و با عده‏اي از زنان خدمتگذار و بانوان خويشاوندانشان براي اعتراض به ابوبكر براه افتادند.

هنگام راه رفتن لباس حضرت به زمين كشيده مي‏شد و پايين لباس زير پايشان مي‏رفت (21)، و راه رفتنشان چنان بود كه گويا پيامبر (ص) راه مي‏روند.

ابوبكر با عده‏ي زيادي از مهاجرين و انصار و ديگر افراد در مسجد نشسته بودند كه حضرت وارد شدند، و با آمدن حضرت پرده‏اي (22)بين ايشان و مردم آويخته شد. حضرت زهرا (س) نشستند و چنان از سوز دل ناله زدند كه قلبها به لرزه درآمد و اشكها جاري شد و مردم را به گريه و ضجه واداشتند و مجلس را منقلب كردند. سپس لحظه‏اي (23)درنگ نمودند تا صداي ناله‏هاي مردم خاموش گرديد و از جوش و خروش افتاد.

با آرامش مجلس حضرت صحبت خود را با حمد و ثناي الهي و درود بر پيامبر (ص) آغاز نمودند. مردم با شنيدن كلام آن حضرت بار ديگر شروع به گريه كردند، و حضرت براي بار دوم سكوت كردند، و هنگامي كه مردم آرام گرفتند صحبت خود را از سر گرفتند و چنين فرمودند:

 

متن خطبه فدكيه در مسجد

 

الحمد والثناء أبتدء بحمد من هو أولي بالحمد والطول والمجد. (24) الحمد للَّه علي ما أنعم، و له الشكر علي ما ألهم (25)، والثناء بما قدم من عموم نعم ابتداها، و سبوغ الاء اسداها، و احسان منن والاها. (26) (أحمده بمحامد) (27)جم عن الاحصاء عددها، و ناي عن المجازاه امدها (28) ، و تفاوت عن الادراك ابدها (29) ، و ندبهم لاستزادتها بالشكر لاتصالها (30) ، (و استخذي الخلق بانزالها) (31)، و استحمد إلي الخلائق باجزالها، و ثني (32)بالندب إلي أمثالها.

و أشهد أن لا إله إلا اللَّه (وحده لا شريك له) (33)، كلمة جعل الاخلاص تأويلها، و ضمن القلوب موصولها، و أبان في الفكر (34) معقولها. الممتنع من الأبصار رؤيته، و من الألسن صفته، و من الأوهام الإحاطة به. (35)

ابتدع (36)الأشياء لا من شي‏ء كان قبلها، و أنشأها بلا احتذاء امثله امتثلها. كونها بقدرته و ذراها بمشيته، من غير حاجة منه إلي تكوينها و لا فائده له في تصويرها إلا تثبيتا لحكمته، و تنبيها علي طاعته، و اظهاراً لقدرته، (و دلالة علي ربوبيته) (37)و تعبداً لبريته، و إعزازاً لدعوته. (38) ثم جعل الثواب علي طاعته، و وضع العقاب علي معصيته (39) ، ذيادة (40) لعباده عن نقمته و لهم إلي جنته.

 

حمد و ثنا

 

كلام خود را آغاز مي‏كنم با حمد و سپاس خدايي كه به ستايش و فضل و عزت و رفعت از همه كس سزاوارتر است.

خداوند را بر نعمتهايي كه عطا فرموده مي‏ستايم، و بر الهامش سپاس مي‏نمايم، و بر نعمتهاي گسترده‏اي كه ابتداءً عنايت نموده و نعمتهاي فراواني كه عطا فرموده و تفضلات پي‏درپي كه مرحمت كرده ثنا مي‏گويم.

او را سپاس مي‏گويم با حمدهاي بي‏پاياني كه از حد شمارش بيرون است، و قدرت بر شكر همه‏ي آنها نيست، و نهايت آنها قابل درك نخواهد بود. نعمتهايي كه خداوند براي ازدياد و دوام آنها ما را دعوت به شكرگزاري نموده، و بندگانش را بر فرستادن آنها مطيع خود گردانيده، و براي كامل نمودن بخشش هايش از آنان حمد و ستايش خود را خواسته، و در كنار آن به طلب چنين نعمت هايي امر فرموده است.

گواهي مي‏دهم كه معبودي غير «اللَّه» نيست. تنها او معبود است و شريكي ندارد. كلمه‏اي است كه تأويل آن اخلاص است و متضمن رساندن قلوب به اعتقاد وحدانيت خداست، و آنچه را كه عقل به آن پي مي‏برد در انديشه‏ها ظاهر نموده است. خداوندي كه امكان ديدنش و قدرت توصيف او براي كسي نيست، و به خيال كسي نمي‏گنجد. خداوندي كه تمام اشياء را بدون آنكه چيزي قبل از آنان باشد بوجود آورده، و بي‏آنكه از نمونه‏هايي براي خلقت پيروي كرده باشد آنان را آفريده است. با قدرتش به آنان وجود داده و با اراده‏ي خود آنان را خلق فرموده، بدون آنكه نيازي به خلقت آنان داشته باشد يا فائده‏اي به او عائد شود.

بلكه علت در خلقت آنست كه حِكمت خود را براي ما سوايش معلوم بنمايد، و آنان را به إطاعت خود متوجه كند، و قدرت خويش را به منصه‏ي ظهور برساند، و دلالت بر ربوبيتش نمايد و خلق را به عبادت خود بخواند و به دعوت خود عزت و غلبه بخشد(41). همچنين براي دوري آنان از عذابش و سوق آنان به بهشتش ثواب را بر اطاعت خود و عذاب را در معصيتش قرار داد.

 

بعثت پيامبر و مسير رسالت

 

بعثة الرسول الأعظم (ص) و مسير الرسالة و أشهد أن أبي‏محمداً عبده و رسوله، اختاره قبل أن يجتبله، و اصطفاه قبل أن يبتعثه، و سماه قبل أن يستنجبه (42) ، إذ الخلائق بالغيب (43) مكنونه، و بستر الأهاويل مصونه (44)و بنهاية العدم مقرونة (45)، علما من اللَّه تعالي بمائل الأمور (46)، و احاطة بحوادث الدهور (47)، و معرفة بمواقع المقدور.

ابتعثه اللَّه اتماما لأمره (48)، و عزيمة علي امضاء حكمه، و انفاذا لمقادير حتمه. (49) فرأي الامم فرقا في أديانها، عكفا علي نيرانها (50) ، عابده لأوثانها، منكره للَّه معر عرفانها. (51)

فأنار (اللَّه) (52)بأبي‏محمد (ص)، و فرج (53)عن القلوب بهمها، و جلا عن الأبصار عمهها (54) ، (و عن الأنفس غممها). (و قام في الناس بالهداية فأنقذهم من الغواية، و بصرهم من العماية، و هداهم إلي الدين القويم، و دعاهم إلي الطريق المستقيم). (55)

ثم قبضه اللَّه (عز و جل) (56)إليه قبض رأفة (و رحمه) (57)و اختيار، رغبة بمحمد (58)عن تعب هذه الدار (59) ، (موضوعا عنه اعباء الاوزار) (60)، محفوفا (61) بالملائكة الأبرار، و رضوان الرب الغفار، و مجاوره (62) الملك الجبار.

صلي اللَّه علي أبي‏نبيه (63)و امينه علي الوحي و صفيه و خيرته من الخلق و رضيه (64) ، فعليه الصلاة والسلام و رحمةاللَّه و بركاته.

 

بعثت پيامبر (ص) و مسير رسالت

 

و گواهي مي‏دهم كه پدرم حضرت محمد بنده و فرستاده‏ي اوست، كه خداوند او را قبل از خلقتش اختيار نمود، و قبل از بعثتش او را برگزيد، و پيش از انتخابش نام او را معرفي كرد. اين انتخاب هنگامي بود كه مردم در مخفيگاه غيب پنهان بودند و در پس پرده‏هاي هولناك مستور و به نهايت عدم مقرون بودند.

علت اين اختيار آن است كه خداوند به سرانجام كارها آگاه و به حوادث روزگار احاطه دارد، و به زمان وقوع مقدرات عارف است. براي اتمام امر خود او را مبعوث گردانيد، و به قصد اجراي حكم خود او را برانگيخت، و براي انفاذ مقدرات حتمي خود او را به پيامبري اختيار نمود. آنحضرت مردم را ديد كه هر گروهي داراي دين مخصوص به خود است، و به آتشهاي افروخته‏ي خود روي آورده و بُتان خود را پرستش مي‏نمايند، و با آنكه فطرتاً معرفت خدا را دارند ولي منكر او هستند.

آنگاه خداوند متعال به بركت پدرم حضرت محمد (ص) ظلمت‏ها را به نورانيت مبدل ساخت، و از قلبها؛ قساوت را برطرف نمود، و از ديده‏ها تحير را زايل كرد، و مطالب مبهم را براي همگان روشن نمود. آن حضرت دعوت الهي خود را با هدف هدايت مردم آغاز كرد و آنان را از گمراهي نجات داد، و از لجاجت ها آگاهي بخشيد، و آنان را به ديني محكم هدايت نمود، و به راه مستقيم فراخواند.

سپس خداوند عزوجل او را با رأفت و رحمت و اختيار به سوي خود خواند تا او را از خستگي اين دنيا آسوده گرداند و سنگيني بار ناملايمات را از او بردارد (65) ، و او را در احاطه‏ي ملائكه‏ي ابرار و رضوان پروردگار غفار و مجاورت ملك جبار قرار دهد. درود خدا بر پدرم پيام‏آور و امين وحي خدا و برگزيده و منتخب از خلق و مرضي او. درود و سلام و رحمت و بركات الهي بر او باد.

 

خطاب حضرت زهرا به مهاجرين و انصار

 

خطابها مع المهاجرين والانصار ثم التفتت (س) إلي أهل المجلس و قالت (لجميع المهاجرين والأنصار: و) (66) أنتم عباد اللَّه نصب أمره و نهيه، و حمله دينه(67) و وحيه، و امناء اللَّه علي أنفسكم، و بلغاوه إلي الامم (حولكم). (68) زعيم حق للَّه فيكم، و عهد قدمه إليكم. (69)

آنگاه حضرت زهرا (س) متوجه اهل مجلس شدند، و خطاب به تمام مهاجران و انصار فرمودند: شما بندگان خدا پرچم و علم أمر و نهي الهي، و در بردارنده دين و وحي او و پاسداران خدا بر خود هستيد، و رساننده‏ي احكام الهي به ديگر امتهايي كه در اطراف شمايند مي‏باشيد. در بين شما شخصي است كه استحقاق زعامت دارد، و او كسي است كه قبلاً در مورد اطاعت او متعهد شده‏ايد. (70)

 

قرآن و اهل‏بيت

 

القرآن و اهل البيت عليهم‏السلام و (نحن) (71)بقية استخلفها عليكم. (و معنا) (72) كتاب اللَّه (الناطق والقرآن الصادق والنور الساطع والضياء اللامع) (73)، بينه بصائره، و أي (74) منكشفه سرائره، و برهان فينا(75) متجليه (76) ظواهره، مديم للبرية استماعه (77) ، (مغتبطة به أشياعه) (78)، قائد إلي الرضوان اتباعه، مود الي النجاة استماعه. (79) فيه تبيان(80) حجج اللَّه المنوره (81)، (و مواعظه المكررة) (82)، و عزائمه المفسرة (83) ، و محارمه المخدره، (و أحكامه الكافية) (84) ، و بيناته الجالية، (و جمله الشافية) (85)، و فضائلة المندوبة، و رخصة الموهوبة، (و رحمته المرجوه) (86)، و شرائعه المكتوبة. (87)

و ما يادگاراني هستيم كه خداوند ما را نمايندگان خود بر شما قرار داده، و به همراه ما كتاب ناطق الهي و قرآن صادق و نور تابناك و شعاع درخشنده‏اي است كه دليلهاي آن روشن و اسرار آياتش ظاهر است، و با ما دليل و برهاني است كه ظواهرش متجلي و استماع آن براي مردم هميشگي است (و ملال‏آور نيست).

پيروان او بخاطر آن مورد رشك ديگران هستند، و تبعيت او بشر را به رضوان خدا سوق مي‏دهد، و گوش دادن به آن نجات را بدنبال مي‏آورد. در او است بيان دليل هاي نوراني الهي، و پندهاي مكرر خداوند، و واجباتي كه تبيين شده و محرماتي كه از آن منع گرديده، و احكامي كه كافي است و ادله‏اي كه روشن است و كلماتي كه شفابخش است، و فضائلي كه بدان دعوت شده، و اموري كه اجازه‏ي انجام آن داده شده، و رحمتي كه اميد آن مي‏رود، و قوانيني كه واجب شده است.

 

حكمت دستورات الهي

 

أسرار أحكام اللَّه ففرض اللَّه (88) الايمان تطهيرا لكم من الشرك، والصلاة تنزيها لكم عن الكبر، والزكاة (تزكية للنفس) (89) و تزييداً في الرزق، والصيام تثبيتا (90)للاخلاص، والحج تشييداً (91) للدين، (و احياء للسنن، و اعلانا للشريعة) (92)والعدل تنسيقا للقلوب (93) (و تمكينإ؛33ّّ للدين) (94)، و طاعتنا (أهل البيت)(95) ، والجهاد نظاما للمله، و إمامتنا أمانا من الفرقة (96) عزاً للإسلام، والصبر معونة علي استيجاب (الأجر) (97)، والأمر بالمعروف مصلحه للعامة، (والنهي عن المنكر تنزيها للدين) (98)، و بر الوالدين (99) وقاية من السخط (100) ، و صلة الأرحام (منساة في العمر و) (101)منماة للعدد، والقصاص حقنا (15)للدماء، والوفاء بالنذر تعريضاً للمغره (102)، و توفيه المكاييل والموازين تغييرا للبخس (103) ، والنهي عن شرب الخمر (104) تنزيها عن الرجس، و اجتناب قذف المحصنات حجابا للعنة (105) ، و مجانبه السرقة ايجابا للعفة (106)، (والتنزه عن اكل مال اليتيم والاستيثار به اجاره من الظلم، والنهي عن الزنا تحصنا من المقت، والعدل في الاحكام ايناسا للرعية، و ترك الجور في الحكم اثباتا للوعيد) (107)، و حرم اللَّه الشرك اخلاصاً له بالربوبية. (108) فاتقوا اللَّه حق تقاته و لا تموتن إلا و أنتم مسلمون (109) (و لا تتولوا مدبرين) (110)و اطيعوه فيما أمركم به و (انتهوا عما) (111)نهاكم عنه، (و اتبعوا العلم و تمسكوا به) (112)فإنما يخشي اللَّه من عباده العلماء. (113) (فاحمدوا الله الذي بعظمته و نوره ابتغي من في السماوات و من في الأرض إليه الوسيلة، فنحن وسيلته في خلقه و نحن آل رسوله و نحن خاصته و محل قدسه و نحن حجه غيبه و ورثه انبيائه). (114)

پس خداوند ايمان را طهارت شما از شرك قرار داد، و نماز را دوري از كبر، و زكات را صفاي روح و زيادي در روزي و روزه را تحكيم اخلاص، و حج را بلندي و رفعت دين و احياي سنتها و اعلان شريعت، و عدالت را نظام قلب ها و قبولي دين، و اطاعت ما اهل‏بيت را موجب نظام داشتن ملت، و امامت ما را امان از تفرق و جدايي، و جهاد را عزت اسلام (115)، و صبر را كمكي بر استحقاق اجر، و امر بمعروف را باعث مصلحت عمومي، و نهي از منكر را براي تنزيه دين، و نيكي به والدين را حفظ از نارضايتي، و صله‏ي ارحام را مايه طولاني شدن عمر و كثرت افراد يكدل، و قصاص را حفظ خون ها، و وفاي به نذر را روزنه‏اي براي بخشش گناهان، و كامل نمودن كيل و وزن را براي حفظ اموال از نقص و ضرر، و نهي از نوشيدن شراب را دوري از پليدي، و پرهيز از نسبت ناروا به بانوان عفيفه را مانع از لعنت (116)، و دوري از دزدي را سبب جلوگيري از اعمال زشت و نخوردن مال يتيم و برنداشتن آن را پناهي از ظلم، و نهي از زنا را حفظ از غضب الهي، و عدالت در احكام را مايه‏ي دلگرمي مردم، و ظلم ننمودن در حكم را براي ترس از حق قرار داده، و براي اخلاص در قبول ربوبيت خود شرك را حرام نموده است.(117)

پس تقواي الهي را در بالاترين درجه پيشه‏ي خود بنمائيد، و در حالي از اين دنيا برويد كه مسلمان باشيد، و از فرامين خدا روي برنگردانيد، و آنچه امر فرموده اطاعت كنيد و از آنچه نهي فرموده خودداري كنيد، و پيرو علم باشيد و بدان تمسك كنيد كه فقط بندگان آگاه از خدا مي‏ترسند. پس حمد و ثناي خدايي را بجا آوريد كه با عظمت و نورش تمام اهل آسمان و زمين در جستجوي وسيله‏اي بسوي اويند. و ما آن وسيله‏ي الهي در خلقش هستيم، و ما آل‏رسول خدائيم، و ما مقربان درگاه خدا، و جايگاه قدس او، و حجت غيبي الهي و وارث انبياي اوييم.

