يکشنبه ٢٩ مهر ١٣٩٧
هرگاه در هر زمینه ای اعتقادات شخصی بیشتر از اعتقادات او باشد ، ریا سر بلند میکند صفحه اصلی > اخبار  
منو اصلی
عنوان

رسول اكرم صلى الله عليه و آله : حَسِّنوا أَخلاقَكُم وَالطُفوا بِجيرانِكُم وَأكرِموا نِساءَ كُم تَدخُلُوا الجَنَّةَ بِغَيرِ حِسابٍ؛

اخلاق خود را نيكو كنيد و با همسايگان خود مهربان باشيد و زنان خود را گرامى بداريد تا بى حساب وارد بهشت شويد.

 

التوحيد، ص 127

 

عنوان

غرور و خودبزرگ‌بینی از جمله آفاتی است که با کوچکترین بی‌توجهی همه به شکل کوتاه مدت و یا بلندمدت به آن گرفتار می‌شویم و در این دوران احساس خوبی نیز به خود داریم، اما نمی‌دانیم این حس خوب ارمغان شیطان است که در آینده نه چندان دور، به شدت گریبانمان را خواهد فشرد.

نظرسنجی
به نظر شما جمعيت بانوان فرهيخته از چه قشري بايد باشد

دانشگاهي
حوزوي
افراد صاحب منصب
افراد برجسته در همه زمينه ها

اوقات شرعی
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 386390
 بازدید امروز : 92
 کل بازدید : 1757000
 بازدیدکنندگان آنلاين : 3
 زمان بازدید : 0/2344
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
 
متن تصویر:
عضويت جديد
اخبار > بي‏ ترديد بخشي از علل و عوامل رخداد حادثه كربلا را بايد در عصر جاهليت جزيرة العرب و مناسبات فرهنگي، اقتصادي و سياسي حاكم بر زندگي اعراب و قبايل ساكن در آن جستجو كرد.


  چاپ        ارسال به دوست

بن‏مايه ‏ها و درون‏مايه هاي رخداد عاشورا (بررسي تاريخي)

بي‏ ترديد بخشي از علل و عوامل رخداد حادثه كربلا را بايد در عصر جاهليت جزيرة العرب و مناسبات فرهنگي، اقتصادي و سياسي حاكم بر زندگي اعراب و قبايل ساكن در آن جستجو كرد.

 در سال 61ق، پنجاه سال بعد از رحلت پيامبر اكرم‏(ص)، جامعه اسلامي شاهد سانحه‏اي بسيار اسف ‏بار بود؛ نوه پيامبر­(ص) به طرز فجيعي به همراه ياران اندك خود به شهادت رسيد و اهل بيت او به اسارت رفتند. چرا عاشورا اتفاق افتاد؟ بافت اجتماعي جزيرة‏العرب قبل از بعثت‏ به عنوان مرده ريگ جاهليت، رخداد سقيفه به عنوان اولين انحراف بنيادين در حركت اسلامي كه در آن عقيده، فداي قبيله شد و نتايجي كه از اين اجتماع شتاب‏ آلود برآمد، سياست مالي خلفاي نخستين؛ به ويژه دوره عمر و عثمان و بدعت ‏ها و انحرافاتي كه در اين زمينه به وقوع پيوست، انحرافات فكري كه معاويه و جانشين او يزيد ابداع كردند(همانند: جعل حديث، تبديل خلافت‏ به سلطنت، احياي عروبت و فروداشت موالي) و بالاخره تقويت جريان‏ هاي فكري انحرافي همانند مرجئه كه مشروعيت ‏بخش رفتار غير ديني امويان بودند. مكتبي كه مي ‏رفت ‏با كج روي‏ هاي تفاله جاهليت... با شعار«لا خبر جاء و لا وحي نزل‏» محو و نابود شود... ناگهان شخصيت عظيمي... قيام كرد و با فداكاري بي ‏نظير و نهضت الهي خود، واقعه بزرگي را به وجود آورد(امام خميني، صحيفه‏نور، ج 12، ص 181). سانحه عاشورا و ابعاد مختلف آن، تحقيقات علمي فراواني را به خود اختصاص داده است، اما به نظر مي‏ رسد به يكي از وجوه اين پديده تاريخي كه در حوزه«تاريخ اسلام‏» - به ‏طور اخص - و در«تاريخ انساني» - به ‏طور اعم- اهميت ‏به‏ سزايي دارد، كمتر توجه شده است و آن بررسي تاريخي«چرايي‏» رخداد كربلاست. چرا پس از گذشت پنجاه سال از رحلت پيامبر اكرم‏(ص) حاكمان جامعه اسلامي به آساني به قتل و عام و اسارت خاندان او اقدام مي ‏كنند و چنين مصيبت عظيمي را بر آل محمد روا مي ‏دارند؟ چرايي اين واقعه را در كجا بايد جستجو كرد؟
 
