سه شنبه ٢٩ آبان ١٣٩٧
صفحه اصلی > مقالات 
تازه هاي بخش
نظرسنجی
به نظر شما جمعيت بانوان فرهيخته از چه قشري بايد باشد

دانشگاهي
حوزوي
افراد صاحب منصب
افراد برجسته در همه زمينه ها

آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 550160
 بازدید امروز : 130
 کل بازدید : 1782335
 بازدیدکنندگان آنلاين : 2
 زمان بازدید : 0/1623
اخبار > رسول خدا(ص) پس از مراجعت از سفر حجة الوداع درصدد تهيه لشکري عظيم برآمد تا روانه ي روم کند. فرماندهي لشکر مزبور را به اسامه واگذار کرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور کرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شرکت کنند.


  چاپ        ارسال به دوست

رحلت رسول الله(ص)

رسول خدا(ص) پس از مراجعت از سفر حجة الوداع درصدد تهيه لشکري عظيم برآمد تا روانه ي روم کند. فرماندهي لشکر مزبور را به اسامه واگذار کرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور کرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شرکت کنند.

● بيماري رسول خدا(ص)
 
رسول خدا(ص) پس از مراجعت از سفر حجة الوداع درصدد تهيه لشکري عظيم برآمد تا روانه ي روم کند. فرماندهي لشکر مزبور را به اسامه واگذار کرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور کرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شرکت کنند. اسامه در آن روز حدود بيست سال بيشتر نداشت و همين موضوع براي برخي از پيرمردان و کار آزمودگاني که مأمور شده بودند تحت فرماندهي او به جنگ بروند گران مي آمد، از اين رو در کار رفتن به دنبال لشکر تعلل مي کردند. در اين خلال رسول خدا(ص) بيمار شد و در بستر افتاد، اما با اين حال وقتي مطلع شد که مردم از رفتن به دنبال لشکر تعلل مي کنند با همان حالت بيماري و تب و سردرد شديد که داشت دستمالي به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود: «اي مردم فرماندهي اسامه را بپذيريد که سوگند به جان خودم اگر(اکنون) درباره ي فرماندهي او مناقشه مي کنيد پيش از اين نيز درباره ي فرماندهي پدرش حرف ها زديد، ولي او شايسته و لايق فرماندهي است چنان که پدرش نيز لايق اين مقام بود.» اسامه در صدد حرکت بود که پيک ام ايمن آمد که حال پيغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزديک شده و بدين ترتيب اسامه و همراهانش توقف کردند. سخنان پيغمبر(ص) و رفتار آن حضرت در روزهاي آخر عمر همه حکايت از اين داشت که مرگ خود را نزديک مي داند و با گفتار و کردار از مرگ خود خبر مي دهد. حال پيغمبر روز به روز بدتر مي شد و حضرت براي اين که تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براي وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشک آب از چاه هاي مختلف مدينه بکشند و بر بدنش بريزند، سپس دستمالي بر سر بسته و در حالي که يک دست روي شانه ي اميرالمؤمنين(ع) و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته فرمود: «اي گروه مردم نزديک است که من از ميان شما بروم پس هر کس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر کس به من وام و قرضي داده مرا آگاه کند. اي مردم ميان خدا و بندگان چيزي نيست که سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و کردار، سوگند بدان که مرا به حق به نبوت برانگيخته، رهايي ندهد کسي را جز عمل نيک و رحمت پروردگار و من که پيغمبر اويم اگر نافرماني او را بکنم هر آينه به دوزخ مي افتم! بار خدايا آيا ابلاغ کردم!؟»
آن گاه از منبر فرود آمده نماز کوتاهي با مردم خواند سپس به خانه ي ام سلمه رفت و يک روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود، سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست کرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاري آن حضرت را خود به عهده گيرد. همسران ديگر آن حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت کرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند. چون روز ديگر شد حال پيغمبر سخت شد و از حال رفت و ملاقات با آن حضرت ممنوع گرديد. چون به حال آمد فرمود: «برادر و يار مرا پيش من آريد» و دوباره از حال رفت. ام سلمه برخاست و گفت: علي را نزدش بياوريد که جز او را نمي خواهد، از اين رو به نزد علي(ع) رفته او را کنار بستر آن حضرت آوردند. چون چشمش به علي(ع) افتاد اشاره کرد و علي پيش رفت و سر خود را روي سينه ي پيغمبر(ص) خم کرد. رسول خدا(ص) زماني طولاني با او به طور خصوصي و در گوشي سخن گفت و در اين وقت دوباره از حال رفت. علي(ع) نيز برخاست و گوشه اي نشست. سپس از اتاق آن حضرت خارج شد. چون از علي(ع) پرسيدند: «پيغمبر با تو چه گفت؟» فرمود:
«هزار باب علم به من آموخت که هر بابي هزار باب ديگر را بر من گشود. به چيزي مرا وصيت کرد که ان شاءالله تعالي بدان عمل خواهم کرد.» و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسيد به علي(ع) فرمود: «اي علي سر مرا در دامن خود گير که امر خدا آمد و چون جانم بيرون رفت آن را به دست خود بگير و به روي خود بکش، آن گاه مرا رو به قبله کن و کار غسل و نماز و کفن مرا به عهده بگير و تا هنگام دفن از من جدا مشو».
و بدين ترتيب علي(ع) سر آن حضرت را به دامن گرفت و پيغمبر از حال رفت. رحلت رسول خدا(ص) در روز دوشنبه بيست و هفتم ماه صفر اتفاق افتاد، و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود. علي(ع) جنازه را غسل داد و حنوط و کفن کرد. سپس به تنهايي بر او نماز خواند، آن گاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم کرد و گفت:
- «همانا پيغمبر در زندگي و پس از مرگ امام و پيشواي ماست اکنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد.» در همان اتاقي که پيغمبر از دنيا رفته بود قبري حفر کرده و همان جا آن حضرت را دفن کردند. سپس اميرالمؤمنين علي(ع) داخل قبر شد و بند کفن را از طرف سر باز کرد و گونه ي مباک رسول خدا(ص) را روي خاک نهاد و لحد چيده خاک روي قبر ريختند و بدين ترتيب با يک دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا(ص) را در خاک دفن کردند.(۱)
 