 

بدانيد من فاطمه‏ام!

 

اعلموا أنّي فاطمة ثم قالت (س): أيها الناس، اعلموا أني فاطمة و أبي‏محمد (رسول ربكم و خاتم أنبيائكم)!(118) أقولها عودا علي بدء (119) ، و لا أقول ما أقول غلطا و لا أفعل ما أفعل شططا و (ما أنا من الكاذبين). (120) (فاسمعوا إلي باسماع واعيه و قلوب راعية.

سپس فرمود: اي مردم بدانيد من فاطمه‏ام، و پدرم محمد كه فرستاده‏ي پروردگارتان و خاتم پيامبرانتان است. كلام اول و آخر من اين است، و در اين مطلب اشتباه نمي‏كنم و آنچه كه انجام مي‏دهم گزاف نيست و سخن به دروغ نمي‏گويم. (121) پس با گوشهاي شنوا و قلبهاي آگاه سخن مرا گوش كنيد.

 

سير رسالت

 

مسيرة الرسالة المحمدية ثم قالت: (122) (بسم اللَّه الرحمن الرحيم) (123) لقد جاءكم رسول من أنفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤوف رحيم.(124) فان تعزوه (و تعرفوه) (125)تجدوه أبي‏دون نسائكم! (126)و أخا ابن عمي دون رجالكم! (و لنعم المغزي إليه (ص)). (127) فبلغ الرسالة صادعا بالنذاره (128) ، مائلا عن مدرجة (129)المشركين (حائدا عن سنتهم) (130)ضاربا لثبجهم (131)، آخذا باكظامهم (132) ، داعيا (133) إلي سبيل ربه بالحكمة والموعظة الحسنه.

يجذ (134)الاصنام و ينكت (135)الهام، حتي انهزم (136)الجمع و ولوا الدبر، و حتي تفري (137)الليل عن صبحه و اسفر الحق عن محضه، و نطق (138) زعيم الدين، (و هدات فوره الكفر) (139)، و خرست شقاشق (140) الشياطين، (و طاح و شيظ النفاق (141)، و انحلت عقد الكفر و الشقاق) (142)، و فهتم بكلمه الإخلاص (في نفر من البيض الخماص). (143) و كنتم علي شفا حفره من النار (فانقذكم منها (144) نبيه، تعبدون الاصنام و تستقسمون بالازلام) (145)، مذقه الشارب و نهزه الطامع (146) و قبسه العجلان (147) و موطي الأقدام. تشربون الطرق (148) و تقتاتون القد (149)، أذلة خاشعين (150)تخافون أن يتخطفكم الناس من حولكم. (151)

آنگاه فرمود: بسم اللَّه الرحمن الرحيم، فرستاده‏ي خدا نزد شما آمد كه از شما بود و تحمل مشقت شما بر او دشوار بود و او نسبت به هدايت شما بسيار پافشاري داشت و نسبت به مؤمنين با رحمت و رأفت بود.

اگر در حسب و نسب او نظر كنيد و او را بشناسيد مي‏يابيد كه در بين تمام زنان او تنها پدر من است، و در بين تمام مردان او تنها برادرِ پسر عموي من علي (ع) است و چه خوب انتسابي است. او رسالت الهي خود را بانجام رسانيد و امور باعث عذاب پروردگار را اظهار نمود، و از راه و روش مشركان روي گرداند (152) ، و از سنت جاهلي آنان اعراض نمود. كمر آنان را در راه رسالتش شكست، و گلوي آنان را فشرد، و مردم را با حكمت و پند نيكو به راه خدا دعوت نمود.

بُتان را شكست و سرهاي گردنكشان را به خاك افكند، تا آنكه اجتماع آنان را از هم پاشيد و آنان از صحنه پشت نمودند و نور صبح هدايت ظلمت شرك را شكافت و پرده از حق برداشته شد. زعيم ديني گوينده شد، و آتش كفر خاموش گرديد، و زبان شياطين لال شد و پست فطرتان منافق هلاك شدند، و گره‏هاي كفر و خلاف از هم گشوده شد، و شما به كلمه‏ي اخلاص تكلم نموديد با عده‏اي از پاكان كه عفيف بودند.

شما بر لبه‏ي پرتگاه آتش قرار داشتيد كه پيامبر الهي شما را نجات داد. شما كساني بوديد كه بتان را پرستش مي‏كرديد، و قمار بازي مي‏كرديد.

چنان خوار بوديد كه جرعه‏ي هر نوشنده، و شكار هر طمعكار، و همچون آتشگيره‏اي كه بردارنده‏ي آن زياد توقف نمي‏كند بوديد (153) ، و زير قدمهاي ديگران قرار داشتيد. آب آشاميدني شما آب كدر، و خوراك شما پوست دباغي نشده بود. (154) مي‏ترسيديد كه مردم از اطرافتان ناگهان بر شما حمله كنند.

 

اميرالمؤمنين در تبليغ رسالت

 

علي عليه‏السلام في ابلاغ الرسالة الالهية فأنقذكم (اللَّه تبارك و تعالي) (155) بنبيه محمد (ص)، بعد اللتيا والتي، و بعد أن مني (156) ببهم الرجال و ذؤبان العرب و مرده أهل الكتاب. (157) كلما اوقدوا (158)نارا للحرب اطفاها اللَّه (159) ، أو (160) ، نجم قرن الضلالة (161) أو فغرت (162) فاغرة من المشركين قذف أخاه (163)(عليّاً) (164)في لهواتها، فلا ينكفي‏ء حتي يطأ صماخها (165)باخصمه، و يخمد لهبها بحد سيفه (166)، مكدودا (دووبا) (167)في ذات اللَّه (مجتهدا في أمر اللَّه) (168)قريبا من رسول‏اللَّه سيّداً في أولياء اللَّه (169)، مشمراً ناصحاً (170)مجدّاً كادحاً، (لا تأخذه في اللَّه لومة لائم). (171) و أنتم في بلهنيه وادعون آمنون (فرحون) (172)و في رفاهية (من العيش) (173)فكهون (تأكلون العفو و تشربون الصفو) (174)، تتربصون بنا الداوئر (175) تتوكفون الأخبار، و تنكصون عند (176)النزال، (و تفرون عند القتال). (177)

تا آنكه خداوند تبارك و تعالي به بركت پيامبر حضرت محمد (ص) شما را بعد از اين همه سختي ها نجات داد، و بعد از آنكه او گرفتار پهلوانان كفار و گرگان عرب و گردنكشان اهل كتاب گرديد، هرگاه كه آتشِ جنگ را مي‏افروختند خداوند آن را خاموش مي‏نمود و هر زمان كه قدرت پيروان ضلالت ظاهر مي‏شد يا دشمنان مشرك دهان خود را براي از بين بردن شما باز مي‏كردند برادرش علي را براي نابودي آنان به عمق دهانشان مي‏افكند. (178)او هم تا گوشهاي آنان را پايمال نمي‏كرد، و آتش آنان را با تيزي شمشيرش خاموش نمي‏نمود باز نمي‏گشت.

او علي (ع) كسي بود كه در راه خدا سختي و مشكلات را تحمل مي‏كرد و استقامت از خود نشان مي‏داد، و نزديكترين اشخاص به پيامبر و آقاي اولياي خدا بود. در راه خدا كمر همت بسته بود و دلسوزانه و با جديت و تلاشِ پيگير عمل مي‏كرد، و در راه خدا سرزنش ملامت كنندگان تأثيري در او نداشت.

و اين در حالي بود كه شما در زندگي راحت و در كمال آرامش و امنيت و نشاط بوديد، و در رفاه زندگي خوش مي‏گذرانديد. غذاي لذيذ مي‏خورديد و آب زلال مي‏نوشيديد و انتظار رسيدن بلاها را بر ما داشتيد و منتظر شنيدن اخبار آن بوديد! (179)و چون جنگي شدت مي‏گرفت خود را كنار مي‏كشيديد، و هنگام كارزار و جنگ فرار مي‏كرديد.

 

رفتار مردم بعد از رحلت پيامبر

 

ما أظهره الناس بعد وفاة صاحب الرسالة فلما اختار اللَّه لنبيه دار انبيائه (و مأوي أصفيائه) (180)(و أتم عليه ما وعده) (181)، ظهرت فيكم حسيكه النفاق (182) و سمل (183) جلباب الدين (و أخلق ثوبه و نحل عظمه و أودت رمته) (184)و نطق كاظم الغاوين و نبغ خامل الأقلين (185) و هدر فنيق المبطلين. (186)فخطر (187) في عرصاتكم. و أطلع الشيطان رأسه من مغرزه (188)هاتفا بكم. (فدعاكم) (189)فألفاكم لدعوته (190)مستجيبين و للغرة (191)فيه ملاحظين. ثم استنهضكم فوجدكم (ناهضين) (192)خفافا و أحمشكم (193) فألفاكم غضابا، فوسمتم (194)غير إبلكم و أوردتموها (195)غير شربكم. (196) هذا والعهد قريب والكلم رحيب والجرح لما يندمل والرسول لما يقبر. (197)بدارا (198)زعمتم خوف الفتنة! ألا في الفتنة سقطوا، و إن جهنم لمحيطة بالكافرين. (199) فهيهات منكم و كيف بكم و أنّي تؤفكون؟! و كتاب اللَّه بين أظهركم. أموره ظاهرة و أحكامه زاهرة و أعلامه باهرة و زواجره لائحة و أوامره واضحة قد خلفتموه و راء ظهوركم. (200) أرغبة (ويحكم) (201)عنه تريدون (202)أم بغيره تحكمون؟ بئس للظالمين بدلا. (203)و من يبتغ غير الإسلام دينا فلن يقبل منه و هو في الآخرة من الخاسرين. (204) ثم لم تلبثوا إلا ريث (205) أن تسكن نفرتها (206)و يسلس قيادها، (ثم أخذتم تورون وقدتها و تهيجون جمرتها) (207)(و تستجيبون لهتاف الشيطان الغوي و اطفاء أنوار الدين الجلي و اهمال (208)سنن لنبي الصفي). (209) تشربون حسوا في ارتغاء (210) (و تمشون لأهله و ولده في الخمر (211)والضراء). (212)و نصبر (213)منكم علي مثل حز المدي (و وخز السنان في الحشا). (214)

هنگامي كه خداوند جايگاه انبيا و منزلگاه برگزيدگانش را براي او اختيار نمود و آنچه به او وعده داده بود به اتمام رساند كينه و دشمني ناشي از نفاق شما ظاهر گرديد، و پوشش دين كهنه شد و جامه‏اش مندرس و استخوانش ضعيف گرديد، و آن قدرت ضعيف از بين رفت.

خشم فروخورده‏ي گمراهان به تكلم درآمد، و گمنام ذليلان ظاهر شد، و شخص مورد قبول اهل باطل صدا درآورد، و در عرصه‏ي شما قدرت‏نمايي كرد. (215)شيطان از كمينگاه خود سر برآورد و شما را بسوي خود خواند و شما را دعوت نمود و ديد كه دعوت او را اجابت مي‏نماييد و آماده‏ي فريب خوردن از او هستيد، و چون شما را به قيام بر عليه حق خواند قيام و سرعت قبول شما را يافت، و چون شما را بر ضد حق به غضب و خشم در آورد شما را غضبناك ديد. پس شتر ديگران را براي خود علامت‏گذاري نموديد و آن را به آبي كه از آن شما نبود حاضر كرديد. تمام اين قضايا در حالي بود كه فاصله‏ي زيادي نشده و زخم هنوز وسيع بود و جراحت هنوز التيام نيافته و پيامبر هنوز دفن نگرديده بود! (با نيرنگ و دروغ بر مردم جلوه داديد كه حضورتان در سقيفه براي دفع فتنه بوده است). به گمان ترس از بروز فتنه به سرعت اقدام كرديد ولي بدانيد كه در فتنه سقوط كرديد و جهنم كافران را از هر سو در بر مي‏گيرد.

اين كارها از شما بعيد بود و چگونه چنين كاري كرديد و به كجا بازمي‏گرديد، با اينكه كتاب خدا در بين شماست؟! كتابي كه امورش ظاهر و احكامش نوراني و علامتهايش واضح و نواهيش تبيين شده و اوامرش روشن است. به چنين كتاب خدايي پشت نموديد. واي بر شما! آيا مي‏خواهيد از او روي گردانيد يا به غير آنچه كه در آن است حكم كنيد؟ بد جايگزيني براي ظالمان است، و كسي كه غير اسلام را به عنوان دين برگزيند از او قبول نمي‏شود و در آخرت از زيانكاران خواهد بود. سپس درنگ نكرديد مگر به مقدار آرام شدن فتنه و جاي گرفتن قلاده‏ي آن كه شروع نموديد در برافروختن شعله‏هاي فتنه و برانگيختن هيزم هاي آن و نداي شيطان مكار را اجابت كرديد و شروع به خاموش كردن انوار ديني روشن و بي‏اعتنايي به سنت هاي پيامبر برگزيده نموديد. به ظاهر طرفداري از دين مي‏نماييد در حالي كه در باطن به نفع خود عمل مي‏كنيد و نسبت به اهل‏بيت و فرزندانش با حيله و نيرنگ رفتار مي‏كنيد(216) ما در مقابل اذيتهاي شما صبر مي‏كنيم مانند صبر كسي كه با چاقوهاي بزرگ و پهن اعضايش را قطعه قطعه كنند و تيزي نيزه را در بدنش فروبرند!

 

فدك و ارث

 

فدك و الإرث و أنتم الآن تزعمون (217) ان لا ارث لنا (أهل البيت)!! (218) (و لا حظ) (219)أفحكم الجاهلية تبغون؟ و من حسن من اللَّه حكما لقوم يوقنون(220) (أفلا تعلمون؟! بلي، قد تجلي لكم كالشمس الضاحيه أني ابنته). (221) أيها معشر المسلمين، أأبتز إرث أبي؟ (222) يابن أبي‏قحافة، أفي كتاب اللَّه أن ترث أباك و لا إرث أبي؟! لقد جئت شيئا فريا! (223)(جرأة منكم علي قطيعة الرحم و نكث العهد). (224) أفعلي عمد تركتم كتاب اللَّه و نبذتموه وراء ظهوركم؟ (225)إذ يقول اللَّه تبارك و تعالي: «و ورث سليمان داود» (226)(مع ما قص) (227)من خبر يحيي و (228)زكريا إذ قال: «رب فهب لي من لدنك وليا يرثني و يرث من آل‏يعقوب» (229)، (و قال: «و اولوا الارحام بعضهم اولي ببعض في كتاب اللَّه)» (230)، و قال: «يوصيكم اللَّه في أولادكم للذكر مثل حظ الانثيين» (231) و قال: «ان ترك خيراً الوصية للوالدين والاقربين بالمعروف حقا علي المتقين». (232) فزعمتم أن لا حظ (233) لي و لا إرث لي من أبي (و لا رحم بيننا)!! (234)أفخصكم اللَّه باية أخرج أبي منها؟ أم تقولون أهل ملتين لا يتوارثون؟! (235) اولست أنا و أبي من أهل مله واحدة؟ أم أنتم اعلم بخصوص القرآن و عمومه من أبي (236)(و ابن عمي)؟! (237) فدونكها مخطومة مرحولة مزمومة (238)، (تكون معك في قبرك و) (239)تلقاك يوم حشك (و نشرك). (240)فنعم الحكم اللَّه والزعيم محمد والموعد القيامة، (241) و عند الساعة يخسر المبطلون (242)(و لا ينفعكم إذ تندمون) (243)، ولكل نبا مستقر (244)و سوف تعلمون (245)من يأتيه عذاب يخزيه و يحل عليه عذاب مقيم. (246)

و شما اكنون معتقديد كه ارثي و نصيبي براي ما اهل‏بيت نيست! آيا در پي حكم جاهليت هستيد؟! و چه حكمي بهتر از حكم الهي براي گروهي است كه يقين دارند؟ آيا نمي‏دانيد؟! البته كه همچون آفتاب تابنده براي شما روشن است كه من دختر اويم. از شما مسلمانان بعيد است! آيا ارث پدرم به‏زور گرفته شود؟