1) مرده ريگ جاهليت: بي‏ترديد بخشي از علل و عوامل رخداد حادثه كربلا را بايد در عصر جاهليت جزيرة العرب و مناسبات فرهنگي، اقتصادي و سياسي حاكم بر زندگي اعراب و قبايل ساكن در آن جستجو كرد. اطلاق واژه جاهليت ‏براي دوره مورد نظر، خود گوياي واقعيت‏ هاي غير قابل انكاري است. به جز عده معدودي از صاحب ‏نظران كه نكات برجسته فكري و مدني براي عرب عصر جاهلي قائل‏اند(1) بيشترين آن ‏ها كاربرد واژه جاهليت را براي اين دوره بسيار با مسما مي‏ دانند. بي ‏شك استعمال اين مفهوم داراي محدوديت زماني و مكاني خاصي است؛ به اين معنا كه از نظر زماني، مفهوم جاهليت دوران دويست ‏ساله قبل از بعثت را شامل مي ‏شود، چرا كه در قرون پيش ‏تر، آن سرزمين مهد تمدن ‏هاي مختلف بشري بوده‏ است كه ما به وسيله قرآن از وجود آن ‏ها آگاه شده‏ايم. از نظر جغرافيايي نيز بايد اطلاق مفهوم جاهليت را محدود ساخت، زيرا بخش‏ هايي از شبه جزيره عربستان، به‏ويژه جنوب آن(يمن يا عربستان خوشبخت) به دلايل اقليمي و جغرافيايي كه بسيار حاصل خيز و مناسب براي كار كشاورزي بود و هم‏چنين به دليل ارتباط نزديكي كه با كشورهاي همجوار به‏ويژه ايران داشت و تاثيري كه از فرهنگ ‏هاي پيراموني گرفته بود، نسبت‏ به منطقه حجاز از وضعيت مناسب ‏تري برخوردار بود. بنابراين با توجه به قراين و شواهد موجود، اطلاق مفهوم جاهليت ‏بر اين قسمت از جزيرة العرب قابل قبول نيست. شايد كامل ‏ترين توصيف از جامعه عرب پيش از بعثت، سخن علي(ع)‏ است كه مي ‏فرمايد: همانا خدا محمد را برانگيخت تا مردمان را بترساند و فرمان خدا را چنان ‏كه بايد رساند. آن هنگام شما اي مردم عرب! بهترين آيين را برگزيده بوديد و در بدترين سراي خزيده. منزلگاه تان سنگستان هاي ناهموار، همنشين تان گرزه‏هايي زهردار، آبتان تيره و ناگوار، خوراك تان گلو آزار، خون يكديگر را ريزان، از خويشاوند بريده و گريزان، بتهاتان‏ همه جا بر پا، پاي تا سر آلوده به خطا.(2) طبري نيز در گزارش خود از زندگي عرب آن زمان مي ‏نويسد: قوم عرب خوارترين، بدبخت ‏ترين و گمراه ‏ترين قوم بود كه در لانه‏اي محقر و كوچك ميان دو بيشه شير(ايران و روم) زندگي مي‏ كرد. سوگند به خدا، در سرزمين عرب چيزي موجود نبود كه مورد طمع و يا حسد بيگانگان قرار گيرد. هر آن كس از اعراب كه مي‏ مرد يك سره به دوزخ مي‏ رفت و هر آن كه زندگي مي‏ كرد و حيات داشت، گرفتار خواري و مشقت ‏بود و ديگران لگد مالش مي‏ كردند. سوگند به خدا كه در سراسر سرزمين قومي را نمي ‏شناسم كه خوارتر و تيره بخت ‏تر از عرب باشد. وقتي اسلام در ميان ايشان ظاهر شد آنان را صاحب كتاب، قادر بر جهان، داراي روزي و مالك ‏الرقاب كرد.(3) شاخصه‏ هاي فرهنگي عرب جاهلي در«شعر و شاعري‏»، «علم الانساب‏»، «علم الايام‏» و آشنايي به«علوم انواء» خلاصه مي ‏شود. شعري كه عرب مي ‏سرود داراي قالبي دلنشين و آراسته اما خالي از محتوا بود و صرفا در وصف گل و گياه و سبزه يا شب و شراب و شمشير محدود مي ‏ماند. رويكرد اين قوم به علم الانساب و علم الايام براي ارضاي تمايلات فخرطلبانه فردي و قبيله‏اي بود، نه به عنوان علمي از علوم، چنان‏ كه احمد امين درباره وضعيت علوم در بين اعراب جاهلي مي‏ نويسد: آن‏ ها از علم و فلسفه بهره نداشتند، زيرا زندگاني اجتماعي آن ‏ها در خور علم و فلسفه نبود. علم آن‏ ها منحصر به معرفت انساب يا شناختن اوضاع جوي بود. بنابر بعضي از اخبار هم، اطلاع اندكي از علم طب داشتند ولي آن ‏چه را كه مي ‏دانستند كافي نبود و علم محسوب نمي‏ شد. بسي خطاست كه مانند آلوسي آن‏ ها را عالم و دانشمند بدانيم كه مي ‏گويد: «اعراب علم طب و معرفت احوال جوي و اختر شماري را كاملا مي ‏دانستند.(4) در حوزه سياست، تنها واحد سياسي موجود و مطرح در جامعه عرب جاهلي«قبيله‏» بود كه نه تنها شالوده حيات و بقاي تمام پيوستگي ‏هاي فردي و اجتماعي به شمار مي ‏رفت، بلكه تمام اركان شخصيت و مظاهر فكري و عقلي او را نيز شكل مي‏ داد.(5) قبيله تنها جغرافياي سياسي‏ اي بود كه عرب آن را مي ‏شناخت و براي آن تلاش مي ‏كرد و بيرون از آن براي او حكم سرزمين«غير» را داشت. نظام سياسي قبيله بر شيخوخيت و ريش سفيدي مبتني بود و در آن، عرف به عنوان قانون نانوشته، تعيين كننده نوع و چگونگي روابط اجتماعي افراد در درون و بيرون از قبيله بود. «جنگ‏ هاي فجار» و«حلف الفضول‏» به عنوان دو پديده مهم در عصر جاهلي مي ‏تواند مثبت نبود قانون عام و فراگير در آن دوره باشد. در نظام ارزشي عصر جاهلي، نسب و ثروت تعيين كننده پايگاه اجتماعي افراد بود؛ آن ‏كه از نسب بالاتر و ثروت و مكنت‏ بيشتري برخوردار بود در جرگه اشراف قرار مي‏ گرفت و در تمامي تصميم ‏هاي قبيله‏اي و امور مختلف اجتماعي تاثيرگذار بود. كار مهمي كه پيامبر اسلام(ص)‏ انجام داد تغيير همين نظام ارزشي غلط بود. برخلاف جامعه جاهلي در جامعه اسلامي، تقوا و پرهيزكاري افراد بود كه آن‏ها را در پايگاه انساني بالايي قرار مي ‏داد. گر چه پيامبر اكرم(ص)‏ بيست و سه ‏سال بي وقفه در اين راستا تلاش كردند اما آن‏ چه مسلم است‏ يك دوره بيست ‏و سه ساله براي منسوخ كردن يك فرهنگ جاهلي ديربنياد، دوره بسيار اندكي است. لذا بعد از رحلت پيامبر(ص) جامعه اسلامي آرام آرام به سوي تفكرات جاهلي بازگشت، تا آن ‏جا كه در سال 61 ق منظومه فكري دشمنان امام حسين(ع)‏ كاملا در چهارچوب عصبيت قبيله‏اي منحصر بود و همه چيز را از دريچه شعب و منافع شعبي خود مي ‏ديدند. مسأله ديگري كه به عنوان ميراثي شوم از عصر جاهليت ‏به دوره اسلامي منتقل شده بود و در جريان ‏هاي سياسي و اجتماعي بسيار تاثيرگذار بود، منازعات درون قبيله‏اي تيره‏ هاي قريش بود كه با مرگ عبد مناف و آغاز رياست ‏يكي از فرزندان او به نام عمرو(هاشم) شروع شده بود. عبد مناف، فرزند سرشناس قصي‏ بن‏ كلاب بود كه نسل رسول اكرم‏(ص) به قصي از طريق او منتقل مي ‏شود. غير از عمرو(هاشم)، عبد شمس، مطلب، ابوعمرو و ابوعبيد پسران ديگر او بودند. با فوت عبدمناف، مناصب اجتماعي او بين هاشم و عبدشمس تقسيم شد؛ بدين صورت كه منصب رفادت(اطعام حجاج) و سقايت ‏به هاشم و منصب قيادت(فرماندهي جنگ‏ ها و شاخه نظامي قريش) برعهده عبدشمس گذاشته شد. علاوه بر اين، به‏ طور كلي رياست قريش بعد از عبدمناف به هاشم واگذار شد. ابن اسحاق در بيان علت اين تصدي نوشته است: علي ‏رغم آن‏ كه عبد شمس برزگ‏ تر از هاشم بود، ولي چون وي همواره سفر مي‏ كرد و كمتر در مكه اقامت داشت و علاوه بر اين مردي عيالمند و تنگدست ‏بود، هاشم متصدي اين امر شد.(6) از همين زمان قبيله قريش به دو شاخه مهم بني‏ هاشم و بني‏ عبدشمس تقسيم مي ‏شود كه در عرصه ‏هاي مختلف سياسي، اقتصادي و اجتماعي، رقابت فشرده‏اي را با هم شروع مي ‏كنند. در زمان هاشم، تيره او در دو زمينه، نسبت ‏به تيره عبدشمس برتري قابل توجهي داشت: نخست اين ‏كه شخص هاشم نسبت ‏به عبدشمس داراي مال و منال زيادي بود و علاوه بر آن در عرصه اقتصاد و تجارت مكه با اقوام همجوار، منشا تحولات مهمي شده بود. راه‏اندازي سفرهاي تجاري زمستاني و تابستاني از مكه به مدينه و شام و به عكس، از ابتكارات او به شمار مي‏ رود. دومين برتري هاشم به كرامت نفس و بذل و بخشش ‏هاي زياد او برمي ‏گردد كه حسادت رقباي او را به همراه داشت. در اين ميان اميه - فرزند متمول عبدشمس - بيش از هر كس به موقعيت اجتماعي هاشم حسادت مي‏ ورزيد. كينه‏ ورزي‏ هاي او نسبت ‏به عمويش منشا افسانه پردازي ‏هاي بسياري شده بود كه صد البته در درون خود واقعيت‏ هايي را نهفته دارند. چنان‏ كه در گزارش ابن هشام آمده است: اميه كه مردي ثروتمند بود كوشيد تا خود را در نيكوكاري به هاشم برساند ولي موفق نشد. بنابراين گروهي از قريش او را شماتت كردند و به حسد اميه افزودند. اميه از هاشم خواست تا حكمي تعيين كنند تا در باب آن دو راي بدهد. هاشم اين پيشنهاد را به اين شرط پذيرفت كه بازنده محكوم به پرداخت پنجاه ماده شتر براي كشتن در مكه و ده سال تبعيد از مكه گردد. اميه شروط هاشم را پذيرفت و هر دو براي حكميت نزد كاهن بني‏خزاعه رفتند. كاهن به شرافت هاشم راي داد و اميه به ناگزير شترها را كشت و خود نيز براي ده سال تبعيد به شام رفت. اين حكميت آغاز دشمني ميان بني ‏هاشم و بني ‏اميه بود.(7) بعد از فوت هاشم، تيره بني ‏اميه بر اقتدار اقتصادي خود افزود و روز به روز تفوق مالي خود را نسبت ‏به تيره‏ها و قبايل ديگر افزايش مي‏ داد، در حالي كه تيره بني هاشم بعد از فوت رئيس خود از نظر اقتصادي در سراشيبي افول و نزول قرار گرفت، چرا كه فوت هاشم در خارج از مكه و ماندن شيبه، تنها فرزندش در غربت، و سپس تحت ‏سر پرستي مطلب قرار گرفتن وي و فقدان نبوغ اقتصادي نزد جانشينان هاشم و به‏ويژه عبدالمطلب، از عواملي بودند كه دست در دست هم دادند تا بني‏ هاشم فقط به خوشنامي خود ببالد و ديگر توان رقابت اقتصادي با بني ‏اميه را نداشته باشد. تنگدستي ابوطالب – سرشناس ‏ترين پسر عبدالمطلب - نيز مي‏ تواند از افول اقتصادي عبدالمطلب حكايت كند. از آن‏ چه گفته شد دو نتيجه به دست مي ‏آيد:
1- عبدالمطلب پس از مرگ هاشم(پدر) تمام اقتدار اقتصادي او را پيدا نكرد؛
2- بني اميه با حفظ مقام قيادت و نفوذ فوق‏العاده در دارالندوه، منزلت اجتماعي روز افزوني در مكه يافتند تا آن ‏كه در زمان ظهور اسلام، به خصوص پس از جنگ بدر به رياست و سروري قريش و مكيان رسيدند.(8) رقابت اين دو تيره سرشناس قريش با بعثت پيامبر كه خود نيز از تيره بني هاشم بود، نه تنها به پايان نرسيد، بلكه صورت جدي ‏تري به خود گرفت، چرا كه بني‏ اميه حتي ادعاي نبوت حضرت رسول(ص) را هم در راستاي رقابت تيره‏اي تفسير مي ‏كرد و در صدد خنثا كردن آن بود. نه تنها ابوسفيان - رئيس تيره بني‏اميه - در زمان بعثت پيامبر اين نگرش را داشت، بلكه يزيد بن ‏معاويه، نوه او نيز در سال(61ق) دراين منظومه فكري سير مي ‏كرد تا جايي كه يزيد آن ‏گاه كه اهل‏ بيت عصمت را در شام بر وي وارد كردند با چوب بردندان ‏هاي مطهر امام حسين‏(ع) مي ‏زد و اين شعر را برزبان مي ‏راند: لعبت هاشم بالملك فلا خبر جاء و لا وحي نزل(9) قبيله بني ‏هاشم با سلطنت‏ بازي كردند پس نه خبري آمد و نه وحي‏اي نازل شد.
 