● آخرين وصاياي رسول‏ خدا(ص)
 
مسلم اين است که پيامبر اکرم(ص) در حضور مسلمانان، اميرمؤمنان را وصي خود قرار داده و علي(ع) نيز اين وصايت را پذيرفته است و عهد کرده است که به آن چه رسول خدا(ص) مي‏فرمايد عمل نمايد. اميرمؤمنان(ع) در اين باره مي‏فرمايد: وقتي رسول خدا(ص) در مريضي آخر خود در بستر بيماري افتاده بود، من سر مبارک وي را بر روي سينه خود نهاده بودم و سراي حضرت(ص) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموي پيامبر(ص) رو به روي او نشسته بود و رسول خدا(ص) زماني به هوش مي‏آمد و زماني از هوش مي‏رفت. اندکي که حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود: «اي عباس، اي عموي پيامبر(ص)! وصيت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول کن و قرض هاي مرا ادا نما و وعده ‏هايي که به مردم داده‏ام به جاي آور و چنان کن که بر ذمه من چيزي نماند.» عباس عرض کرد: «اي رسول خدا(ص) من پيرمردي هستم که فرزندان و عيال بسيار دارم و دارايي و اموال من اندک است چگونه وصيت تو را بپذيرم و به وعده ‏هايت عمل کنم در حالي که تو از ابر پر باران و نسيم رها شده بخشنده ‏تر بودي و وعده ‏هاي بسيار داده‏اي خوب است از من درگذري و اين وظيفه بر دوش کسي نهي که توانايي بيشتري دارد!» رسول خدا(ص) فرمود: «آگاه باش که اينک وصيت‏ خود را به کسي خواهم گفت که آن را مي‏پذيرد و حق آن را ادا مي‏نمايد و او کسي است که اين سخنان را که تو گفتي نخواهد گفت! يا علي(ع) بدان که اين حق توست و احدي نبايد در اين امر با تو ستيزه کند، اکنون وصيت مرا بپذير و آن چه به مردمان وعده داده‏ام به جاي ‏آر و قرض مرا ادا کن. يا علي(ع) پس از من امر خاندانم به دست توست و پيام مرا به کساني که پس از من مي‏آيند برسان.» اميرمؤمنان(ع) مي فرمايد: «من وقتي ديدم که رسول خدا(ص) از مرگ خود سخن مي‏گويد، قلبم لرزيد و به خاطر آن به گريه درآمدم و نتوانستم که درخواست پيامبر(ص) را با سخني پاسخ گويم.» پيامبراکرم(ص) دوباره فرمود: «يا علي آيا وصيت من را قبول مي‏کني!؟» و من در حالتي که گريه گلويم را مي‏فشرد و کلمات را نمي‏توانستم به درستي ادا نمايم، گفتم: آري اي رسول خدا(ص)! آن گاه رو به بلال کرد و گفت: اي بلال! کلاهخُود و زره و پرچم مرا که«عقاب‏» نام دارد و شمشيرم ذوالفقار و عمامه‏ام را که«سحاب‏» نام دارد برايم بياور...[ سپس رسول خدا(ص) آن چه که مختص خود وي بود از جمله لباسي که در شب معراج پوشيده بود و لباسي که در جنگ احد بر تن داشت و کلاه هايي که مربوط به سفر، روزهاي عيد و مجالس دوستانه بود و حيواناتي که در خدمت آن حضرت بود را طلب کرد] و بلال همه را آورد مگر زره پيامبر(ص) که در گرو بود. آن گاه رو به من کرد و فرمود: «يا علي(ع) برخيز و اين ها را در حالي که من زنده‏ام، در حضور اين جمع بگير تا کسي پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجويد.»
من برخاستم و با اين که توانايي راه رفتن نداشتم، آنها را گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روي پيامبر(ص) ايستادم، به من نگريست و بعد انگشتري خود را از دست ‏بيرون آورد و به من داد و گفت: «بگير يا علي اين مال توست در دنيا و آخرت!» بعد رسول خدا(ص) فرمود: «يا علي(ع) مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سينه من تکيه داد و هر آينه مي‏ديدم که رسول خدا(ص) از بسياري ضعف سر مبارک را به سختي نگاه مي‏دارد و با وجود اين، با صداي بلند که همه اهل خانه مي‏شنيدند فرمود: «همانا برادر و وصي من و جانشينم در خاندانم علي بن ابيطالب است. اوست که قرض مرا ادا مي‏کند و وعده‏ هايم را وفا مي‏ نمايد. اي بني‏ هاشم، اي بني ‏عبدالمطلب، کينه علي(ع) را به دل نداشته باشيد و از فرمان هايش سرپيچي نکنيد که گمراه مي ‏شويد و با او حسد نورزيد و از وي برائت نجوييد که کافر خواهيد شد.»
سپس به من گفت: «مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود که حسن(ع) و حسين(ع) را نزد او بياورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پيامبر(ص) آن دو را به سينه خويش چسباند و آنها را مي ‏بوييد. علي(ع) مي‏گويد: من پنداشتم که حسن(ع) و حسين(ع) باعث‏ شدند که اندوه و رنج پيامبر(ص) فزوني يابد، خواستم آن دو را از حضرت(ص) جدا سازم. فرمود: «يا علي(ع) آنها را واگذار تا مرا ببويند و من هم آنها را ببويم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گيرند و من نيز از وجود ايشان بهره گيرم! به راستي که پس از من مشکلات بسيار خواهند داشت و مصايب سختي را تحمل خواهند کرد، پس لعنت ‏خداوند بر آن کس باد که حق حسن(ع) و حسين(ع) را پست ‏شمارد. پروردگارا! من اين دو را و علي صالح ‏ترين مؤمنان را به تو مي‏سپارم!»(۱)
 