اي پسر ابوقحافه، آيا در كتاب خدا نوشته شده كه تو از پدرت ارث ببري ولي من از پدرم ارث نبرم؟ مطلبي تعجب‏آور و متحيركننده آورده‏ايد كه از روي جرأت بر قطع رحم رسول‏اللَّه و شكستن پيمان چنين اقدامي كرده‏ايد! آيا از روي عمد كتاب خدا را رها كرده و پشت سر خود افكنديد؟ آنجا كه خداوند تبارك و تعالي مي‏فرمايد: «و سليمان از داود ارث برد» (247) و آنچه حكايت نموده از قضيه‏ي يحيي و زكريا آنجا كه مي‏فرمايد: «پروردگارا... فرزندي به من عنايت فرما كه از من و از آل‏يعقوب ارث ببرد» (248)و فرموده: «و خويشان ميت بعضي بر بعض ديگر در كتاب خدا در ارث بردن تقدم دارند» (249)و فرموده: «خداوند در رابطه‏ي با اولادتان سفارش مي‏نمايد كه فرزندان پسر دو برابر فرزندان دختر ارث مي‏برند» (250)و فرموده: «اگر ميت چيزي بعد از خود باقي بگذارد براي والدين و خويشان به نيكي وصيت نمايد، اين حقي است كه متقين بايد آن را انجام دهند». (251) گمان نموديد بهره‏اي از ارث براي من نيست و از پدرم ارثي به من نمي‏رسد و بين من و پدرم نسبتي نيست؟! آيا خداوند شما را به آيه‏اي اختصاص داده كه پدرم را از آن خارج نموده است؟ يا مي‏گوئيد ما اهل دو مذهب هستيم كه از يكديگر ارث نبريم؟! آيا من و پدرم هر دو اهل يك مذهب نيستيم؟! يا اينكه شما به عام و خاص قرآن از پدرم و پسرعمويم علي (ع) آگاه تريد؟

اكنون كه فدك را نمي‏دهي اين مركب زين و افسار شده‏ي آماده را بردار تا در قبر همراه تو باشد و روز قيامت وبال آن گريبانت را بگيرد. خداوند خوب حكم‏كننده‏اي و حضرت محمد صلي الله عليه و آله خوب زعيمي و قيامت خوب وعده‏گاهي است. بعد از مدت كوتاهي پشيمان مي‏شويد، و در روز قيامت اهل باطل زيان مي‏كنند، و زماني پشيمان مي‏شويد كه براي شما نفعي ندارد، و براي هر خبري زمان وقوعي است، و بزودي مي‏فهميد عذاب خوار كننده گريبان چه كسي را مي‏گيرد و چه كسي است كه عذاب دائمي بر او نازل مي‏شود.

 

خطاب به پيامبر

 

شكواها إلي رسول‏اللَّه (ص) ثم التفتت (س) إلي قبر أبيها (252)(فخنقتها العبرة) (253)و قالت: قد كان بعدك أنباء و هنبثه (254)لو كنت شاهدها لم تكثر (255) الخطب إنا فقدناك فقد الأرض وابلها - واختل قومك فاشهدهم و لا تغب (256) و كل اهل له قربي و منزله - عند الاله علي الأدنين مقترب (257) أبدت رجال لنا نجوي (258) صدورهم - لما مضيت (259)و حالت دونك الترب (260) تجهمتنا (261) رجال و استخف بنا - لما فقدت و كل الارض مغتصب (262) سيعلم المتولي ظلم حامتنا - يوم القيامة أني سوف ينقلب (263) و كنت بدرا و (264) نورا يستضاء به - عليك تنزل (265)من ذي‏العزة الكتب و كان جبرئيل بالآيات يونسنا - فقد فقدت و كل (266) الخير محتجب ضاقت علي بلادي بعد ما رحبت- و سيم سبطاك خسفا فيه لي نصب فليت قبلك كان الموت صادفنا - لما مضيت و حالت دونك الكثب (267) انا رزئنا بما لم يرز ذو شجن (268)- من البرية لا عجم و لا عرب فسوف نبكيك ما عشنا و ما بقيت - لنا العيون بتهمال له سكب (269) (و وصلت ذلك بأن قالت: قد كنت ذات حمية ما عشت لي - أمشي البراح و انت كنت جناحي فاليوم اخضع للذليل و اتقي - منه و أدفع ظالمي بالراح (270) و إذا بكت قمرية شجنا لها ليلا- علي غصن بكيت صباحي) (271)

سپس حضرت نظري به مرقد پدر افكند و بغض گلويش را فشرد و در ضمن ابياتي از شعر چنين فرمود: اي پدر! بعد از رحلت تو واقعه‏هاي بزرگ و قضاياي مشكلي واقع شد، كه اگر تو شاهد آن بودي مصيبت برايمان بزرگ نمي‏آمد.

ما همچون زميني كه باران فراوان را از دست دهد تو را از دست داديم، و قوم تو فاسد گرديدند. پس شاهد آنان باش و غائب مباش. و براي هر اهلي مزيت و برتري بر ديگر نزديكان نزد خداي متعال است. آن هنگام كه تو رفتي و خاك بين ما و تو حايل شد مردماني كينه‏هاي خود را بر ما ظاهر نمودند.

اكنون كه تو از بين ما رفته‏اي و تمام زمين غصب شده مردم با چهره‏ي گرفته با ما روبرو مي‏شوند و ما خوار شده‏ايم، و بزودي در روز قيامت باعث ظلم خانواده‏ي ما مي‏فهمد كه به كجا بازمي‏گردد.

تو همچون ماه چهارده شبه و نوري بودي كه از تو كسب نور مي‏شد و كتابهاي آسماني از طرف خداي با عزت بر تو نازل مي‏گرديد و جبرئيل با آوردن آيات الهي با ما انس داشت و با رفتنت درِ تمام خيرها را بستي. شهر من با آن وسعتش بر من تنگ شده و دو سبط تو خوار گشتند كه در اين براي من بلايي است.

اي كاش قبل از رفتن تو مرگ با ما روبرو مي‏شد هنگامي كه تو از پيش ما رفتي و تلّي از خاك مانع از تو شد. ما مبتلا به مصيبت از دست رفتن عزيزي شديم كه هيچ محزوني از مردم چه عرب و چه عجم به رفتن چنين عزيزي مبتلا نشده است.

پس هر اندازه كه در اين دنيا زندگي كنيم و تا زماني كه چشمهايمان باقي است براي تو با اشكي ريزان گريه مي‏كنيم.

سپس اين اشعار را درددل نمود: تا روزي كه تو زنده بودي حمايت‏كننده‏اي داشتم و با آسودگي رفت و آمد مي‏نمودم و تو بال من و ياورم بودي، ولي امروز در برابر فردي ذليل خاضع شده‏ام و از او فاصله مي‏گيرم و به دست خود ستمگران را دور مي‏كنم.

در حالي كه قُمري از روي غصه، شبانه روي شاخه‏اي گريه مي‏كند، من در روز روشن بر مصائبم اشك مي‏ريزم.

 

خطاب به انصار

 

خطابها مع الأنصار (ثم رمت (س) بطرفها نحو الأنصار) (272) فقالت: يا معشر البقية (273) ، و أعضاد الملة (274)، و حضنة (275) الإسلام! ما هذه (الفترة عن نصرتي و الونية عن معونتي و) (276)الغميزة (277) في حقي و السنة عن ظلامتي؟! (278) (أما كان رسول‏اللَّه (ص) أبي يقول: «المرء يحفظ في ولده)»؟ (279)سرعان ما أحدثتم (280)، و عجلان ذا إهالة! (281)(و لكم طاقة بما أحاول، و قوة علي ما أطلب و أزاول). (282) أتقولون (283)مات محمد (رسول‏اللَّه) (284)؟ فخطب (واللَّه) (285)جليل، استوسع وهيه (286)و استنهر (287)فتقه و فقد راتقه (288) و اظلمت الأرض لغيبته و اكتابت خيره اللَّه (289) (و كسفت الشمس والقمر و انتثرت النجوم) (290)لمصيبته و اكدت الامال و خشعت الجبال (و اكلت الأموال) (291)و اضيع الحريم و اذيلت الحرمة عند مماته (292) (و فتنت الأمة و غشيت الظلمة و مات الحق). (293) فتلك (واللَّه النازلة الكبري والمصيبة العظمي، لا مثلها نازلة و لا بائقة عاجلة). (294) أعلن بها كتاب اللَّه في أفنيتكم (و في) (295)ممساكم و مصبحكم، (يهتف بها في أسماعكم) (296)هتافا (و صراخا و تلاوة و الحانا) (297)، و لقبله ما حلت (298)بأنبياء اللَّه و رسله (حكم فصل و قضاء حتم) (299)، «و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم علي أعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلن يضر اللَّه شيئا و سيجزي اللَّه الشاكرين». (300)

سپس حضرت نگاهي به جانب انصار نمودند و فرمودند: اي يادگاران زمان پيامبر، و اي ياوران دين و پناه‏دهندگان اسلام! اين چه سستي است در ياري من و چه ضعفي است در كمك به من و چه كوتاهي است درباره‏ي حق من و چه خوابي است كه در مورد ظلم به من شما را فراگرفته است؟! آيا پيامبر (ص) پدرم نمي‏فرمود: «حُرمت هر كسي را نسبت به فرزندانش بايد نگاه داشت»؟ چه زود كار خود را كرديد، و عجب زود به كاري كه زمانش نرسيده بود اقدام نموديد!

و شما قدرت كمك به آنچه من طلب مي‏كنم و قوت برگرفتن آنچه در پي آن هستم و مي‏خواهم داريد. آيا به راحتي مي‏گوييد «محمد رسول خدا از دنيا رفت»؟ (301)بخدا قسم اين واقعه‏اي مهم است كه شكافي عظيم و گسيختگي گسترده‏اي همراه داشت، و التيام‏دهنده‏ي آن مفقود بود. با غيبت پيامبر زمين تاريك گرديده، و برگزيدگان الهي محزون گشته‏اند، و در مصيبت او آفتاب و ماه گرفته و ستارگان پراكنده شدند. با رحلت او اميدها به يأس مبدل شد، و اموال غارت شد و حريم آنحضرت از بين رفت، و حرمت او مورد اهانت قرار گرفت. با رفتن او امت در فتنه افتادند و ظلمت همه جا را فراگرفت و حق از بين رفت.

بخدا قسم رحلت پيامبر (ص) بليه‏ي بسيار بزرگ و مصيبت عظيم است كه مصيبتي مثل آن و حادثه‏ي ناگواري همچون آن در دنيا نخواهد بود و به اين مصيبت عظمي كتاب خدا در خانه‏هايتان و در هر صبح و شام آگاهي داده و به آن در گوش هايتان با ندا و فرياد و خواندن و فهماندن خبر داده است.

و همچنين خبر داده از آنچه كه به انبياي الهي و فرستادگان خداوند در گذشته رسيده كه حكم‏نهايي و قضا و قدر حتمي است. (آنجا كه فرموده:) «و نيست محمد مگر فرستاده‏ي خدا كه قبل از او پيامبران آمده‏اند. آيا اگر بميرد يا كشته شود به جاهليت خود برمي‏گرديد و مرتد مي‏شويد؟ كسي كه مرتد شود به خداوند ضرري نمي‏رساند، و خداوند شكر گزاران را پاداش مي‏دهد». (302)

 

ظلم به فاطمه در انظار مردم

 

الزهراء (س) تظلم بمرأي و مسمع من الناس أيها بني‏قيلة! أأهضم (303) تراث (أبي) (304)و أنتم بمرأي (مني) (305)و مسمع (و منتدي و مجمع).(306) تلبسكم الدعوة و تشملكم الخبرة (307)، و فيكم العدة والعدد، و لكم الدار والجنن (308)(و الاداه والقوة، و عندكم السلاح والجنة، توافيكم الدعوه فلا تجيبون؟ و تأتيكم الصرخة فلا تغيثون و أنتم موصوفون بالكفاح معروفون بالخير والصلاح). (309) و أنتم الأولي نخبه اللَّه التي انتخبت (310) والخيرة التي اختيرت لنا أهل البيت، فباديتم العرب (و بادهتم الأمور) (311)(و تحملتم الكد والتعب) (312)، و ناهضتم (313) الأمم و كافحتم البهم. لا نبرح و تبرحون. نأمركم فتاتمرون. (314)حتي (استقامت لكم منا الدار و) (315)دارت لكم (316)بنارحي السلام و در حلب الأيام (317) و خضعت نعره (318) الشرك، و سكنت فوره الافك (319) ، و خبت نيران الحرب (320) ، و هدات دعوه الهرج (321) ، و استوسق نظام الدين. از شما بعيد است اي پسران قَيْلَه! (322)آيا در ارث پدرم به من ظلم شود در حالي كه شما حال مرا مي‏بينيد و صداي مرا مي‏شنويد و اجتماعتان منسجم است و نداي نصرت‏طلبي من به شما مي‏رسد، و آگاهي بر مظلوميت من همگي شما را فراگرفته است؟!

اين در حالي است كه شما هم تداركات و افراد و هم خانه و سرپوش و هم وسيله و قدرت و هم اسلحه و وسيله‏ي دفاع داريد. فراخواني من به شما مي‏رسد ولي پاسخ نمي‏دهيد! و فرياد من به شما مي‏رسد ولي به دادخواهي نمي‏آييد!

شما متصفيد به اين كه بر دشمن بدون سپر و زره حمله مي‏كنيد و به خير و صلاح شناخته شده‏ايد. و شما كساني هستيد كه به عنوان برگزيده‏ي خدا و منتخب او براي ما اهل‏بيت انتخاب شده‏ايد. و همان كساني هستيد كه با عرب به مبارزه برخاستيد و خود را وارد امور سخت كرديد و متحمل سختي و زحمت شديد و با امتها به جنگ برخاستيد و پهلوانان را بدون سستي دور نموديد. ما و شما چنان بوديم كه شما را امر مي‏كرديم و شما اطاعت مي‏كرديد، تا بوسيله‏ي ما براي شما موقعيت پا برجايي بدست آمد، و توسط ما آسياب اسلام براي شما به گردش درآمد، و بركات روزگار (323)به جريان افتاد، و تكبر شرك به ذلت كشيده شد، و جوشش دروغ ساكن گرديد، و آتش جنگ خاموش گشت، و دعوت به فتنه و آشوب آرام گرفت، و دين در اجتماع شكل گرفت.

 

با امامان كفر بجنگيد!

 

قاتلوا ائمه الكفر فاني جرتم (324) بعد البيان و اسررتم بعد الاعلان و نكصتم (325) بعد الاقدام (و اشركتم بعد الايمان) (326)(و جبنتم بعد الشجاعه) (327)، عن قوم (328)نكثوا ايمانهم من بعد عهدهم و طعنوا في دينكم. فقاتلوا ائمه الكفر انهم لا ايمان لهم لعلهم ينتهون. الا تقاتلون قوما نكثوا ايمانهم و هموا باخراج الرسول و هم بدووكم أول مرة (329)اتخشونهم فالله احق ان تخشوه إن كنتم مومنين. (330)

بعد از اين سوابق، حال بعد از روشن شدن حق به كجا مي‏رويد، و بعد از آنكه بيان شده بود، و بعد از اعلان حق كجا آن را پنهان كرديد، و چرا بعد از اين اقدامات به گذشته‏ي خود رجوع نموديد و بعد از ايمان مشرك شديد، و بعد از شجاعت ترسيديد از گروهي كه بعد از پيمان بستنشان سوگندهاي خود را شكستند و در دين شما طعنه وارد نمودند. با امامان كفر جنگ كنيد كه آنان پايبند به سوگندهايشان نمي‏باشند، تا شايد از كارهاي خود برگردند. آيا با گروهي كه سوگندهاي خود را ناديده گرفتند و قصد بيرون نمودن رسول الهي را دارند كارزار نمي‏نماييد، و حال آنكه آنان ابتدا شروع به جنگ نمودند؟ آيا از آنان هراس داريد؟ خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد اگر مؤمن هستيد.

 

خواري حق به دست مردم

 

خذلان الناس عن الحق ألا و قد أري (واللَّه) (331)أن قد أخلدتم إلي الخفض، (و ابعدتم من هو احق بالبسط و القبض) (332)، و ركنتم إلي الدعه (333)، (و نجوتم بالضيق من السعة) (334)، فعجتم عن الدين (335) و مججتم الذي وعيتم (336) و دسعتم الذي سوغتم. (337) فان تكفروا انتم و من في الأرض جميعا فإن اللَّه لغني حميد. (338)(ألم يأتكم نبأ الذين من قبلكم قوم نوح و عاد و ثمود والذين من بعدهم لا يعلمهم الا اللَّه، جاءتهم رسلهم بالبينات فردوا أيديهم في افواههم و قالوا انا كفرنا بما ارسلتم به و انا لفي شك مما تدعوننا اليه مريب).