2) سقيفه بني ساعده: يكي از مهم ترين علل رخداد عاشورا حادثه‏اي بود كه همان روز رحلت پيامبر(ص) در سقيفه بي ‏ساعده اتفاق افتاد و مسلمانان با فراموش كردن سفارش‏ هاي پيامبر اكرم‏(ص) درباره علي(ع)‏، برخلافت ابوبكر اجماع كردند و به تعبير امام خميني: بالاترين مصيبتي كه بر اسلام وارد شد، همين مصيبت ‏سلب حكومت از حضرت امير(ع) بود و عزاي او از عزاي كربلا بالاتر بود. مصيبت وارده بر اميرالمؤمنين و بر اسلام بالاتر است از آن مصيبتي كه بر سيدالشهداء وارد شد. اعظم مصيبت ‏ها اين مصيبت است كه نگذاشتند بفهمند مردم اسلام يعني چه؟(10) آن‏ چه در سقيفه بني ‏ساعده اتفاق افتاد، بازگشت دوباره اعراب به تفكرات و سنت قبيله‏اي پيش از بعثت ‏بود. شيوه انتخاب جانشين پيامبر دقيقا طبق معيارها و سنن قبيله‏اي انجام شد. درباره مشروعيت ‏خليفه و به طور كلي جانشيني پيامبر(ص) اختلاف نظرهاي اساسي بين شيعيان و اهل تسنن وجود دارد. شيعيان در انتخاب جانشين پيامبر(ص) بر مبناي اشاره روشن و نص صريح آن حضرت در حجة‏الوداع تنها علي‏(ع) را شايسته اين مقام مي ‏دانند و براي آن‏چه در سقيفه اتفاق افتاد و به انتخاب ابوبكر انجاميد، اعتباري قائل نيستند. در مقابل، اهل تسنن انتخاب جانشيني پيامبر را نه از جانب خود او، بلكه به عهده مسلمانان مي ‏دانند كه بايستي با اجماع درباره آن تصميم بگيرند. اگر از نزديك، سقيفه را به عنوان يك«متن‏» در زمينه تاريخي خود بررسي كنيم به نتايج مهمي خواهيم رسيد: فتح مكه توسط سپاه اسلام در سال هشتم هجري، بزرگ ‏ترين پايگاه دشمنان پيامبر را فرو ريخت و با تصرف آن و تسليم رؤساي قريش، اسلام به عنوان حاكميت‏ بلامنازع جزيرة‏العرب شناخته شد. قبايل ديگري كه تا اين زمان اسلام نياورده بودند، گروه ‏گروه با فرستادن نمايندگان خود به مدينه، در پيشگاه پيامبر اسلام، مسلماني خود را اعلان كردند تا از اين طريق هم‏ چنان به حيات قبيله‏اي خود ادامه دهند. در نتيجه سال نهم ‏هجري با عنوان«عام الوفود» در تاريخ اسلام شناخته شد و بخش بزرگي از قبايل جزيرة‏العرب در اين سال به جرگه اسلام پيوستند. بي ترديد اسلام آوردن اين قبايل نه از روي ايمان قلبي، بلكه از روي ترس و به اقتضاي مصلحت زمانه بود. اين‏ ها كه به‏طور تقريبي شايد هفتاد درصد كل قبايل شبه جزيره را شامل مي ‏شدند، اعلان مسلماني كردند ولي به مباني و مبادي اسلام مؤمن نشده و آن را درك نكرده بودند. براي اثبات اين ادعا دلايل زير را مي‏ توان ارائه كرد:
 