▪ در محضر فرشتگان
 
از برخي روايات استفاده مي‏ شود که رسول خدا(ص) در محضر فرشتگان مقرب، علي(ع) را وصي خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روايتي است که از امام کاظم(ع) نقل شده است که اميرالمؤمنين فرمود: در شبي از شب هاي بيماري پيامبر(ص) من نشسته بودم و حضرت(ص) بر سينه من تکيه داده بود و فاطمه(س) دخترش نيز حضور داشت. رسول خدا(ص) فرموده بود که همسرانش و ساير زنان از نزد وي بيرون روند و آنها رفته بودند. پيامبر اکرم(ص) به من فرمود: «اي اباالحسن! از جاي خود برخيز و رو به روي من بايست.» من برخاستم و جبرئيل به جاي من نشست و پيامبر(ص) بر سينه وي تکيه داد و ميکائيل در جانب راست پيامبر(ص) بنشست. حضرت فرمود: «يا علي(ع) دست هاي خود را بر هم بگذار!» من اين کار را انجام دادم. آن گاه فرمود: «من با تو عهد بسته بودم و اينک آن عهد را تازه مي‏کنم، در محضر جبرئيل و ميکائيل که دو امين پروردگار جهانيانند. يا علي! تو را به حقي که اين دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصيت من آمده است ‏بايد به جاي آوري و مفاد آن را بپذيري و صبر را پيشه خود سازي و بر راه و روش من پايداري کني نه روش فلان کس و فلان کس! اکنون هر چه را خدا به تو عنايت کرده است‏ با قدرت پذيرا باش.» من دست هايم را به روي هم نهاده بودم و پيامبر(ص) دست مبارک خود را بين دو دست من گذاشت، به طوري که گويي بين آن دو چيزي قرار مي ‏داد، سپس فرمود: «من بين دست هايت ‏حکمت و دانش آن چه را برايت پيش خواهد آمد، نهادم، تا چيزي از سرنوشت تو نباشد که از آن آگاه نباشي و هر گاه مرگ تو فرا رسيد وصيت ‏خود را به امام پس از خود بگوي، بنابر آن چه من به تو وصيت کردم و همانند من عمل کن و نيازي به کتاب و نوشته‏اي نيست.» (۲)
 
▪ نزول کتاب وصيت از آسمان
 
امام موسي بن جعفر(ع) فرمود به پدرم اباعبدالله(ع) عرض کردم: «آيا نويسنده وصيت، حضرت علي(ع) نبود و رسول خدا(ص) مفاد آن را بر او نمي‏ خواند، در حالي که جبرئيل و ساير فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتي سکوت کرد، بعد فرمود: «اي اباالحسن! ماجرا چنين بود که گفتي لکن هنگامي که زمان رحلت رسول خدا(ص) رسيد، وصيت‏ به صورت کتابي نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئيل(ع) همراه با فرشتگاني که امين خداي تبارک و تعالي هستند، آن را نزد رسول اکرم(ص) آورد و به ايشان گفت: «اي محمد(ص) هر کس که نزد توست ‏بيرون فرست مگر وصي خود را که بايد کتاب وصيت را بگيرد