آگاه باشيد! بخدا قسم شما را مي‏بينم كه به زندگي راحت ميل نموده‏ايد، و كسي كه سزاوار منصب حل و فصل امور است از جايگاهش دور نموديد، و تن به راحتي در داده‏ايد، و از جاي وسيع به جاي تنگ پناه آورده‏ايد، و از دين برگشتيد و آنچه را كه حفظ مي‏كرديد دور افكنديد، و چيزي را كه به آساني خورده بوديد برگردانديد. اگر شما و تمام كساني كه در زمين هستند كافر شوند خداوند از همه‏ي آنها بي‏نياز است و خداوند سپاس شده است.

آيا خبر كساني كه قبل از شما از قوم نوح و عاد و ثمود و اقوامي كه بعد از اينان آمدند به شما نرسيده؟ قضاياي آنان را جز خدا نمي‏داند كه رسولان الهي با بينات به سوي آن اقوام آمدند، ولي آنان دستهاي خود را در دهان خود گذارده و گفتند: ما به آنچه شما فرستاده شده‏ايد كافريم، و ما در آنچه ما را بسويش مي‏خوانيد در شك و ترديد هستيم.

 

نفرين بر كسي كه دختر پيامبر را خوار كند

 

العار والنار لمن يخذل ابنه نبيه ألا و قد قلت الذي قلت (339) علي معرفة مني بالخذلة التي خامرتكم (والغدره التي استشعرتها قلوبكم). (340)

ولكنها فيضه النفس و نفثه الغيظ (341)و خور القناه (342)(و ضعف اليقين) (343)و بثه الصدر و معذره (344)الحجة. فدونكموها فاحتقبوها مدبره (345)الظهر، (مهيضه العظم، خوراء القناه) (346)، ناقبه الخف (347)، باقيه العار، موسومة (بغضب الجبار و) (348)شنار الابد، موصولة بنار اللَّه الموقده التي تطلع علي الافئده، (انها عليهم موصده في عمد ممدده). (349)فبعين اللَّه ما تفعلون و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون. (350)

من گفتم آنچه گفتم در حالي كه مي‏دانم ياري نكردن وجودتان را فراگرفته و بي‏وفايي همچون لباسي بر قلبهاي شما پوشيده شده است. ولي اين سخنان بخاطر بر لب رسيدن جانم بود، و آه‏هايي بود كه براي خاموش نمودن آتش غضبم كشيدم، و سستي تكيه‏گاهم بود و ضعف يقين شما است و اظهار غصه‏ي سينه‏ام است كه ديگر نتوانستم آن را مخفي كنم و براي اتمام حجت بود. پس شتر خلافت را بگيريد و با طناب، رَحْل (351) آن را محكم به شكم آن ببنديد، در حالي كه كمر آن شتر مجروح شده و استخوانهايش شكسته و پاهايش ضعيف شده و كف پاهايش نازك گرديده و عيب آن هميشه باقي است. به غضب خداي جبار و ننگ ابدي علامت‏گذاري شده، و پيوسته به آتش الهي روشن است. آتشي كه بر قلبها اثر مي‏گذارد و در عمودهاي كشيده بر آنان ملازم شده است. آنچه انجام مي‏دهيد نزد خداوند محفوظ است و به زودي كساني كه ستم كردند مي‏فهمند به كجا مي‏روند.

 

من دختر پيامبرتان هستم!

 

أنا ابنة نبيكم و أنا ابنة (352)نذير لكم بين يدي عذاب شديد (353)(فكيدوني جميعاً ثم لاتنظرون) (354)فاعملوا إنّا عاملون و انتظروا إنّا منتظرون. (355) (ربنا أحكم بيننا و بين قومنا بالحق و أنت خير الحاكمين) (356)(و سيعلم الكفار لمن عقبي الدار. (357)و قل اعملوا فسيري اللَّه عملكم و رسوله والمؤمنون (358)و كل انسان الزمناه طائره في عنقه (359)فمن يعمل مثقال ذره خيراً يره و من يعمل مثقال ذره شراً يره (360) و كان الأمر قد قصر). (361)

من دختر كسي هستم كه شما را از عذاب شديدي كه در پيش داريد ترسانيد. پس همگي درباره‏ي من حيله بكار بنديد و به تأخير نيندازيد! شما كار خود را بكنيد كه ما هم در كار خود هستيم و منتظر باشيد كه ما هم منتظريم.

پروردگارا بين ما و قوم‏مان به حق حكم كن و تو بهترين حكم‏كننده هستي و به زودي كفار خواهند دانست كه عاقبت كار به نفع كيست. و بگو عمل كنيد كه به زودي خدا و رسول و مؤمنين عملِ شما را مي‏بينند و نامه‏ي اعمال هر انساني را برگردن او آويخته‏ايم. بنابراين هركس به اندازه‏ي ذره‏اي عمل خير انجام دهد نتيجه‏اش را مي‏بيند و هركس ذره‏اي عمل شر انجام دهد نتيجه‏اش را خواهد ديد. و گويا كار چنين مقدر شده است.

 

پي نوشت ها:

 

1ـ زاد في «د» و عمر. أجمع: أحكم النيه و استقر علي الرأي النهائي. و كلمة «فدك» يستعمل منصرفا و غير منصرف.

2ـ زاد في «د» و عمر. أجمع: أحكم النيه و استقر علي الرأي النهائي. و كلمة «فدك» يستعمل منصرفا و غير منصرف.

3ـ العبارة من اولها إلي هنا في «ألف» هكذا: لما بلغ فاطمه (س) اجماع أبي‏بكر علي منعها فدك و انصرف عاملها منها... و في «ه» مثل «ألف» بتفاوت هكذا: علي منعها حقها من فدك. و في «ح» هكذا: لما اعتزم أبوبكر علي منعها فدك والعوالي لاثت. و في «ط» هكذا: لما بلغ فاطمه (س) ما أجمع عليه من منعها فدكاً لاثت. و في «ي» هكذا: لما بلغ فاطمه بنت رسول‏اللَّه (ص) اجماع أبي‏بكر منعها فدكا لاثت. «س»: لما بلغ فاطمة بنت رسول‏اللَّه (ص) ازماع أبي‏بكر علي قبض فدك والعوالي و بلغها ذلك لاثت خمارها و اقبلت في لمه من نسائها و حفده من اهلها تطا في ذيولها. والازماع: الثبوت في الأمر و إظهار العزم فيه.

4ـ الزيادة من «ب» و «د» و «ز» و «ط» و «ع»: و في «ع»: فلاثت. لاثت: لفت و عصبت. الخمار: ما تغطي به المرأة رأسها. و لاثت المراه خمارها: إذا لوته علي وجهها و رأسها.

5ـ الزيادة من «د» و «ز» و «ح» والشافي.

6ـ «ع»: ثم أقبلت. «ج»: لميمه، و هو مصغر لمه بمعني الجماعة القليلة.

7ـ الزيادة من «ج» و الواود زيادة منا. والحفدة: الاعوان والخدم. و ادراع: جمع درع بمعني الثوب، و قوله: «تجر ادراعها و تطا ذيولها» لعلة تعبير عن شدة آلامها (س) و هجمه المصائب عليها بحيث اثرت في استواء قامتها و لذلك رافقته عدة من النساء لاعانتها في المشي.

8ـ «ب»: ما تخرم من مشية رسول‏اللَّه (ص) شيئا. «ي» و «س»: ما تخرم مشية رسول‏اللَّه (ص). «ح»: ما تخرم من مشية رسول‏اللَّه (ص) مشيتها. «ع»: تطأ ذيلها لاتخرم. والخرم: الترك والنقص، والمعني انه حكت مشية رسول‏اللَّه (ص) علي وجهها و تمامها

9ـ الزيادة بعده من «س». و في «ح»: حتي انتهت الي أبي‏بكر.

10ـ «ألف»: وقد حفل حوله المهاجرين... «ج»: قد حشد المهاجرين... و في شرح النهج لابن ميثم: و معه جل المهاجرين والانصار. الحشد: الجماعة اذا دعوا فاتوا لما دعوا له. و كان أبوبكر قد علم بمجيي فاطمة (س) اليه فجمع الناس لئلا يعتابوا عليه رايا إذ لم يكونوا بحضرته. و كلمه «والانصار» لا توجد في «ز».

11ـ الزيادة من «د» و «و» و «ز» والشافي.

12ـ الزيادة من «ح». و في «س»: فبسطت. و في «ه»: فلطت. بمعني مدت و سترت. و في «ع»: فنيطت دونهم، و في «ج» من قوله «فنيطت» هكذا: فضرب بينهم بريطه بيضاء و قيل قبطيه. و في شرح ابن‏ميثم هكذا: فضربت بينها و بينهم قطيفه. نيطت اي علقت، والملاءه والريطه بمعني الازار، والقبطيه: ثياب بيض رقاق من كتان منسوبة إلي القبط، و معني العبارة هكذا: ضربوا بينها (س) و بين القوم ستراً و حجاباً.

13ـ الزيادة من «د» و «ز».

14ـ الزيادة من «ع».

15ـ الزيادة من «ه». و في عدد من النسخ: أجهش لها القوم بالبكاء.

16ـ الزيادة ليست في «ألف» و «ب»، و في «ج» و «س» و شرح ابن‏ميثم: طويلاً. و في «ط»: هنيهة، و في «ح» فامسكت هنية، و في «ع»: ثم أمهلتهم. أمهلت هنية: صبرت زمانا قليلاً. و في بعض النسخ: هنيئة. و ليس بصحيح. و أجهش القوم أي تهيؤوا للبكاء. ارتج: اضطرب.

17ـ أي سكنت شدتهم. والنشيج: غص البكاء في الحلق دون الانتخاب. و في «ه»: حتّي إذا هدأت فورتهم و سكنت روعتهم.

18ـ في «ألف» من قوله «حتي إذا سكن» هكذا: حتي هدات فورتهم و سكنت روعتهم و افتتحت الكلام فقالت:...، و في «ب»: حتي سكن نشيج القوم و هدات فورتهم فافتتحت...، و في «ج»: حتي سكنوا من فورتهم ثم قالت:...، و في «ع»: حتي هدأت فورتهم و قالت:...، والروعة: الفزعة.

19ـ من هنا إلي قولها (س): لقد جاءكم رسول...» في الفقرة 8 لا يوجد في «ه» و «و» و «ط» و «ح» و «س» والشافي، و ما قبله في «ح» هكذا... بالحمد للَّه والثناء عليه بما هو أهله والصلاة علي نبيّه محمّد، فعلت أصوات الناس بالبكاء عند ذكر رسول‏اللَّه (ص) فأمسكت حتي سكنوا ثم قالت:...

20ـ «د»: و عمر.

21ـ بعيد نيست اين عبارات حاكي از آن باشد كه در اثر كثرت صدمات روحي و جراحات جسمي وارده، حضرت نمي‏توانسته‏اند با قامتي راست حركت كنند. لذا لباس حضرت به زمين كشيده مي‏شد و زير پايشان مي‏رفت و به همين علت جهت كمك در راه رفتن آن بانوي بزرگ عده‏اي از بانوان نيز همراه شدند.

22ـ «ج»: پرده‏ي مصري.

23ـ «ج»: مدت طولاني.

24ـ من «ابتدء» الي هنا ليست في «د» و «ز» و «ع»، و في «ألف»: ابتدء بالحمد لمن هو أولي بالحمد والمجد والطول.

25ـ «ي» و شرح ابن‏ميثم: بما ألهم.

26ـ من قولها (س) «و إحسان» إلي هنا في «د» هكذا: و تمام منن اولاها. و في «ن» هكذا: و إحسان منن أولاها. و في «ع» هكذا: و تظاهر منن أولاها و كمال مواهب والاها. سبوغ الآلاء: اتساع النعماء. والاها أي تابعها باعطاء نعمه بعد أخري. جم: كثر. ناي: بعد الأمد: الغاية.

27ـ الزيادة من «ع»، و بعده: جل عن الاحصاء.

28ـ «ج»: مزيدها، «د» و «ز»: عن الجزاء امدها.

29ـ «ب»: آمالها. «ن»: و ناي عن المجازات مزيدها وفات عن الإدراك امدها. تفاوت: تباعد.

30ـ أي دعاهم و رغبهم في استزاده النعمة و طلب زيادتها بسبب الشكر لتكون نعمه متصله لهم غير منقطعه عنهم. و من قولها (س) «و ندبهم» إلي هنا في «ألف» هكذا: استدعي الشكور بافضالها... و في «ب» و «ي»: واستثن الشكر بفضائلها. و في «ع»: واستثني الشكر بافضالها. و في «ج»: و استتب الشكر بفضائلها. و استتب: استقام و استمر.

31ـ الزيادة من «ج». استخذي: انقاد.

32ـ «الف» و «ج»: أمر. «ع»: آمن. «ي»: واستحمد إلي الخلق باجرائها و من... و اجزالها: اكثارها.

33ـ الزيادة من «ج» و «د»و «ز» و «ي».

34ـ العبارة من قولها (س) «و أبان» إلي هنا في «ب» هكذا: و أني في الفكرة، و في «د» و «ز»: انار في التفكر. و في «ن»: و أنار في الفكر معقولها. و في «ع». و أبان في الفكر محصولها و أظهر فيها معقولها الممتنعة.

35ـ «د» و «ز»: و من الأوهام كيفيته.

36ـ «ن»: أبدع.

37ـ الزيادة من «ي». ابتدع: احدث: لا من شي‏ء: أي مادة. احتذاء: الاقتداء. امتثلها: تبعها. ذرأها: خلقها. العبارة من قولها (س) «كان قبلها» إلي هنا في «ب» هكذا: قبله و احتذاها بلا مثال لغير فائدة زادته إلا إظهاراً... و في «ج»: كان قبله و أنشأها بلا احتذاء مثله سماها بغير فائدة زادته إلا اظهار...، و في «ألف»: كان قبلها و أنشأها بلا احتذاء امثله وضعها لغير فائدة زادته إلا إظهاراً...، و في «ع»: كان قبله، و أنشأها بلا احتذاء امتثله و فطرها لغير فائدة زادته إلّا إظهاراً لقدرته. و في «ز»: و ذرأها بمشيته لا حاجة... إلا تبينا لحكمه. و في «ي» من أول العبارة إلي هنا هكذا: الذي ابتدع الاشياء لا من شيي‏ء كان قبله و أنشاها بلا احتذاء امثلة، و فطرها لغير فائدة زادته إلّا إظهاراً لقدرته و دلالةً علي ربوبيته و إعزازاً لأهل دعوته.

38ـ «ألف» و «ج» و «ي» و «ع»: لأهل دعوته.

39ـ العبارة من قولها (س) «علي طاعته» إلي هنا في «ج» هكذا: لأهل طاعته و وضع العذاب علي أهل معصيته...، و في «ع» هكذا: لأهل طاعته و جعل العقاب لأهل معصيته زيادة لأوليائه عن نقمته...، و في «ب»: علي طاعته والعقاب....

40ـ كذا في «الف» و «د» خ ل، و في سائر النسخ: «زيادة» بالزاي و هو بالذال بمعني الطرد والدفع والابعاد، والظاهر أنه لا معني للعبارة بالزاي هنا.

41ـ «ألف»: و به كساني كه مردم را بسوي خدا مي‏خوانند عزت ببخشد.

42ـ العبارة من قولها (س) «اختاره»، إلي هنا في «د» و «ز» هكذا: اختاره «د» خ ل: وانتجبه) قبل أن ارسله و سماه قبل أن اجتنباه («د» خ ل: اجتبله) و اصطفاه قبل ان ابتعثه...، و في «ع»: و اختاره قبل أن ينتجبه واصطفاه قبل أن يبعثه، «ن»: و سماه قبل أن يستجيبه.

43ـ «ألف»: في الغيب. «ب»: بالغيوب. «ع»: تحت الغيوب. و في «ز» قبل أن ابتعثه إلي الخلائق، والخلائق بالغيب...

44ـ «ألف»: بسد الأوهام مصونه، «ج» بستر الأهاويل مضمونة.

45ـ «ي»: و بنهاية الغيب مقرونة.

46ـ «ألف» علما من اللَّه في غامض الأمور...، «د»: بما يلي الأمور. «ي»: بعواقب الأمور. «ن»: بمال الأمور.

47ـ «ز»: الدهر. و في «ي»: و إحاطة منه بحوادث الدهور، و معرفه منه بعواقب المقدور. و في «ع»: و إحاطة منه بحوادث الدهر و معرفة منه بمواضع المقدور.

48ـ «ج» و «ي»: و معرفة منه بمواقع المقدور و ابتعثه اتماماً لعلمه...، و في «ب»: و معرفة بمواضع...، و في «د»: بمواقع الأمور...«ن»: فابتعثه اتماماً لامره و علمه. «ع»: ابتعثه اتماماً لعلمه.