1- قرآن كريم به طور صريح به اين مسأله اشاره كرده است: قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان في قلوبكم ...؛(11) اي رسول! اعراب بر تو منت نهاده گفتند ما بي جنگ و نزاع ايمان آورديم به آن‏ ها بگو شما كه ايمان تان از زبان به قلب وارد نشده است ‏به حقيقت هنوز ايمان نياورده‏ايد، ليكن بگوييد ما اسلام آورديم ... .
 
2- واقعه اهل رده كه بلافاصله بعد از فوت پيامبر اتفاق افتاد، دليل ديگري براين مدعا مي‏ تواند باشد. برخي از قبايل جزيرة‏العرب با آگاهي از فوت پيامبر اعلان كردند كه ديگر هيچ ‏گونه ارتباط ديني و حكومتي با مدينه ندارند و بر اعتقادات و باورهاي قديم خود برگشته‏اند. ظهور پيامبران دروغيني هم چون طليحة‏ بن ‏خويلد، سجاح، مسيلمه كذاب و اسود عنسي با انگيزه‏ هاي حسادت به سيادت قريش، شركت در حاكميت متمركز جزيرة‏العرب، تصور باج گونه داشتن از حكم ديني زكات و ... همه بيان كننده درك ناقص و ناتمام اين قبايل از دين اسلام و مباني آن مي‏ باشد.
 