و ما شاهد باشيم که تو وصيت را به وي دادي و او اجراي آن را ضمانت کند.» رسول خدا(ص) همگان را دستور داد که از خانه بيرون روند. تنها علي(ع) و فاطمه(س) بين پرده و در اتاق باقي ماندند. جبرئيل(ع) به پيامبر(ص) عرض کرد: «پروردگارت تو را سلام مي‏رساند و مي‏گويد: اين کتابي است که من با تو عهد بسته بودم و شرط کرده بودم[عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براي شهادت کافي هستم اي محمد(ص)!» وقتي سخن به اين جا رسيد، مفاصل پيامبر(ص) به لرزه درآمد و گفت: «اي جبرئيل! خداي من، اوست که سلام است و سلام از وي است و سلام به سوي او باز مي‏گردد. راست گفت‏ خداي عزوجل و نيکي نمود، کتاب را به من ده!» جبرئيل کتاب وصيت را به رسول اکرم(ص) داد و گفت که آن را به اميرمؤمنان(ع) دهد. چون علي(ع) کتاب را گرفت، رسول خدا(ص) فرمود: «بخوان!»
اميرمؤمنان(ع) آن را کلمه به کلمه خواند، سپس رسول خدا(ص) به او گفت: يا علي(ع) اين عهد خدايم تبارک و تعالي به سوي من است و خواسته وي و امانت او پيش من است و به راستي که من آن را ابلاغ کردم و خيرخواهي نمودم و امانت را ادا کردم.»
علي(ع) عرض کرد: «پدر و مادرم فداي تو باد! من هم شهادت مي‏دهم که تو پيام خود را ابلاغ کردي و نصيحت ‏خود گفتي و در آن چه فرمودي صادق بودي و گوش و چشم و گوشت و خون من نيز بر اين امر گواه است!»
جبرئيل(ع) گفت: «من نيز بر آن چه مي‏گوييد گواه هستم!» پيامبر(ص) فرمود: «يا علي(ع) وصيت مرا گرفتي و دانستي که چيست و با خداوند و من پيمان بستي که به هر چه در آن است عمل کني.»
علي(ع): «آري، پدر و مادرم فداي تو باد! انجام آن به عهده من است و بر خداست که مرا ياري دهد و توفيق عطا فرمايد که به مفاد آن وفا کنم.»
رسول خدا(ص): «يا علي(ع) اراده نموده‏ام که بر پيمان تو شاهد بگيرم که روز قيامت ‏شهادت دهند که من به وظيفه خود عمل کردم.»
علي(ع): «آري گواه گيريد!»
پيامبر اکرم(ص): «همانا من جبرئيل و ميکائيل(ع) که هر دو در اين جا حاضرند و فرشتگان مقرب خداوند نيز با آنهايند بر آنچه اينک بين من و تو گذشت ‏شاهد مي‏گيرم.»
علي(ع): «بله شهادت دهند، پدر و مادرم فدايت! من هم آنها را گواه مي‏گيرم.» و رسول خدا(ص) فرشتگان را شاهد گرفت... سپس رسول اکرم، فاطمه، حسن، حسين(ع) را به حضور خواند و مانند اميرالمؤمنين(ع) آنها را از وصيت ‏خود آگاه کرد. آنان هم مانند علي(ع) سخن گفتند و قبول کردند و سرانجام کتاب وصيت ‏با طلايي که آتش به آن نرسيده بود مهر شد و تحويل اميرمؤمنان(ع) گشت.(۳)
 