49ـ الإضافة في مقادير حتمه إضافة الموصوف إلي الصفة، أي المقادير المحتومه، و في «ج»: حقه.

50ـ «ي»: عكوفا. «ع»: عاكفه علي اوثانها منكره للَّه عز و جل...، العكف جمع عاكف كما هو الغالب في فاعل الصفه نحو شهد و غيب، وعكف علي شي‏ء أي اقبل عليه مواظبا و لازمه. والنيران جمع نار و هو قياس مطرد في جمع الاجوف نحو تيجان و جيران.

51ـ «ي»: بعد عرفانها.

52ـ الزيادة من «ي» و «ع»، و في «ع»: فأنار اللَّه به ظلمها.

53ـ «د» و «ز» كشف. والظلم استعيرت هنا للجهالة، والبهم جمع بهمه و هي ظلمه شديدة تطبق علي القلب.

54ـ «ب» و «د»: جلي عن الأبصار غممها. «ز»: و جلي عن الأبصار عماها. «ي»: جلا عن الأبصار غممها. «ع»: و جلي عن الأبصار غممها و فرج عن القلوب بهمها و قام في الناس...، والغمم جمع الغمة و هو ما لم يهتد لوجه الحيلة فيه.

55ـ الزيادة من من «د» و «ز»، و «ع»، ولكن في «ع» هكذا: و قام في الناس بالهداية و أنقذهم من الغواية و هداهم إلي الدين القويم و دعاهم إلي الطريق المستقيم. و في «ز»: الصراط المستقيم. الغواية: الهلاكة والضلالة. العماية: الغاية واللجاج.

56ـ الزيادة من «ي» و «ع».

57ـ الزيادة من «ألف».

58ـ «ب»: بأبي. «ي»: و رغبة به.

59ـ «د» و «ز»: و رغبه و ايثار، فمحمد من («ز»: عن) تعب هذه الدار في راحه.

60ـ الزيادة ليست في «د»، و في «ب»: موضوع عنه العب‏ء والاوزار. «ي»: موضوعا عنه غب الاوزار. والعب‏ء جمعه الاعباء: الثقل والحمل.

61ـ «ب»: محتف، «د» و «ز»: قد حف.

62ـ «ج»: جوار. «ي»: و رضوان رب غفار في جوار ملك جبار.

63ـ «ب»: علي محمد نبي الرحمة.

64ـ العبارة في «ألف» هكذا: وصفيه و رضية و خيرته من خلقه و نجيه. و في «ز»: و امينه علي وحيه وصفيه و خيرته من خلقه و رضيه والسلام عليه... و في «ي»: (ص) الطيبين الأخيار. و في «ع» من قولها (س) «ثم قبضه اللَّه» إلي «و رحمه اللَّه و بركاته» هكذا: ثم قبضه اللَّه عز و جل إليه قبض رأفة و اختيار و تكرمه و هب و نقله عن تعب هذه الدار موضوعاً عن عنقه الاوزار مخلدا في دار القرار محتفا به الملائكة الابرار في مجاوره الملك الجبار و رضوانه عليه و علي اهل بيته الاخيار و صلي اللَّه علي نبيه و امينه علي وحيه و صفيه من الخلائق و سلّم كثيراً.

65ـ «د»: سپس خداوند او را با رأفت و اختيار و ميل خود و با ايثار بسوي خود برد، و «محمد (ص)» با رفتنش از رنج اين دنيا آسوده گشت.

66ـ الزيادة من «ألف»، و في «ي»: ثم أنتم... و في «ع»: و أنتم...

67ـ «ج»: حمله كتاب اللَّه، «ع»: حمله معالم علمه.

68ـ الزيادة من «ج».

69ـ «ب»: زعمتم حقا لكم؟ اللَّه فيكم عهد قدمه إليكم؟ «ج»: و بلغاوه إلي الامم حولكم، للَّه فيكم عهد قدمه إليكم. «ز»: زعيم حق له فيكم. «ي»: و حمله دينه و وحيه، للَّه فيكم عهد قدمه إليكم. «ع»: و أمناوه علي أنفسكم و بلغاوه إلي الأمم، خولكم عهده الذي قدمه إليكم.

70ـ «ب»: آيا براي خود حقي پنداشتيد؟! آيا خداوند پيش از اين عهدي را درباره‏ي شما مقدم نداشت؟! «ج»: و شما رساننده‏ي احكام الهي به امتهايي كه در اطرافتان هستند مي‏باشيد. در شما عهدي است كه خداوند پيش از اين قرار داده است.

71- الزيادة من «ب» و فيه: و نحن بقية استخلفنا عليكم. و في «ع»: و بقيه استخلفها فيكم.

72ـ الزيادة من «ب».

73ـ الزيادة من «د» و «ز»، و في «ن»: كتاب بينه لعبائره. و في «ع»: كتاب اللَّه بصائره نيره لذوي الالباب و أي كاشفه سرائره و برهانه، و حججه النيرة. الساطع: المرتفع والمنتشر، اللامع: المضيي‏ء.

74ـ «ب»: و آي فينا.

75ـ كلمة «فينا» غير موجوده في «ب» و «ي». و في «ز» هكذا: و منكشفه سرائره، متجليه ظواهره.

76ـ «ب»: مديم البرية إسماعه. والعبارة ليست في «ي».

77ـ الزيادة من «د» و «ز»: و لايوجد العبارة السابقة فيهما.

78ـ «ألف» و «ج» و «ي»: أشياعه، و في «د» خ ل: اسماعه.

79ـ «ب»: فيه بيان، و في «د» و «ز»: به تنال.

80ـ «ج»: المنيرة. «ن» و «ع»: النيرة.

81ـ الزيادة من «ألف» و «ج» و «ي» و «ع». و في «ج»: المكروره.

82ـ العبارة ليست في «ج» و «ي» و «ع»، و ما بعده إلي آخر العبارة في «ي» هكذا: و محارمه المحدودة و جمله الكاملة و رخصه المرغوبة و شرائعه المندوبة و فرائضه المكتوبة.

83ـ الزيادة من «ألف» و «ج».

84ـ الزيادة ليست في «ألف»، و في «ج» خ ل: جملة الكافية، و في «د» و «ز»: و براهينة الكافية.

85ـ الزيادة من «ألف».

86ـ «ج» خ ل: المكنونه. و في «ع»: و محارمه المحذره و رخصه الموهوبة و شرائعه المكتوبة و فضائله المندوبة. و من هنا إلي قوله «فاتقوا اللَّه حق تقاته» في «ي» هكذا: و جعل صله ارحامنا زيادة لعدتكم و طاعتنا نظاما لملحمتكم والايتمام بنا الامان من فرقتكم.

87ـ منظور قرآن است.

88ـ «د» و «ز»: فجعل اللَّه. «ألف»: ففرض اللَّه عليكم. «ع»: ففرض لكم الايمان تطهيرا من الشرك والصلاة تنزيها عن الكبر.

89ـ الزيادة من «د» و «ز»، و فيهما: و نماء في الرزق. و في «ع»: والزكاة تحصينا للأموال و زيادة في الأرزاق.

90ـ «ألف»: إثباتا. «ج»: تبيينا. و في «ع»: والصيام تثبيتا للاخلاص و تنسكا للقلوب و تنبيها لماسه الشعب (كذا؟) لها علي مواسات ذوي الاملاق والاقتار والمسكنة والافتقار.

91ـ «ب»: تسليه. «ج»: تسنيه.

92ـ الزيادة من «ع».

93ـ «ألف»: والحق تسكينا للقلوب. «ب» و «ج»: والعدل تنسكا للقلوب. «ن»: والعدل تثبيتا للقلوب. «ع»: والعدل في الحكم متناشا للرعيه و تمسكا للقلوب. والتنسيق: التنظيم، والتنسك: العبادة.

94ـ الزيادة من «ألف».

95ـ الزيادة من «ع».

96ـ «ألف» و «ج» و «ع»: و إمامتنا للفرقة. «ن»: و إمامتنا لما من الفرقة. «ب»: و إمامتنا أمنا من الفرقة. «د»: و إمامتنا أمانا للفرقة. «ي»: و طاعتنا نظاما لملحمتكم والايتام بنا الأمان من فرقتكم.

97ـ «ب»: و حبنا.

98ـ الزيادة من «د»، و في «ج» هكذا: والصبر مؤنة للاستيجاب. و في «ع» هكذا: والصبر معونة في الاستيجاب. و في «ب»: والصبر منجاة والقصاص... الاستيجاب: الاستحقاق.

99ـ الزيادة من «ألف». و في «ن» هكذا: والأمر بالمعروف والنهي عن المنكر مصلحه للعامة. و في «ع»: والنهي عن المنكر جمعا للكلمة.

100ـ «ألف» و «ج»: والبر بالوالدين.

101ـ «ج»: السخطة.

102ـ الزيادة ليست في «د» و «ز»، و في «ج»: منساة للعمر و... و في «ألف»: و صلة الأرحام منماة للعدد و زيادة في العمر. و في «ي»: و صلة أرحامنا زيادة لعدتكم. و في «ع»: و صلة الأرحام مبقاة للعدة و انساء في العمر.

103ـ «د» خ ل: حصنا.

104ـ «ألف»: والوفاء بالنذور تعرضا للمغفرة.

105ـ «ألف»: و وفاء المكيال والميزان تغييرا للبخس والتطفيف. «ج»: تغييرا للبخسة.

106ـ «ألف»: والتناهي عن شرب الخمور...، «ج»: والاجتناب عن شرب الخمور تنزيها من الرجس. «ن»: والانتهاء عن شرب الخمر تنزيها من الرجس. «ع»: والانتهاء عن شرب الخمور صونا عن الرجس.

107ـ «د» و «ز»: و اجتناب القذف حجابا عن اللعنة، «ب»: اجتنابا للعنة، «ج»: حجابا من اللعنة. لعله اشاره إلي قوله تعالي في سورة النور الآية 23: ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا في الدنيا والاخرة و لهم عذاب عظيم.

108ـ «د» و «ز»: و ترك السرقة ايجابا بالعفة («ز»: للعفة). «ع»: و مجانبه السرقة نشرا للعفة.

109ـ الزيادة من «ألف» و «ج» بتفاوت، و في «ج» هكذا: والتنزه عن اكل اموال الايتام والاستيثار بفيئهم اجاره من الظلم، والعدل في الأحكام ايناساً للرعية.

110ـ «ألف»: والنهي عن الشرك، «ج»: والتبري من الشرك اخلاصاً للربوبية، «ع»: و تحريم الشرك اخلاصاً للربوبية. و في «ع» هذه الفقرات تقديم و تأخير و عدم ذكر بعضها.

111ـ سوره‏ي آل‏عمران: الآيه 102.

112ـ الزيادة من «ألف».

113ـ الزيادة من «ع».

114ـ الزيادة من «ع». و في «ز» هكذا: و اطيعوا اللَّه فيما أمركم به و نهاكم عنه فانه قال: إنما يخشي...

115ـ إشارة إلي سورة فاطر: الآية 28.

116ـ الزيادة من «ألف» و شرح ابن‏ميثم و «م»، و قولها (س) «و نحن خاصته و محل قدسه» زيادة من شرح ابن‏ميثم و ابن أبي‏الحديد. والعبارة في شرح ابن‏ميثم بتفاوت هكذا: و احمدوا اللَّه الذي بعظمته و نوره يبتغي من في السماوات و من في الأرض إليه الوسيلة، و نحن وسيلته في خلقه، و نحن خاصته و محل قدسه و نحن حجته في غيبه و نحن ورثة أنبيائه.

117ـ «ب»: و دوستي ما را عزت اسلام.

118ـ الزيادة من «ي»، و في «ألف» و «ب»: أيها الناس، أنا فاطمة. و أوله في «ي» هكذا: أما بعد، فانا فاطمة. و في «ع». الا و أني فاطمة بنت محمد. و في شرح ابن‏ميثم: ثم قالت: أنا فاطمة بنت محمد.

119ـ«د» و «ز»: عودا و بدءا. «ع»: أقولها عودا علي بداء. «ج» و شرح ابن‏ميثم: أقول عودا علي بدء والمعني: هذا قولي أولا و آخرا.

120ـ الزيادة من «ي»، و في «ألف» و «ه»: و ما أقول إذ أقول سرفا و لا شططا و في «ج» و «ي» و شرح ابن‏ميثم: و ما أقول ذلك سرفا و لا شططا. و في «ع»: و لا أقول إذ أقول سرفا و لا شططا. والسرف: تجاوز الحد والاعتدال، والشطط: البعد عن الحق.

121ـ «الف»: و در صحبت خود، كلامي گزاف و دور از حق نمي‏گويم.

122ـ الزيادة من «ج» و شرح ابن‏ميثم، و كذا في «ع» مع اختلاف اذكره: و ها أنا قائله فاسمعوا ما اقول باسماع واعيه و قلوب ناهيه لقد جاءكم...

123ـ الزيادة من «ح» و «ي».

124ـ سورة التوبة: الآية 128.

125ـ الزيادة من «ب» و «د». و في «ط»: فان تعرفوه تجدوه. و تعزوه أي تنسبوه.

126ـ «ب» و «و» و «ط» والشافي و شرح ابن‏ميثم: آباءكم.

127ـ الزيادة من «د» و «ز» و «ي»، والمعزي إليه أي المنسوب إليه.

128ـ «ألف» و «ب» و «ه» و «ح» و «س»: («س»: فبلغ: «ح»: قد) بلغ النذارة صادعا بالرسالة: «ع» فبلغ بالنذارة و صدع بالرسالة. صادعا بالنذارة أي مظهرا الإنذار.

129ـ «ألف» و «ه»: ناكبا عن سنن المشركين، «ب»: ماثلا علي مدرجه المشركين. «ج» و «د»: مائلا عن مدرجه المشركين. «ط»: مائلا عن سنن المشركين. «ع»: مائلا عن مدرجه الناكثين، ناكبا عن سنن المشركين. والسنن: الطريق الواضح، و ماثلا أي قائما ضدهم، والمدرجة: المذهب والمسلك.

130ـ الزيادة من «ح» و «ي» و حائدا أي مائلا.

131ـ «ألف» و «ه» و «ع» لاثباجهم. «د» و «ز» والشافي: ضاربا ثبجهم. الثبج: العنق او الظهر.

132ـ «ب»: بكظمهم. أخذ بكظمه إذا خنقه و ضيق نفسه و في «ط»: ضاربا لثبجهم، يدعو إلي سبيل ربه بالحكمة والموعظة الحسنة آخذا باكظام المشركين، يهشم الأصنام.

133ـ «ي»: يدعو.

134ـ «ب» و «و» و «ط» والشافي: يهشم. «د»: يجف. «د» خ ل و «ز»: يكسر. يجذ: يكسر و يقطع.

135ـ «ب» و «د»: ينكث. «ه»: يفض. «و» و «ط» والشافي: يفلق. «س»: يقص. و في «ح» و «ي»: يجذ الهام و يكب («ي»: ينكت) الاصنام. و ينكت أي القاه علي رأسه.

136ـ «ب»: هزم.

137ـ «ب»: و تغري الليل. «ز»: تغر. «ح»: و اوضح الليل. و في «ي»: و اسفر الحق من محضه و ابتدء الليل عن صبحه. و في «ع» و ولي الدبر، و حتي تولي الليل. و تفري أي انشق، اسفر: كشف و اضاء محضه أي خالصه.

138ـ «س»: و انطلق.

139ـ الزيادة من «ألف».

140ـ الشقاشق. مع شقشقه، والمراد خرست السنتهم. و في «س»: الشيطان.

141ـ أي هلكت سفله المنافقين.

142ـ الزيادة من «د» و «ز»، و في «و» و «ط» والشافي: و تمت كلمه الاخلاص. والشقاق أي الخلاف. فهتم أي تلفظتم.

143ـ الزيادة من «د» و «ز»، و في «ج»: مع النفر البيض الخماص الذين اذهب اللَّه عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا. البيض جمع ابيض والخماص جمع خميص و هو الذي يكون بطنه خال من الطعام.

144ـ سوره آل‏عمران: الآية 103. أي كنتم علي شفير النار.

145ـ الزيادة من «ألف» و في «ج»: و «ح»: فانقذكم («ج»: منها) مذقه الشارب.

146ـ مذقه الشارب: شربه من اللبن الممزوج بالماء، والنهزه: الفرصه.

147ـ القبسه: شعله من نار توخذ من معظمها و قبسه العجلان: مثل يضرب في الاستعجال تشبيها بالمقتبس الذي يدخل الدار و لا يمكث فيها إلا ريثما يقتبس.