3- درخواست ‏هايي كه نمايندگان اين قبايل از پيامبر در قبال قبول اسلام داشتند همانند حلال شمردن زنا، ربا، شراب و يا به دست گرفتن رهبري مسلمانان پس از پيامبر، نگهداشتن بت قبيله و... نيز همه مبين درك نادرست اين قبايل از مفاهيم و احكام شرع مقدس اسلام بود. در چنين شرايطي كه مفاهيم عميق اسلامي در ذهن و دل اعراب كاملا رسوخ نكرده و آن‏ ها را از درون متحول نكرده بود پيامبر دارفاني را وداع گفت و بلافاصله گروه‏هاي مختلف سياسي، با برداشت ‏هاي متفاوت از نصوص ديني، براي تعيين جانشين پيامبر(ص) در سقيفه تجمع كردند.
 
الف- انصار: گروه انصار در عصر نبوت، در راه اسلام، خدمات شايان توجهي انجام دادند؛ مانند شمشير زدن و دوشادوش پيامبر در بيشتر غزوات بودن و ... مهم‏تر از همه، امان دادن به مهاجريني بود كه همه مال و منال خود را در مكه جاگذاشته و به مدينه پناه آورده بودند. انصار صادقانه در اين راه تمام دارايي خويش را در طبق اخلاص گذاشتند و با مهمانان و برادران ديني خود تقسيم كردند تا جايي كه حضرت فاطمه زهرا(س) در خطبه‏اي آنان را«مهد اسلام و بازوي ملت‏» ناميد.(12) به همين علت انصار در اجتماع شتاب آلود سقيفه خود را از هر حيث ‏شايسته جانشيني پيامبري مي ‏دانستند كه در خدمت و كمك به او از هيچ امري دريغ نورزيده بودند. اما دو مسأله باعث ضعف و تزلزل در جبهه انصار شد:
 
1- از آن جا كه در عصر جاهليت ‏بين اوس و خزرج جنگ‏ ها و خصومت هاي زيادي وجود داشت و هنوز آن را فراموش نكرده بودند، اين امر به درگيري درون گروهي آن دو منجر شد تا جايي كه وقتي سعد بن عباده - رئيس خزرجي انصار - به عنوان نماينده معرفي شد اوسي ‏ها او را برنتافتند و شتابزده با ابوبكر مهاجر بيعت كردند. حتي بشيربن سعد - پسر عموي سعد بن عباده - از اولين كساني بود كه به طرفداري از مهاجرين برخاست.
 
2- در آن عصر نظام قبيله‏اي حاكم، براي«نسب‏» ارزش زيادي قائل بود. از اين رو، وقتي ابوبكر در بيان فضايل«مهاجرين اوليه‏» به رابطه نسبي آن‏ ها با پيامبر اشاره مي ‏كند و در بيان علت ‏برتري مهاجرين به انصار مي‏ گويد: مهاجرين اولين كساني بودند كه وقتي همه با پيامبر دشمني مي‏ كردند، به ياري حضرت برخاستند و در پرستش خدا و ياري پيامبر استقامت ورزيدند. انصار در مقابل آن ايستادگي نمي ‏كنند و با پذيرش آن، پيشنهاد اميري از ما و اميري از شما را مطرح مي ‏سازند كه بالاخره ابوبكر آن را هم رد مي‏ كند و مي‏ گويد: ما بايد امير و شما وزير ما باشيد و ما بي ‏مشورت شما عملي انجام نمي ‏دهيم.
 