▪ مفاد وصيت
 
از جمله مفاد اين وصيت که به دستور خداي تعالي پيامبراکرم(ص) انجام آن را بر علي(ع) شرط نمود اين بود که فرمود: «يا علي(ع) به آنچه در اين وصيت آمده است وفا کن، آن کس که خدا و رسولش را دوست دارد، دوست ‏بدار و با هر که با خدا و رسولش دشمني ورزد، دشمن باش و از آنان بيزاري بجوي و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پايمال گردد و خمس تو غصب شود و هتک حرمت ‏حرم تو کنند.»
علي(ع) عرض کرد: «پذيرفتم اي رسول خدا(ص)!» اميرالمؤمنين(ع) مي فرمايد: سوگند به خدايي که دانه را شکافت و انسان را آفريد من هر آينه شنيدم که جبرئيل(ع) به نبي‏اکرم(ص) مي‏گفت: «اي محمد(ص) به علي(ع) بگوي که حرم تو هتک مي‏گردد که حرم خدا و رسول خدا(ص) نيز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.» من چون معناي اين کلمات را که جبرئيل امين مي‏گفت فهم کردم[و دانستم که حرم من هتک خواهد شد] به روي درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آري پذيرفتم و راضي هستم! اگر چه به حرم من جسارت روا دارند و سنت هاي خدا و رسول را معطل گذارند و کتاب خدا پاره پاره شود و کعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پيوسته صبوري خواهم کرد و کار را به خدا وا مي‏گذارم تا اين که نزد تو حاضر گردم.» (۴)
و باز از جمله موارد وصيت رسول خدا(ص) اين بود که در خانه‏اش، که در آن جان سپرده بود، دفن گردد و با سه پارچه کفن شود که يکي از آنها يمني باشد و کسي جز علي(ع) داخل قبر نشود و به علي(ع) فرمود: «يا علي(ع) تو و دخترم فاطمه(س) و حسن و حسين(ع) با هم بر من نماز بخوانيد و نخست هفتاد و و پنج تکبير بگوييد. سپس نماز را با پنج تکبير به جاي آور و آن را تمام کن و البته اين کار پس از آن است که از طرف خداوند به تو اجازه نماز داده شود.»
علي(ع) عرض کرد: «پدر و مادرم فداي تو باد! چه کسي به من اجازه نماز مي‏دهد؟»
فرمود: «جبرئيل(ع) به تو اجازه خواهد داد. و پس از شما هر کس از خاندانم حاضر شد، گروه گروه بر من نماز بخوانند، سپس زنان ايشان و در آخر مردم نماز بخوانند.» (۵)
و نيز فرمود: هرگاه من جان تسليم نمودم و تو تمام آن چه را که من وصيت کرده‏ام انجام دادي و مرا در قبرم پنهان ساختي، پس در خانه خود آرام گير و آيات قرآن را بر طبق تأليف آن گردآوري کن و واجبات و احکام را چنان که نازل شده‏اند، ثبت نما و سپس باقي آن چه را گفته‏ام به جاي آور و هيچ سرزنشي بر تو نيست و بايد که صبوري کني بر ستم هايي که ايشان در حق تو روا دارند تا اين که به سوي من آيي.» (۶)
 