148ـ «ألف» و «ع»: الرنق، أي تراب في الماء من القذي و نحوه و ماء. رنق أي كدر. والطرق: الماء الكدر، و ماء مطروق: خوضت فيه الإبل و بالت و بعرت حتي اصفر.

149ـ «ألف»: القدة، «د»: الورق، والمراد ورق الشجر. القد بالفتح: الجلد غير المدبوغ كانوا ياكلونه في الجدب والمجاعه. و قيل هو جلد السخله و الماعزه. و القد بالكسر سير يقطع من جلد غير مدبوغ.

150ـ «د» و «و» و «ز» و «ط» والشافي: خاسئين، أي المبعدين المطرودين. و في «ي»: و أنتم أذلة خاشعون. و في «و»: أذلة خاسئين يخطفكم الناس من حولكم حتي أنقذكم اللَّه برسوله.

151ـ اقتباس من قوله تعالي في سورة الأنفال: الآية 26.

152ـ «ب»: و در مقابل راه و روش مشركان ايستادگي نمود.

153ـ در اين جملات حضرت شدت بي‏ارزشي آنان را در مقايسه با ساير ملل عصر خود بيان فرموده‏اند كه همچون يك جرعه كه نوشنده‏اي بنوشد و در نظرش ارزشي نداشته باشد و چنان بي‏قدرت كه هر طمع كاري هوس حمله به آنان را داشته باشد و چنان ناپايدار كه همچون آتشگيره‏اي كه براي روشن كردن آتش بكار مي‏گيرند و زود خاموش مي‏شود، بودند.

154ـ پوست تازه‏ي دباغي نشده گاهي از شدت فقر در خوردن مورد استفاده قرار مي‏گرفت چنانچه اميرالمؤمنين عليه‏السلام در نهج‏البلاغه مي‏فرمايد:

و حسبك داء ان تبيت ببطنة - و حولك أكباد تحن الي القد يعني: براي مريضي روح تو همين بس كه سير بخوابي در حالي كه در اطراف تو شكمهاي گرسنه‏اي در آرزوي خوردن پوست دباغي نشده باشند.

155ـ الزيادة من «د» و «ز»، و في «ب» و «ح»: برسوله. و في «ز»: بمحمد و آله. و في «ط»: حتي انقذكم اللَّه تعالي برسوله. و في «ي»: فأنقذكم اللَّه عز و جل بأبي. و في «ع»: فأنقذكم اللَّه بنبيه (ص).

156ـ «ألف» و «ب» و «ه» و «ي»: ما مني. مني ببهم الرجال إلي ابتلي بالشجعان منهم. و قولها (س) «بعد اللتيا والتي» أي بعد الشدائد والأمور العظيمة.

157ـ «ح»: مكان «و مرده أهل الكتاب» هكذا: و بعد لفيف من ذوائب العرب. والمراد ما اجتمع من اعزاء القوم و اشرافهم من قبائل شتي.

158ـ «ب» و «ج» و «ي»: حشوا. و في «ح»: احشوا، بمعني اوقدوا

159ـ سورة المائدة: الآية 64. و كلمه «اطفاها اللَّه» ليست في «ح» و «ي».

160ـ «ب» و «ج» و «ز» و «ي»: و. «ع»: و كلما.

161ـ «ب»: للضلال. «ح» و «ي»: للضلالة. «د» و «ز» و «ط»: قرن الشيطان. و في الشافي: قرن للشيطان. «ن»: قرن للشيطان. «ن» خ ل: قرن من الضلالة. «ع»: نجم ناجم بالضلال. نجم قرن أي ظهرت القوة. و قرن الشيطان أي متابعيه.

162ـ «ب» و «ج» و «ز» و «ي»: و فغرت، و في «ج» هكذا: و فغز فاغر. و في «ح» و «ط» و «ع»: فاغره للمشركين. والمراد أن الطائفة العاديه من المشركين فتحت فاها للهجوم علي المسلمين.

163ـ «ب»: بأخيه. واللهوات جمع لهاة و هي اللحمة في أقصي سقف الفم.

164ـ الزيادة من «ه» و «س».

165ـ «د» و «ز»: جناحها. «ح»: سماكها. والصماخ: الأذن، والاخمص: ما لا يصيب الأرض من باطن القدم و ربما يراد به القدم كلها. أي فلا يرجع حتي يطأ و يدوس آذان المشركين بباطن قدمه. والسماك: المرتفع، أي لا يرجع في الحرب حتي يطا أعلي من فيها ممن يقاتله و يبارزه بأخمصه.

166ـ هكذا في «ع»، و في «ألف» و «ب» و «ه» و «ي»: بحده، و في «و» و «ط» والشافي: و يطفي عايده لهبها بسيفه. و في «و» خ ل و «ط» خ ل: و يخمد لهيبها («ط» خ ل: لهبها) بحده. و في «ح»: و يخمد حر لهبها بحده.

167ـ الزيادة من «ج» و «ع»، و في «ه»: و يخمد لهبها بحده مكظوظا في طاعه اللَّه و طاعه رسوله مشمرا... و في «س»: كدودا مكان «مكدودا»، و هو بمعني كثير الكد والجهد في الأمور. والمكظوظ: المهتم، والمكدود: من بلغه التعب، والدووب: المجد والمتعب.

168ـ الزيادة من «د» و «ز». و من قولها (س) «مجتهداً» إلي «و انتم» لا يوجد في «ي» و «ط» و «ح» إلا أن في الأخير عبارة «مشمراً ناصحاً» موجودة.

169ـ «د» خ ل و «ز»: سيد أولياء اللَّه.

170ـ مشمرا أي مجدّاً، والكدح: الاجتهاد في العمل والسعي.

171ـ الزيادة من «د».

172ـ الزيادة من «ألف».

173ـ الزيادة من «د» و «ز».

174ـ الزيادة من «ه».

175ـ «ألف»: و أنتم في بلهنيه آمنون وادعون فرحون تتوكفون... و في «ج»: و أنتم في رفهينه و رفغينه وادعون آمنون تتوكفون... و في «ب»: و أنتم في بلهنيه وادعون آمنون حتي إذا اختار اللَّه...، و في «د» و «ز»: و أنتم في رفاهيه من العيش («ز»: رفاهة العيش) وادعون فاكهنون آمنون تتربصون بنا الدوائر و تتوكفون... و في «ه»: و أنتم في بلهنيه وادعون و في رفاهية فكهون تأكلون العفو و تشربون الصفو تتوكفون... و في «ح»: و أنتم في رفاهية وادعون آمنون حتي إذا اختار اللَّه... و في «ط» والشافي: و أنتم في رفاهية فاكهون آمنون وادعون حتي إذا اختار اللَّه. و في «ي»: و أنتم في رفاهية آمنون وادعون توكفون... و في «ع» مكدودا دووبا في ذات اللَّه عز و جل و أنتم وادعون في رفاهية آمنون تتوكفون... و قوله «العفو»: السهل الهنيي. بلهنيه: سعة و رفاهية، الوادع: الساكن، والفكه: طيب النفس.

176ـ «ج»: عن. توكف الخبر: انتظر ظهوره.

177ـ الزيادة من «د» و «ز»، و في «ألف»: تنكصون عند النزال علي الاعقاب حتي أقام اللَّه بمحمد (ص) عمود الدين فلما اختار... و في «ز»: تفرون من القتال. و في «ع»: و تنكصون عند النزال و ترمقون ما يصير إليه الحال حتي اختار....

178ـ يعني او را به قلب دشمن مي‏فرستاد.

179ـ «ج»: و شما در آسايش و وسعت، در نهايت آرامش و امنيت، منتظر اخبار بوديد.

180ـ الزيادة ليست في «ب» و «ج». و في «ه». «ع»: محل اصفيائه. «ح»:... دار اوليائه و محل انبيائه ظهرت حسكه النفاق. «ي»: فلما اختار اللَّه تعالي لرسوله ما عنده لرسله ظهرت حسكه النفاق. «س»: فلما اختار اللَّه تعالي لرسوله دار أوليائه، نطق كاظم و نبغ...

181ـ الزيادة من «ج». و في الشافي: حتي إذا اختار اللَّه لنبيه دار أنبيائه ظهرت حسيكه النفاق.

182ـ «د» و «ز»: ظهر فيكم حسكه النفاق. «ح» و «ط» و «ي» و «ع»: ظهرت حسكه النفاق. والحسيكه والحسكه كلاهما بمعني العداوة والحقد، و في «ب»: خله النفاق، والمراد من الخلة: البقية.

183ـ «ألف» و «ه»: انسمل، «ز»: اسمل: «ح» استهتك. سمل الثوب: بلي. و استهتك أي هتك ستره من غير مبالاةٍ.

184ـ الزيادة من «ألف» و «ي»، و في «ه»: انسمل جلباب الدين و اخلق عهده و انتقض عقده و نطق كاظم و نبغ خامل و هدر... و في «ي»: و سمل جلباب الاسلام و اخلولق ثوبه و نحل عظمه و ارتث دميمه. اودت رمته: أي هلكت ما بلي من عظامه.

185ـ «ألف» و «ي»: و ظهر نابغ و نبغ خامل و نطق كاظم و هدر... و في «ج»: و سمل جلباب الإسلام فنطق كاظم و نبغ خامل و هدر... و في «ع»: و نطق كاظم و نبغ خامل. و في «ب» و «ز» و «ح» و «ط»: خامل الافلين و هدر... و في «س»: و نبع جاهل و اطلع الشيطان رجسه في مغرزه. و في الشافي: خامل الافكين. نبغ خامل: أي ظهر و طلع من كان وضيعا لايعرف.

186ـ «ألف» و «ه» و «ع»: الباطل. «ج»: الكفر. والفنيق: الفحل من الابل. والهدير: ترديد الصوت في الحنجرة.

187ـ «ألف» و «ج» و «ه» و «ح» و «ع»: يخطر. «ي»: يهدر. و يخطر بمعني يتبختر.

188ـ «ألف»: معرسه صارخا بكم فالفاكم غضابا... و في «ه» و «و» و «ط» و «س»: صارخا بكم. «ي»: مصرعه. «ع»: فاطلع الشيطان رأسه من مغرسه صارخا بكم، فوجدكم لدعوته... والمراد من المغرز: المكمن، و من المعرس: محل الاستراحه، و من المصرع: انه لما توفي رسول‏اللَّه (ص) قام الشيطان من مصرعه بعد ما صرع ببعث رسول‏اللَّه (ص).

189ـ الزيادة من «و» و «ط» والشافي.

190ـ «ب» و «ج» و «ح» و «س»: فوجدكم لدعائه. «ي»: فألفاكم لدعائه. «ه»: فألفاكم لدعوته مصيخين. «ح»: فألفاكم لدعوته مجيبين. والهتاف: الصياح، والفاكم أي وجدكم. والإصاخة: الاستماع.

191ـ «د» و «ز»: للعزة. «ي»: لغروره. «ح»: و لعزمه متطاولين. «س» و «ن» و «ع»: و للغرة ملاحظين.

192ـ الزيادة من «ز».

193ـ «ب»: أجمشكم. «د»: أحشمكم. «ي»: أحثكم. «س»: أحمكسم. و في «ز»: غضبانا، مكان «غضابا». و في «ن»: فوجدكم غضابا. و في «ع»: و استنهضكم فوجدكم إليه سراعا و أحمشكم فألفاكم لدعوته غضابا. و أحمشكم أي أغضبكم.

194ـ «ألف» و «ه»: فخطمتم. «س»: فاسمتم.

195- «د» و «ح» و «ي» والشافي: طوردتم. «د» خ ل و «و» و «ز» و «ط» و «ع»: أوردتم.

196ـ «ج» و «ي»: شربا ليس لكم، و في «د» و «ز»: غير مشربكم.

197ـ والكلم رحيب أي الجرح واسع، و لما يندمل أي لم يصلح بعد.

198ـ «ب» خ ل والشافي: إنما. «د» و «ز»: ابتدارا. «ح»: حذرا. «ع»: انذارا. والبدار أي الاسراع. و في «و» و «ط»: بماذا زعتم... و في «س»: والرسول لما يقبر بدار، ازعمتم خوف الفتنة. و في «ي»: وردتم شرابا ليس لكم بدارا، و زعمتم خوف الفتنة، إلا في الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطه بالكافرين، هذا والعهد قريب والكلم رحيب والجرح لما يندمل والرسول لم يقبر، فهيهات منكم...

199ـ سورة التوبة: الآية 49.

200ـ العبارات من قولها (س) «فهيهات منكم» إلي هنا هكذا في «د» و «ز»، و في «ب» و «و» و «ح» و «ط» والشافي: فهيهات منكم («و»: فيكم، «ح»: بكم) و أنّي بكم («ح»: لكم) و أنّي تؤفكون و («ب» و «و»: هذا) كتاب اللَّه بين أظهركم («ب»: و) زواجره بينه و شواهده لائحه و أوامره واضحة. و في «ج»: فهيهات منكم و كيف بكم و أنّي توفكون و كتاب اللَّه جل و عز بين أظهركم قائمه فرائضه واضحة دلائله نيره شرائعه، زواجره واضحة و أوامره لائحه. و في «ي»: و كتاب اللَّه بين أظهركم، زواجره ظاهرة و أوامره لائحة و دلائله واضحة ارغبه عنه؟! فبئس للظالمين بدلا... و في «س»: هذا و كتاب اللَّه بين أظهركم، زواجره بينه و أوامره لائحه رغبة عنه بئس للظالمين بدلا. الا و من يبتغ... و في «ألف» تفاوت ليس باليسير هكذا: فهيهات منكم و أين بكم و أنّي توفكون و كتاب اللَّه بين أظهركم؟ زواجره لائحة و أوامره لامحه و دلائله واضحة و اعلامه بينه و قد خلفتموه رغبة عنه فئبس للظالمين بدلا ثم لم تلبثوا...، و في «ه»: فهيهات منكم و أين بكم و أنّي تؤفكون و كتاب اللَّه بين أظهركم، زواجره قاهرة و أوامره لائحة و ادلته واضحة و أعلامه بيّنة. ارغبه و يحكم عنه؟ بئس للظالمين بدلا، ثم لم تريثوا بعد اجتهاد إلا ريثما سكنت نفرتها و أسلس قيادها... و في «ع»: فهيهات منكم و أين بكم و أنّي تؤفكون و كتاب اللَّه بين أظهركم شرائعه واضحه و زواجره و أوامره لائحة رغبة عنه إلي ما سواه بئس للظالمين بدلا... و قد أورد الآية المباركة من سوره آل‏عمران «و من يبتغ..» في «ألف» بعد قوله «لقوم يوقنون» بعد صفحة.

201ـ الزيادة من «ه».

202ـ «ب» و «ز»: تدبرون.

203ـ سورة الكهف: الآية 50.

204ـ سوره آل‏عمران: الآية 85. و في «ح»: إلّا و من يبتغ... و من قولها (س): «فهيهات منكم» إلي هنا ليست في «س».

205ـ «ي»: ريثما. «ج»: هذا ثم لم تبرحوا ريثا، و قال بعضهم: هذا و لم يريثوا اختها إلا ريث. «ع»: هذا و لم تلبثوا بعد اختها إلا ريث سكوتي حتي نفر نهادها و سلس قيادها. والريث هو الحد والقدر، و بمعني الابطاء أيضا. و في «س»: هذا ثم لم يريثوا. و من قولها (س) «ثم لم تلبثوا...» إلي قولها (س) «و وخز السنان في الحشا» ليست في «ح». و من قولها (س) ثم اخذتم...» إلي قولها (س) «في الحشا» ليست في «ي».

206ـ «ه»: ثم لم تريثوا بعد اجتهاد إلا ريثما سكنت نفرتها، و اسلس قيادها. «ط»: ان تسكن نفس نغرتها تسرون حسوا... و نفرتها أي عدم انقيادها. و أسلس قيادها أي سهل أمرها و هان صعبها.

207ـ الزيادة ليست في «ألف» و «ب».

208ـ «د» خ ل و «ز»: اهماد. اهماد النار: اطفاوها بالكلية.

209ـ الزيادة من «د» و «ز».

210ـ «ألف» و «ه» و «ط»: والشافي: تسرون حسوا في ارتغاء. («الف»: بارتغاء). «ع»: يسرون حسوا في ارتغاء. «ب»: ثم لم تريثوا الا ريث ان تسكن نغرتها تشربون حسوا و تسرون في ارتغاء. «ن»: و تشربون... و قولها (س) «تسرون حسوا في الارتغاء» مثل معناه: تظهرون خلاف ما تضمرون. والارتغاء: شرب رغوه اللبن، و اصله: الرجل يؤتي باللبن فيظهر انه يريد الرغوه خصاه فيشربها و مع ذلك يحسو من اللبن سرا.

211ـ «د»: الخمره. «ز»: الجهراء. والخمر ما واراك من شجر و غيره، والضراء: الشجر الملتف في الوادي.