ب - مهاجرين: تفسير مهاجرين از مقوله جانشيني پيامبر به گونه‏اي بود كه به آساني مي ‏توانست رقباي جدي خود را از صحنه خارج كند. گروهي مهاجر به واسطه سابقه درخشاني كه در ياري پيامبر و همراهي او داشتند به عنوان مسلمانان اوليه كه در روزهاي سخت مكه تمام دارايي خود را رهاكرده و با پيامبر به مهاجرتي سرنوشت‏ ساز رفته بودند، كسب مقام جانشيني پيامبر را پاداشي براي زحمات طاقت فرساي خود مي ‏دانستند. ابوبكر، عمر، سعد وقاص، ابوعبيده جراح و ديگر مهاجرين اوليه به عنوان ياران نزديك پيامبر جزء«سابقون‏» بودند و از اين جهت مقام و مرتبت‏بالايي در بين پيامبر و مسلمانان داشتند. اما آن ‏چه انصار را به طور كامل خلع‏يد كرد و چونان برهان قاطعي بر فرق شان فرو نشست، استدلالي بود كه از زبان ابوبكر بر منطق قبيله‏اي جاري شد: اي گروه انصار! هر چه از فضيلت ‏خود بگوييد، شايسته آنيد، اما عرب اين كار را جز براي اين طايفه قريشي نمي ‏شناسد كه خاندان و نسب شان بهتر و مهم‏تر است.(13) ضربه دوم از طرف مهاجرين زماني نواخته شد كه ابوبكر روايت «الائمة من قريش‏»(14) را از طرف حضرت رسول‏(ص) نقل كرد. ديگر، انصار را ياراي مقاومت نبود و بايد بر حاكميت جبري تفكر قبيله‏اي كه خود نيز محاطدر آن بودند، تن مي ‏دادند.
 
ج- بني ‏هاشم: اگر چه بني‏ هاشم به دليل اشتغال به امور كفن و دفن پيامبر(ص) در سقيفه حضور نداشتند، اما جايگاه معنوي آن ‏ها را نمي ‏توان در ساختار سياسي جامعه اسلامي ناديده گرفت. علي‏(ع) و اطرافيانش زماني از اجتماع سقيفه باخبر شدند كه ديگر، مسلمانان با ابوبكر بيعت كرده و در حال بازگشت‏ بودند. نقل شده است انصار در جواب علي‏(ع) كه پرسيده بود چرا با من بيعت نكرديد و با آن‏ ها بيعت نموديد، گفتند: اگر شما زودتر مي ‏آمديد ما با شما بيعت مي ‏كرديم، اما حالا ديگر چون بيعت كرده‏ايم، آن را نمي ‏شكنيم.(15) اما اين ‏كه چرا مهاجرين به عمد، بني ‏هاشم و به‏ ويژه علي‏(ع) را با آن همه سوابق درخشان به فراموشي سپرده بودند، مسأله قابل تاملي است. قريش حسادت و كينه شديدي نسبت‏ به علي‏(ع) داشتند؛ (16) حسادت به واسطه مهر و محبت ‏هاي بي ‏دريغي كه پيامبر در دوران حيات به او مبذول مي ‏داشت و كينه به آن دليل كه در عصر نبوت و در جنگ‏ هاي پيامبر با مشركين قريش، بسياري از اشراف و بزرگان آن قبيله توسط علي‏(ع) به قتل رسيده بودند و همين مسأله تخم كينه و دشمني را در دل بازماندگان آن‏ ها كاشته بود. اين كينه ‏ورزي و حسادت تئوريزه هم شد و قريشي‏ ها شعار سر دادند كه«عرب دوست نداشته كه نبوت و خلافت در يك خاندان باشد»(17) يعني بني ‏هاشم بر سايرين تكبر خواهند كرد. گفتني است عرب در دوره‏اي كه محاط در تفكرات قبيله‏اي است، به دو شخصيت ‏برجسته و يار نزديك پيامبر، براساس معادلات عشيره‏اي مي ‏نگرد و در اين نگرش ناگزير ابوبكر را بر علي‏(ع) ترجيح مي ‏دهد، زيرا او امتيازاتي دارد كه علي‏(ع) از آن بي بهره است: نخست اين‏كه ابوبكر در سال 11 ق بيش از چهل سال دارد و در سنت عرب داراي عقل كامل است، در حالي كه علي‏(ع) هنوز جواني بيش نيست. دوم اين‏ كه قبل از بعثت، ابوبكر مقام قاضي و داور را در اختلافات بين قبايلي ايفا مي ‏كرد و بدين وسيله از موقعيت و وجهه مناسبي در بين قبايل برخوردار بود. مهم‏تر از همه اين‏ ها ابوبكر آشنا به علم الانساب بود كه امتياز بزرگي در جامعه عرب به شمار مي ‏رفت. از اين رو از منظر معادلات قبيله‏اي كفه ترازو به نفع ابوبكر سنگيني مي ‏كرد و علي‏(ع) به نيكي در يافت كه عرب تصميم گرفته است«عقيده‏» را قرباني«قبيله‏» كند.
 