▪ اتمام حجت ‏با علي(ع)
 
رسول خدا هنگامي که کتاب وصيت‏ خود را به اميرمؤمنان(ع) داد فرمود: در قبال اين وصيت فرداي قيامت در برابر خداي تبارک و تعالي که پروردگار عرش است مي‏بايست جوابگو باشي! به راستي که من روز قيامت ‏با استناد به حلال و حرام خدا و آيات محکم و متشابه، آن سان که خداوند نازل فرموده و در کتاب وي جمع آمده است، از تو حجت‏ خواهم طلبيد در مورد آن چه تو را امر کردم و انجام واجبات الهي آن گونه که نازل شده‏اند و احکام شريعت و در مورد امر به معروف و نهي از منکر و دوري جستن از آن، و بر پاي داشتن حدود الهي و عمل به فرمان هاي حق و تمامي امور دين و هم از تو حجت ‏خواهم خواست درباره گزاردن نماز در وقت ‏خود و اعطاي زکات به مستحقين آن و حج‏ بيت الله و جهاد در راه خدا. پس تو چه پاسخي خواهي داشت‏ يا علي(ع)!؟
اميرمؤمنان(ع) عرض کرد: پدر و مادرم فدايت! اميد دارم به سبب بلندي مرتبت تو در نزد خدا و مقام ارجمندي که پيش او داري و نعماتي که تو را ارزاني داشته است، خداوند مرا ياري نمايد و استقامت عطا فرمايد و من فرداي قيامت ‏با شما ملاقات نکنم در حالي که در انجام وظيفه خود سستي و تقصيري کرده باشم و يا تفريط نموده باشم و باعث درهم شدن چهره مبارکتان در برابر من و ديدگان پدران و مادران خود شوم. بلکه مرا خواهي يافت که تا زنده‏ام پيوسته بر طبق وصيت‏ شما رفتار کنم و راه و روش شما را دنبال نمايم تا با اين حالت نزدتان شرفياب شوم و بعد از من فرزندانم به ترتيب بدون هيچ گونه تقصيري و تفريطي چنين خواهند کرد. در اين لحظه رسول خدا(ص) از هوش برفت و علي(ع)، پيامبر(ص) را در آغوش گرفت در حالي که مي‏گفت: «پدر و مادرم فداي تو باد! پس از تو چه دهشتي ما را فرا خواهد گرفت و وحشت دختر تو و پسرانت چه اندازه خواهد بود و غصه ‏هاي من بعد از تو چه طولاني خواهد بود، اي برادرم! از خانه من اخبار آسمان ها قطع خواهد شد و پس از تو ديگر جبرئيل و ميکائيل نخواهم ديد و ديگر هيچ اثري از آنها نخواهم يافت و صداي آنها را نخواهم شنيد.» و رسول خدا هم چنان مدهوش بود. (۷)
▪ آخرين سفارش ها
 