212ـ الزيادة ليست في «ألف» و «ب».

213ـ «د»: و يصير. «ز»: يصير. «ه» و «س»: و نحن نصبر منكم علي مثل و خز المدي.

214ـ الزيادة ليست في «ألف» و «ب» و «ه» و «و» «س». و في «ز» جز المدي. و في «ن»: حد المدي.

215ـ در اينجا حضرت فاطمه (س) حالت حاكم بر اجتماع پس از رحلت پيامبر اكرم (ص)، را توصيف فرموده‏اند و با بكار بردن كنايات دقيق عمق فاجعه‏اي كه در جامعه‏ي مسلمين بوقوع پيوسته بود را ترسيم نموده‏اند. در قسمت اول از بين بردن ظواهر دين و ظهور نفاق را مطرح فرموده و مرحله‏ي دوم اوصاف حاكم غاصب از جهت پستي و بي‏ارزشي و بي‏شخصيتي و سابق باطلش را بيان نموده‏اند.

216ـ دو جمله «تشربون حسوا في ارتغاء و تمشون لاهله و ولده في الخمر والضراء» اشاره به دو ضرب‏المثل عربي است كه اولي به معناي كسي است كه در ظاهر نشان مي‏دهد فقط خامه روي شير را مي‏خورد ولي گاهي از شير هم مي‏نوشد، و دومي به معناي كسي است كه در كار مهمي خود را مخفي مي‏كند و از مخفيگاه ناظر ماجرا است. يعني مردم در كمك به اهل‏بيت عليهم‏السلام خود را مخفي كردند و از دور ناظر ماجرا بودند.

217ـ «ألف»: و زعمتم. «ح»: و أنتم هؤلاء تزعمون. «س»: و أنتم الذين تزعمون. و في «ي»:... و يسلس قيادها حتي زعمتم...

218ـ الزيادة من «ي». و في شرح ابن‏ميثم و «س»: ان لا إرث لأبي. و في «ن»: ثم أنتم أولاء تزعمون ان لا إرث لي من أبي.

219ـ الزيادة من «ه».

220ـ سورة المائدة: الآية 50. و في المصحف: يبغون. و في «ن»: لقوم يؤمنون.

221ـ الزيادة ليست في «ألف» و «ب» و «ح».

222ـ «د»: أيها المسلمون أأغلب علي إرثي (خ ل: ارثيه). «ب»: ويها معشر المهاجرين أأبتز... «ج»: أيها معاشر المسلمه أبتز ارثيه؟ اللَّه ان ترث...، هيهات. «ه»: ويها معشر المسلمه. «س»: ويها معاشر المسلمين ابين ارثيه، أفي اللَّه ان ترث اباك و لا إرث أبيه. «ز»: أيها المسلمون، أغلب في إرثيه. «و» و «ط»: إيها معشر المسلمة المهاجرة، أأبتز إرث أبيه («ط»: أبي)؟ أبي اللَّه في («ط»: أفي) الكتاب يابن أبي‏قحافة أن ترث أباك و لا أرث ابيه؟ «ح»: أيها معاشر الناس، أبتز إرثيه؟ أفي الكتاب ان ترث... و في شرح ابن‏ميثم: أيها معشر الملة... «ي»: ويحا معشر المسلمين! أأبتز تراث أبي؟ أباللَّه حق أن ترث أباك... «ألف»: يابن أبي‏قحافه، أبي اللَّه أن ترث... «لقد جئت شيئا فريا» أي شيئا يتحير فيه و يتعجب منه. و «أيها» بمعني هيهات، و «ويها» كلمه يقولها المنكر للشي علي القوم المخاطبين، و «أيها» كلمه تحريض وحث.

223ـ سورة مريم: الآية 27. و من هنا إلي قولها (س) «فدونكها مخطومه» ليست في «ح» و «ط» و «ي» و «س».

224ـ الزيادة من «ألف» و «ه».

225ـ «ألف» و «ه»: فعلي عمد ما تركتم كتاب اللَّه بين أظهركم و نبذتموه إذ يقول و ورث...

226ـ سورة النمل: الآية 16.

227ـ «ج»: مع ما اقتص. «ب»: و قال اللَّه عز و جل فيما قص. «د» و «ز»: و قال) فيما اقتص.

228ـ «ب» و «د» و «ز»: ابن.

229ـ سورة مريم: الآيتان 5 و 6. و زاد في «ألف»: و اجعله رب رضيا. و في «ن»: رب هب لي...

230ـ سورة الإنفال: الآية 75. والزيادة ليست في «ألف» و «ج».

231ـ سورة النساء: الآية 11.

232ـ سورة البقرة: الآية 180.

233ـ «ب»: حق «د» و «ز»: حظوه.

234ـ الزيادة ليست في «ألف» و «ج». و بعده في «ن» هكذا: أيها المسلمون، أفخصكم اللَّه. و في «ع» من قولها (س) «و أنتم الآن» إلي هنا هكذا: و أنتم الآن تزعمون أن لا إرث لنا، كانكم لم تسمعوا اللَّه يقول: و ورث سليمان داود، و بعض خبر زكريا حيث يقول: فهب لي من لدنك وليا يرثني و يزعم زعيمكم أن النبوة والخلافة لا تجتمع لاحد خلافاً علي اللَّه تعالي إذ يقول لنبيه داود عليه‏السلام يا داود أنا جعلناك خليفه في الأرض ثم جعل ابنه وارثه و جمع فيهما النبوة والخلافة و قال تعالي يوصيكم اللَّه في أولادكم و قال عز و جل أن ترك خيراً الوصية للوالدين والأقربين و قال تعالي و اتقوا اللَّه الذي تساءلون به والأرحام و أنت تزعم أن لا إرث لي مع أبي و تحتج بقول لم يقله و لا سمعه أحد منه، و نحن حضنه علمه و عارفو سره و علانيته.

235ـ «ج» و «د»: لايتوارثان. «ن»: أم هل تقولون... «ع»: أفخصكم اللَّه بأية دوننا أخرجنا اللَّه منها أم تقولون أنا أهل ملتين لا نتوارث أم أنت اعلم بمخصوص القرآن منا أبي اللَّه ذلك و رسوله و صالح المؤمنين قد علمنا أن بنوة محمد لا تورث و إنما يورث ما دونها أن النبي (ص) قد ملكني فدك في حياته تملكيا صحيحا شرعيا لا شرط فيه و لا رجعه و لا مثنويه، و لم تزل في يدي أحكم فيها برايي و علي وكيلي فيها و اللَّه شاهد بذلك علي فان كنت لا تسمع قولي و لا تحفل بمقامي فاللَّه حسبي و كهفي و رجاي و أقول كما قال نبي اللَّه يعقوب بل سولت لكم أنفسكم أمراً فصبر جميل واللَّه المستعان علي ما تصفون، أفحكم الجاهلية تبغون و من أحسن من اللَّه حكما لقوم يؤقنون اية يا معاشر المسلمين أأبتز ارثيه من أبيه أفي كتاب اللَّه يابن أبي‏قحافه أن ترث أباك و لا إرث أبي لقد جئت شئيا فريا فدونكها مخطومه...

236ـ «ألف» و «ب»: من النبي.

237ـ الزيادة من «ج» و «د».

238ـ دونك: اسم فعل بمعني خذ، والضمير راجع إلي فدك. و كلمة «مزمومة» ليست في «ح» و «ط» و «س»، و كلمة «مرحوله» ليست في «ع».

239ـ الزيادة من «ه».

240ـ الزيادة من «ع»، و فيه: و نعم الحكم اللَّه و نعم الزعيم...

241ـ الزيادة من «ألف». و في «ح»: والموعد يوم القيامة.

242ـ «ألف»: و عند الساعة ما تحسرون. «ط» و عند الساعة يحشر المبطلون.

243ـ الزيادة من «د».

244ـ سورة الأنعام: الآية 67.

245ـ و جاء بعد هذا في «ع»: ثم صمتت (س) لاستماع الجواب، فقال أبوبكر: لقد صدقت، كان بالمؤمنين رؤوفا رحيما، إلي آخر ما ذكرناه في رقم 19 باختلاف نذكره في محله.

246ـ سورة هود: الآية 39، و سورة الزمر: الآيتان 39 و 40.

247ـ سوره‏ي نمل: آيه‏ي 16.

248ـ سوره‏ي مريم: آيه‏هاي456.

249ـ سوره‏ي انفال: آيه‏ي 75.

250ـ سوره‏ي نساء: آيه‏ي 11.

251ـ سوره‏ي بقره: آيه‏ي 180.

252ـ «ب»: انحرفت إلي قبر النبي (ص)... «د» و «ز»: عطفت علي قبر النبي (ص) («ز»: أبيها). و في «ه» و «و» و «ط» والشافي: ثم انكفات علي («ه» والشافي إلي) قبر أبيها. و زاد في «ألف» و «ه» و «ي»: متمثله بابيات صفيه بنت عبدالمطلب. و في «ه»: و قيل إمامه. و في «ج»: متمثله بقول هند ابنته أثاثة. و في شرح ابن‏ميثم: فتمثلت بقول هند بنت إمامه. و في «س»: ثم عدلت إلي قبر أبيها متمثله بقول هند ابنه أثاثة. و في «ع»: ثم إنها صلوات‏اللَّه‏عليها نهضت فعطفت علي قبر أبيها صلي اللَّه عليهما و طافت به، و تمثلت بشعر هند ابنه ابانه و قد يقال إنها القائلة له.

253ـ الزيادة من «ي»، و في الطرائف: و بكت. و في «ح» و «ي» و «س»: تأخر ذكر الأبيات عن خطابها (س) للأنصار.

254ـ «س»: هينهه، بمعني الصوت الخفي

255ـ «د» خ ل: تكبر، والهنبثه هي الأمر الشديد المختلف والاختلاط في القول.

256ـ «ألف»: و اجتث أهلك مذ غيبت و اغتصبوا. «ج»: واختل قومك لما غبت و انقلبوا. و في «ي» و «د» خ ل: فاشهدهم و قد («ي»: فقد) نكبوا. و في «ه»: و غاب مذ غبت عنا الوحي والكتب. و في «و» و «ط»: و اختل اهلك فاحضرهم و لا تغب. «ح» فاشهدهم فقد شغبوا و «س»: و اختل قومك لما حازك الترب. «ع»: فاختل لاهلك و احضرهم فقد نكبوا. والوابل: المطر لشديد. و نكبوا أي عدلوا و مالوا.

257ـ المنزلة هي المرتبة والدرجة، والأدنين هم الأقربون، و اقترب أي تقارب.

258ـ «ألف» و «ج» و «ه»: فحوي، أي معني صدورهم. ابدت أي اظهرت. نجوي صدورهم أي ما اضمروه في نفوسهم من العداوه و لم يتمكنوا من اظهاره في حياته (ص).

259ـ «ألف»: نايت. «ج» و شرح ابن‏ميثم: قضيت.

260ـ «ألف»: الكثب. و في «ه»: لما فقدت و حالت دونك الكثب.

261ـ «ألف» و «ه» و «ي»: تهضمتنا. تهضم: ظلم و غضب و اذل و كسر. والتهجم: الاستقبال بالوجه الكريه.

262ـ «ألف»: دهر فقد ادركوا فينا الذي طلبوا، «ه»: إذ بنت عنا فنحن اليوم نغتصب. «ح»: إذا غبت عنا فكل الخلق قد غضبوا. و في «ي» و «م» و شرح ابن‏ميثم: إذ («ي»: مذ) غبت عنا فنحن اليوم نغتضب (شرح ابن‏ميثم: مغتضب). و في «ع»: أهل النفاق و نحن اليوم نغتضب. و في الشافي: مذ غبت عنا و كل الارث قد غصبوا.

263ـ هذا البيت مذكور في أمالي الشيخ المفيد: ص 40. الحامه: خاصة الرجل، والتخفيف لضروره الشعر.

264ـ «ألف»: قد كنت للخلق نورا... «ع»: فكنت. «ي»: و كنت نورا و بدرا.

265ـ «د» ينزل.

266ـ «ألف»: فغاب عنا فكل... «ي» و «ع»: فغبت عنا فكل الخير محتجب.

267ـ في الشافي: لما قضيت... «ج» و الشافي خ ل: قوم تمنوا فاعطوا كل ما طلبوا. «ح»: فليت قبلك كان الموت حل بنا- قوم تمنوا فعموا بالذي طلبوا. صادفنا أي وجدنا و لقينا. والكثب: جمع كثيب و هو التل من الرمل.

268ـ «ي»: و قد رزئنا الذي لم يزره أحد. «ع»: فقد رزينا بما لم يرزه أحد. الرزء: المصيبة بفقد الأعزة، والشجن: الحزن.

269ـ البيت مذكور في «ي» و «ع» و أمالي المفيد. و هو في «ع» لها سكب، و في «ي» هكذا: منا العيون بتهتان هما سرب. و في الابيات زيادة و نقيصه في النسخ و ما في المتن مصطاد من جميع النسخ الموجوده عندنا.

270ـ في الأصل: الزاح، و لم نجد له معني.

271ـ الزيادة من «ع».

272ـ كذا في «د»، و في «ب» و «و» و «ط»: لما فرغت من كلام أبي‏بكر والمهاجرين عدلت إلي مجلس الأنصار فقالت:... و في «ج»: ثم عدلت إلي مسجد الأنصار فقالت:... و في «س»: ثم عدلت إلي معشر الأنصار فقالت:... و في «ع»: ثم انحرفت إلي مجلس الأنصار و قالت:... و في «ألف» أورد كلام فاطمة (س) بعد ما وقع الكلام بينها (س) و بين أبي‏بكر، فكتب أبوبكر لها كتابا برد فدك، ثم اخذه عنها عمر و مزقه فرجعت (س) إلي مجلس الأنصار. فلذلك أورد العبارة هكذا: و اتت من فورها ذلك الأنصار فقالت:...

273ـ «د» و «ز»: معشر النقيبة. «د» خ ل: معاشر الفتية. «و» و «ه» و «ط»: معشر الفئه. «ح» و «ع»: معاشر البقية. «ي»: معشر النقباء. و في شرح ابن‏ميثم: معشر الأنصار.

274ـ «ج»: يا عماد الملة. «ط»: اعضاء الملة.

275ـ «ب» و «ح»: حصون. «ج» و «ي» و «س»: حصنة. «د» خ ل و «ز»: أنصار، والحضنة جمع حاضن بمعني حافظ، والحصنه بكسر الحاء والحصون جمع حصن.

276ـ الزيادة من «م» و «ع»، و في «ع» في هذه الفقرات تقديم و تأخير. والفترة أي الهدنه، والونية أي الفتور والضعف.

277ـ «ج» و «و» و «ح» و «ط» و شرح ابن‏ميثم: الفترة، و في «م»: الغمزة.

278ـ «ط» و «س» و «ع»: والسنة في ظلامتي. «ي»: والسلامة في ظلامتي. والسنة هنا بمعني التغافل والتهاون.

279ـ «ألف»: أما كان رسول‏اللَّه (ص) أمر بحفظ المرء في ولده؟ «ج» و «و» و «ط»: أما كان لرسول‏اللَّه (ص) أن يحفظ في ولده. «ح»: أما كان رسول‏اللَّه (ص) يحفظ في ولده. «ن»: أما كان من حق رسول‏اللَّه أن يحفظ في ولده. «ع»: أما كان رسول‏اللَّه (ص) أبي والمرء يحفظ في ولده.

280ـ «ه» و «ط»: لسرعان. «و»: لسرع. «ب»: سرعان ما اجدبتم فاكديتم و عجلان ذا إهانة. و في «ألف» خ ل: انسيتم قول رسول‏اللَّه (ص)- و بدء بالولاية- «أنت مني بمنزلة هارون من موسي». و قوله: «أني تارك فيكم الثقلين»؟ ما أسرع ما احدثتم و اعجل ما نكصتم. «ح»: سرعان ما نستيم و عجلان ما احدثتم! ثم تقولون... «ي»: ما أسرع ما أحذرتم. «ع»: ما أسرع ما أخذتم و أعجل ما بدلتم.

281ـ في «م» و شرح ابن‏ميثم: عجلان ما أتيتم. و هو إشارة إلي مثل معروف يضرب للشيي يأتي قبل أوانه.

282ـ الزيادة من «د» و «ز»، و في «ز»: «أجادل» مكان «أحاول».

283ـ «ج»: أتزعمون.

284ـ الزيادة من «ج» و «ب»، و في شرح ابن‏ميثم و «م»: الئن مات رسول‏اللَّه (ص) امتم دينه؟! ها أن موته لعمري خطب جليل. و في «ع»: تقولون أن محمدا مات.

285ـ الزيادة من «ي»، و في «ه»: لعمري خطب جليل.