امام کاظم(ع) نقل مي‏کند که از پدرم پرسيدم: وقتي فرشتگان پيامبر(ص) را ترک گفتند چه اتفاقي افتاد؟ فرمود: رسول خدا(ص)، فاطمه، علي، حسن و حسين(ع) را به گرد خود خواند و به کساني که در خانه بودند فرمود: «از نزد من بيرون برويد» و همسر خود«ام سلمه‏» را فرمود که بر درگاه بايستد تا کسي وارد خانه نشود. ام سلمه اطاعت کرد. آن گاه رسول خدا(ص) به علي(ع) گفت: «يا علي نزديک من بيا.» علي(ع) پيشتر رفت، پيامبراکرم(ص)، دست زهرا(س) را گرفت و بر سينه گذاشت ‏بعد با دست ديگر خود دست علي(ع) را گرفت و چون خواست ‏با آنها سخني بگويد، اشک از چشمانش فرو غلتيد و نتوانست کلامي بگويد. فاطمه، حسن و حسين(ع) وقتي حالت گريه پيامبر(ص) را مشاهده کردند به سختي به گريه درآمدند و فاطمه(س) گفت: اي پيامبر خدا(ص) رشته قلبم از هم گسست و جگرم آتش گرفت وقتي که گريه شما را ديدم. اي آقاي پيامبران از اولين تا آخرين آنها، اي امين پروردگار و رسول او، اي محبوب خدا! فرزندانت پس از تو، که را دارند و با آن خواري که بعد از تو مرا فرا گيرد چه کنم؟ چه کسي علي(ع) را که ياور دين است، کمک خواهد کرد؟ چه کسي وحي خدا و فرمان هايش را دريافت ‏خواهد کرد. سپس به سختي گريست و پيامبر(ص) را در آغوش گرفت و چهره او را بوسيد و علي، حسن و حسين(ع) نيز چنين کردند.
رسول خدا(ص) سربلند کرد و دست فاطمه(س) را در دست علي(ع) نهاد و گفت: «اي اباالحسن! اين امانت ‏خدا و امانت محمد رسول خدا در دست توست و در مورد فاطمه(س) خدا را و مرا به ياد داشته باش! و به راستي که تو چنين رفتار مي‏کني.
يا علي(ع) سوگند به خدا که فاطمه(س) سيده زنان بهشت است از اولين تا آخرين آنها. به خدا قسم! فاطمه(س) همان مريم کبري است. آگاه باش که من به اين حالت نيافتاده بودم مگر اين که براي شما و فاطمه(س) دعا کردم و خدا آن چه خواسته بودم به من عطا فرمود.
اي علي(ع) هر چه فاطمه(س) به تو فرمان داد به جاي آور که هر آينه من به فاطمه(س) اموري را بيان داشته‏ام که جبرئيل من را به آنها امر کرد. بدان اي علي(ع) که من از آن کس راضيم که دخترم فاطمه(س) از او راضي باشد و پروردگار و فرشتگان هم با رضايت او راضي خواهند شد. واي بر آن کس که بر فاطمه(س) ستم کند، واي بر آن کس که حق وي را از او بستاند. واي بر آن کس که هتک حرمت او کند. واي بر آن کس که در خانه‏اش را آتش زند، واي بر آن که ‏دوست وي را بيازارد و واي بر آن که با او کينه ورزد و ستيزه کند. خداوندا من از ايشان بيزارم و آنان نيز از من بري هستند.»
در اين وقت رسول خدا(ص)، فاطمه، علي، حسن و حسين(ع) را به نام خواند و آنان را در بر گرفت و عرضه داشت: «بار خدايا! من با اينان و هر کس که پيروي ايشان کند سر صلح دارم و بر عهده من است که آنان را داخل بهشت ‏سازم و هر کس با اين ها بستيزد و بر ايشان ستم کند يا بر اين ها پيشي گيرد يا از ايشان و شيعيانشان بازپس ماند، من دشمن او هستم و با او مي‏جنگم و بر من است که آنان را به دوزخ درآورم.
 
پي نوشت ها:
۱- الطوسي، الامالي، ص‏۶۰۰ شماره و ص‏۵۷۲/ اصول کافي ج‏۱، ص‏۳۴۰.
۲- محمد باقر مجلسي، بحارالانوار(مؤسسه الوفاء، بيروت، الطبعهٔ الثانيه، ۱۴۰۳ ه - ۱۹۸۳م)، ج‏۲۲، ص‏۴۷۹ به نقل از رضي بن علي بن الطاووس، صص ۸ - ۲۱ و ۲۷ و ۲۸.
۳- اصول کافي، ج‏۲، حديث شماره‏۴.
۴- همان.
۵- بحارالانوار، ج‏۲۲، ص‏۴۹۳ به نقل از الطرف، ۴۲ و ۴۳ و ۴۵.
۶- بحارالانوار، همان، ص‏۴۸۳.
۷- همان، ص‏۴۸۲، ح شماره‏۳۰.
۸- همان، ص‏۴۸۴، ح شماره ۳۱، به نقل از الطرف ۲۹ - ۳۴.         
 
منبع: سايت آفتاب


٠٧:٠٢ - دوشنبه ١٤ آبان ١٣٩٧    /    شماره : ١٦٠٢    /    تعداد نمایش : ٥١٨


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





© Jbf-ar.org . All rights reserved.