286ـ «ب» و «ج» و «ز» و «ي» و «س»: وهنه، واستوسع و استنهر أي اتسع، والوهي: الشق والتخرق.

287ـ «ج»: استهتر. «ح»: استثمر. «س»: انتهرت. «م»: استبهم.

288ـ «ب»: و بعد وقته. «د» و «ز»: و انفتق رتقه. «ح»: لفقدان راتقه، فاظلمت البلاد.

289ـ «س»: و اكتانت خيرة اللَّه لمصيبته و اكدت الرمال. «ج»: لخيره اللَّه و خشعت الجبال و اكدت الامال و اضيع الحريم...، و اكتابت أي حزنت من الكابه، و اكتانت أي استترت.

290ـ الزيادة من «د». و في «ط» هكذا: و اظلمت الأرض لغيبته و انكسفت النجوم لمصيبته... و في «ح»: و اكتابت خيرة اللَّه لموته.

291ـ الزيادة من «ي».

292ـ «و» و «ز» و «س»: ازيلت. «ح»: زالت. «ع»: و نبذت الحرمة. «ن»: اديلت. و اديلت: غلبت. «ألف»: و اذيلت الحرمة بموت محمد. و في شرح ابن‏ميثم و «م»: من قولها (س): «واضيع الحريم» إلي اول الآية (و ما محمد) هكذا: واضيع («م»: بعده) الحريم و هتكت الحرمة و ازيلت («م»: اذيلت) المصونة و تلك نازلة اعلن بها كتاب اللَّه قبل موته و انباكم بها قبل وفاته فقال: «و ما محمد...»، و اكدت: خابت. واذيلت: اهينت.

293ـ الزيادة من «ع».

294ـ الزيادة من «د»، و في «ألف» و «ج» و «ح» و «ط» و «ي» و «س» و «ع»: فتلك نازلة اعلن...، «ب»: و تلك نازل علينا بها كتاب... «ن»:... والمصيبة العظمي التي مثلها نازلة و لا بائقة عاجلة أعلن بها كتاب اللَّه جل ثنائه.

295ـ الزيادة من «د». و في «ح»: عند. و في «ه» و «و» و «ز»: علن مكان أعلن. و في «ط»: في فتنتكم في ممساكم.

296ـ الزيادة من «ب»، و في «و» و «ط»: تهتف في أسماعكم. و في «د» و «ز»: يهتف («ز»: به) في أفنيتكم.

297ـ الزيادة من «د» و «ز» و في «ه» و «ي» و «ع»: هتافاً هتافاً. «س»: هيافاً هيافاً.

298ـ «س»: خلت. «ألف»: و لقبل ما خلت به انبياء... «ع»: لقبله. «ح»:... و مصبحكم هاتفا بكم و لقبل ما حل...

299ـ الزيادة من «د» و «ز».

300 ـ سورة آل‏عمران: الآية 144.

301ـ «م»: آيا با رفتن پيامبر دينش را از بين مي‏بريد؟ آگاه باشيد كه رحلت او قسم بجان خودم واقعه‏اي مهم است.

302ـ سوره‏ي آل‏عمران: آيه‏ي 144.

303ـ «ألف» و «ح»: ابني قيلة اهتضم. «ه» و «و» «ط»: أأهتضم. «ع»: ابني قيلة أأهضتم إرثي بمرأي... «س»: يا آل‏بني‏قيلة اهتضم. بنوقيله: الأوس والخزرج- قبيلتا الأنصار- و قيلة سم ام لهم قديمه.

304ـ «ب» و «ج» و «و» و «ط»: أبيه.

305ـ الزيادة من «د» و «ز»، و في «ب»: منه. و في «ع»: منكم.

306ـ الزيادة من «د» و «ز»، و في «د» خ ل: و مبتدء و مجمع.

307ـ «ألف» الجبن. «و» و «ط»: الحيره. «ز»: الخيرة. «ب»: و تشملكم الحيرة، و في شرح ابن‏ميثم و «م»: تبلغكم الدعوة و يشملكم الصوت. «ح» و «ي»: تشملكم الدعوة. «ه» و «ع»: تشملكم الدعوة و ينالكم الخبر. «ن» و «س»: يشملكم الخبر. «ع»: و لكم الدار والايمان.

308ـ «د» و «ز»: و أنتم ذوو العدد والعده والاداه («ز»: العداه) والقوه. «ه» و «ط»: و فيكم العدد والعده، و لكم الدار و عندكم الجنن.

309ـ الزيادة من «د» و «ز».

310ـ «ألف»: و أنتم نخبه اللَّه التي امتحن و نحلته التي انتحل و خيرته التي انتخب لنا أهل البيت فنا بذتم فينا العرب و ناهضتم... «ب» و «و»:... نخبه اللَّه التي انتخب لدينه و أنصار رسوله و أهل الاسلام والخيرة.... «د» خ ل: و النجبه التي انتجبت. «ه»: و أنتم نخبه اللَّه التي انتخب لدينه و أنصار رسوله و خيرته التي انتجب لنا أهل البيت فنابذتم فينا صميم العرب و ناهضتم... و في «و»:... و الخيره التي اختار اللَّه لنا أهل البيت فنابذتم العرب و ناهضتم... و في «ز»: قاتلتم العرب. و في «ح»: و أنتم نخبه اللَّه التي انتخب لدينه و أنصار رسوله و الخيره التي اختار لنا أهل البيت، فنابذتم العرب. و في «ي» و أنتم خيره اللَّه التي انتخب لنا أهل البيت، نابذتم العرب و ناهرتم العجم و كافحتم البهم، لا نبرح... و في «س»: و أنتم شجره اللَّه التي امتحن و خيرته التي انتحل لنا اهل البيت، تناهدتم العرب. و في «ع»: و أنتم و اللَّه نخبه اللَّه التي انتخب، و خيرته التي انتجب لنا أهل البيت فكافحتم البهم ينهاكم فتنتهون و يأمركم فتاتمرون حتي دارت...

311ـ الزيادة من «ج».

312ـ الزيادة من «د» و «ز».

313ـ «د» و «ز» و شرح ابن‏ميثم: ناطحتم. «ح» كافحتم.

314ـ «ب» و «و» و «ط»: لا نبرح نأمركم فتاتمرون («ب»: و تأمرون). و في «ه» و «ز»: و لا تبرحون. «ن»: لا نبرح أو تبرحون، و «ن» خ ل: لا نبرح فتبرحون.

315ـ الزيادة من «ي».

316 دارت بكم. و في «ي»: و استدارت لكم بنا محاله الاسلام.

317ـ «ب»: الانام. «ألف» و «ج» و «ي» و «س»: البلاد. «ع»: الاسلام. و في شرح ابن‏ميثم: و در حلبه.

318ـ «ألف»: بغوه. «د» و «ز»: ثغره. «ه»: نخوه. و في «ح»: و خضعت رقاب أهل الشرك. «ع»: و سكنت ثغره الشرك و هدأت دعوة الهرج.

319ـ «ج» و شرح ابن‏ميثم: الشرك، «ي»: و سكنت نعره الشيطان. فوره الافك أي غليان الكذب و هيجانه.

320- «ز»: خمدت («ز»: هدت) نيران الكفر. «ح»: و خبت نيران الباطل. باخت و خبت أي خمدت.

321ـ «ألف» و «ه»: و هدات روعه الهرج. «ج». و هدت دعوه الهرج. «ي»: و هدات و عره الهرج. «ح»: و وهنت دعوته. و في «ز» و «ي» و شرح ابن‏ميثم: استوثق. «س»: و استوسق نظام العرب و سكنت دعوه الهرج. و استوسق أي اجتمع و انضم.

322ـ منظور از «پسران قيله» انصار هستند كه از دو قبيله‏ي اوس و خزرج تشكيل مي‏يافتند و «قيله» نام مادر آنان است كه چندين نسل قبل، نسبشان به او منتهي مي‏شود.

323ـ در عبارت عربي چنين است: «و در حلب البلاد» كه كلمه‏ي «حلب» به معناي شير است ولي در اينجا كنايه از بركات است.

324ـ «ب» و «و» و «ز»: حرتم، و في «م»: افناخرتم. و في شرح ابن‏ميثم: افتاخرتم بعد الاقدام. و في «ح»: فنكصتم بعد الإقدام و أسررتم بعد البيان لقوم نكصوا... و في «ع»: فحرتم بعد البيان و خمتم بعد البرهان و نكصتم بعد ثبوت الإقدام اتباعا لقوم نكثوا ايمانهم اتخشونهم فاللَّه...، و في «س»: فناحرتم، بمعني خاصمتم، و خممتم بمعني جبنتم و نكصتم.

325ـ العبارة من هنا إلي قولها (س) «ان كنتم مؤمنين» في «د» و «ز» هكذا: أشركتم بعد الإيمان بوسا لقوم نكثوا أيمانهم من بعد عهدهم («ز»: نكثوا بعد ايمانهم) و هموا باخراج الرسول... إلي آخر الآية. و في «د» خ ل: و اشركتم بعد الايمان الا تقاتلون... إلي آخر الآية. و في «و»: و اسررتم بعد التبيان... و في «س»: و نكصتم بعد ثبوت الاقدام. و في شرح ابن‏ميثم:... نكثوا ايمانهم من بعد ايمانهم.

326ـ الزيادة من «د» و «ز».

327ـ «ط»: لقوم. «ي»: علي قوم.

328ـ من قولها (س) «من بعد عهدهم» إلي هنا ليست في «ح» و «ط»، و من قولها (س) «فقاتلوا...» إلي هنا ليست في «ي». والعباره في «ي» هكذا: الا بل قد اري و اللَّه لقد اخلدتم...

329ـ سورة التوبة: الآيتان 12 و 13.

330ـ الزيادة من «ج» و «ه» و «ي» و «س» و «ع»، و في «ع» هكذا: الا وقد واللَّه اراكم قد اخلدتم... و في «ن»: انه قد اخلدتم.

331ـ الزيادة من «د» و «ز».

332ـ «د» و «ز»: و خلوتم بالدعة. «ي»: و خليتم الدعة. «س»: و استحليتم الدعد. والدعة: الراحة.

333ـ الزيادة من «د». و في «ز»: من الضيق بالسعة.

334ـ أي رجعتم عنه و تركتموه. و في «ع» و عجتم عن الدين فإن تكفروا...، و في شرح ابن‏ميثم: و جحدتم الدين.

335ـ أي رميتم الذي حفظتم و جمعتم. «ألف»: فمحجتم الذي استوعيتم. «ب»: بحجتم. «ج»: فمججتم الذي اوعيتم. «د»: فمججتم ما وعيتم. «ه»: و مججتم الذي عرفتم. و في «ز»: فحجتم (خ ل: فحججتم) ما وعيتم. و في «ط»: و محجتكم التي وعيتم. و في «م»: فجحدتم.

336ـ «ألف»: دسعتم ما استرعيتم. الا و ان تكفروا... «ج» و «ه» و «ط»: و لفظتم الذي («ط»: التي) سوغتم، و في «د» و «ز»: دسعتم الذي تسوغتم. و في «س»: و اسغتم الذي تجرعتم. و في «م»: وسغتم. و في شرح ابن‏ميثم: و وسعتم الذي سوغتم. و ما بعده في «ط» و «ي» و شرح ابن‏ميثم: و ان تكفروا. «اللفظ» هو الرمي، و دسعتم أي دفعتم، و سوغتم أي جعل لكم سائغا هني البلع.

337ـ سورة ابراهيم: الآية 8.

338ـ الزيادة من «ألف». سورة ابراهيم: الآية 9. و من قولها (س) «الا و قد اري...» إلي هنا ليست في «ح».

 

339ـ «ب» و «و» و «ط»: ألا و قد قلت الذي قلته. «د» و «ز» و شرح ابن‏ميثم: ألا و قد قلت ما قلت علي («د»: هذا علي). و في «م»: و قد قلت لكم ما قلت. و في «ح»: ألا لقد قلت ما قلت علي علم مني بالخذلان الذي خامر صدوركم و استفز قلوبكم ولكن قلت الذي قلت لبثه الصدر و بعثه الغيظ و معذرة اليكم و حجه عليكم و ان تكفروا انتم و من في الأرض جميعا فان اللَّه لغني حميد. فدونكموها...

340ـ الزيادة من «د» و «ز»، و في «ب» و «و» و «ط»:... علي معرفه مني بالخذلان الذي خامر صدوركم و استشعرته قلوبكم ولكن قلته فيضه النفس... و في «ج»:.. بالخذله التي خامرتكم و خور القناه و ضعف اليقين ولكنه فيضه النفس...، و في شرح ابن‏ميثم:... بالخذله التي خامرتكم و خور القنا و ضعف اليقين فدونكموها... و في «ع»: علي معرفه بالخذله التي خامرتكم و الفتنه التي غمرتكم ولكنها... والخذله: ترك النصر. خامرتكم أي خالطتكم، استعشره أي لبسه. والشعار: الثوب الملاصق للبدن.

341ـ «ه»: و منيه الغيظ و خور القناه و نفثه الصدر...، «س»: و سورة الغيظ و نفثه الصدر و معذره الحجه. والنفثه هي ما يكون من تنفس عال تسكينا لحر القلب و اطفاء لناثره الغضب.

342ـ «ز» و شرح ابن‏ميثم: القنا. الخور أي الضعف والقنا جمع قناه و هي الرمح او عوده، و المراد ضعف النفس عن الصبر علي الشده، او ضعف ما يعتمد عليه في النصر علي العدو. و كلمه «خور الفتاه» ليست في «ع».

343ـ الزيادة من «ج» و شرح ابن‏ميثم.

344ـ «د» و «ز»: تقدمه، و المعذره: الحجه التي يعتذر بها.

345ـ «ألف» و «د» و «ز» و «ح»: دبره و في شرح ابن‏ميثم: مدبره الظهور. و في «ع»: فدونكم فاعنقوا بها دبره الظهر، و في «م»: فاحتووها مدبره، أي احرزوها مصابا بالدبره والدبره. القرحه و الجرح الذي يكون في ظهر الدابه، و احتقبوها أي اركبوها، و دونكموها أي خذوها. في «س»: فدونكم.

346ـ الزيادة من «ه». و بعده هكذا: ناقبه الخف باقيه العار، موصوله بشنار الابد، متصله بنار اللَّه. فبعين اللَّه ما تفعلون و اعملوا انا عاملون و انتظروا انا منتظرون. و انا ابنه نذير لكم بين يدي عذاب شديد. فكيدوني جميعا ثم لا تنظرون و سيعلم الذين ظلموا أي منقلب ينقلبون. والمهيض: المكسور والمهان، والخوراء: اللينه الضعيفه. والعار والشنار بمعني واحد.

347ـ «د» و «ز» و «ع»: نقبه الخف. «س»: ثاقبه الخف.

348ـ الزيادة من «د». و في «م»: موسومة الشعار. و في «ع»: نقبه الخف موسومة بالعار باقيه الشنار موصولة...، و في شرح ابن‏ميثم: موسومه الشنار موصولة... و في «س»: موصولة شنان الابد، متصله بنار الموقده فيعين اللَّه ما تفعلون. و في «ح»: بغضب اللَّه. و في «ز»: بغضب اللَّه الواحد القهار و شنار...

349ـ الزيادة من «ألف» و «ج». سورة الهمزه: الآيات 9- 6. و في «ع»: فبعين اللَّه ما تفعلون بنا و سيعلم...

350ـ سورة الشعراء: الآية 227. و هنا تنتهي نسخه «و» و هي كتاب «نثر الدر». و في شرح ابن‏ميثم. فبعين اللَّه ما تعملون.

351ـ رحل براي شتر در حكم زين براي اسب است.

352ـ «ج» و «ي»: بنت.

353ـ سورة سبأ: الآية 46. و جاء بعده في «ع»: و انتظروا إنّا منتظرون ثم ولت منصرفة فقال أبوبكر لعمر... إلي آخر ما يأتي في رقم 26 باختلاف اذكره هناك.

354ـ الزيادة من «ه». سورة هود: الآية 55.

355ـ سورة هود: الآيتان 121 و 122. و هنا تنتهي النسخ «ح» و «ط» و «ي». في «س»: فاعلموا إنّا عاملون.

356ـ الزيادة من «ح».

357ـ سورة الرعد: الآية 42.

358ـ سورة التوبة: الآية 105.

359ـ سورة الاسراء: الآية 13.

360ـ سورة الزلزلة: الآيتان 7 و 8.

361ـ الزيادة من «ألف»، و لعله: قد قضي.

 

منبع: مرکز اطلاع رساني آل البيت(ع)


١٠:٣٨ - شنبه ٦ بهمن ١٣٩٧    /    شماره : ٥٣٠٧    /    تعداد نمایش : ٤٦


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





© Jbf-ar.org . All rights reserved.