د – امويان: بي ‏ترديد تيره اموي قريش به دليل سابقه سياه شان در دشمني با پيامبر (ص) در سقيفه بني ‏ساعده براي كسب خلافت جامعه اسلامي هيچ اميدي نداشتند، اما با حضور فعال خود در اين حادثه براي چند دهه آتي مي ‏انديشيدند. آن‏ ها با جذب شخصيت ‏هاي مثبتي مانند عثمان و عبدالرحمن بن عوف در احراز وجهه‏اي موجه براي حزب خود سعي بسيار نمودند. و شايد بتوان گفت‏ حادثه سقيفه در بين گروه‏ هاي مطرح بيشترين فايده را براي امويان در پي داشته است، چرا كه با خلافت ابوبكر، به تدريج امويان به دليل مهارت‏ هاي زيادي كه در عرصه امور نظامي داشتند وارد سپاه اسلام شدند و شاخه نظامي خلافت را در اختيار گرفتند تا آن‏ جا كه در جريان واقعه ارتداد، قبايل جزيرة‏العرب در روزهاي آغازين خلافت ابوبكر، لشكريان متعددي براي سركوبي آنان فرستادند. به گفته مقريزي: «فرماندهي پنج لشكر از يازده لشگر گسيل شده، از تيره امويان بود»(18) و هم آنان بودند كه رهبري فتوحات بزرگ در عراق، شام، ايران، مصر و آفريقا را بر عهده داشتند. «بدين سان اشراف مردم در جاهليت ‏به اشراف آنان در اسلام نيز بدل شدند».(19) پس بي ‏جا نيست كه اگر حادثه سقيفه بني‏ساعده را - كه به راستي به گفته امام خميني بايد آن را «اعظم مصيبت‏ ها» ناميد - مقدمه شومي براي رخداد عاشوراي(61 ق) بدانيم آن ‏جا كه مقدمات نابودي اسلام را فراهم ساختند.
 
3) سياست مالي خلفاي نخستين: عامل مهم ديگر در زمينه سازي قيام عاشورا، سياست مالي خلفاي نخستين و شيوه برخورد آن‏ها با بيت‏المال مسلمين بود كه بعد از رحلت پيامبر(ص) در جامعه اسلامي به مرور شكل گرفت. از آن‏ جا كه در زمان حضرت رسول‏(ص) وضعيت مالي مسلمانان چندان مطلوب نبود و غالبا با تنگدستي روزگار مي‏ گذراندند، فرصتي براي پيامبر پيش نيامد تا الگوي كاملي را از خود در اداره امور مالي جامعه اسلامي به جاگذارد. با اين حال به دو مسأله حساسيت ويژه‏اي داشت: نخست اين ‏كه در تقسيم بيت‏المال مساوات و برابري را به طول كامل رعايت مي‏ كرد و بين نو مسلمانان و سابقون فرقي قائل نمي ‏شد و در جواب اعتراض برخي از صحابه به اين شيوه، مي ‏فرمودند: آن ‏چه بايد رعايت ‏شود احتياج و مساوات است و جزاي سابقه و فضيلت را خداوند خواهد داد.(20) دوم اين‏ كه به هيچ وجه مالي را در خزانه ذخيره نمي‏ كردند و بلافاصله پس از رسيدن مال، آن را بين مسلمانان تقسيم مي ‏نمودند.(21) دليل اين امر نيز همان وضعيت مالي نامناسب مسلمانان بود. بعد از پيامبر(ص) با اين ‏كه از نظر مالي وضعيت مسلمانان رو به بهبودي بود اما ابوبكر هم‏ چنان با تاسي جستن به دو ويژگي‏اي كه پيامبر آن را اصل قرارداده بود، به سنت پيامبر كاملا وفادار ماند و به رغم اعتراضات زياد، به‏ويژه از جانب عمر، آن را بهترين روش دانست(22) اما خليفه دوم(عمربن خطاب) اگر چه مثل پيامبر و ابوبكر مال مسلمين را مطلقا متعلق به خود نمي‏ دانست و استفاده از آن را براي منافع شخصي و خانوادگي شديدا نادرست مي ‏شمرد و از آن پرهيز مي‏ كرد(23) اما بدعت‏ هايي را در اين عرصه از خود به جا گذاشت كه با سنت پيامبر(ص) مخالف و براي آينده جامعه اسلامي مضر بود. توضيح اين‏ كه با توجه به فتوحات مهمي كه در دوره عمر صورت گرفت و دو امپراتوري بزرگ آن زمان يعني ايران و بخش بزرگي از روم زير سم ستوران سپاه اسلام فتح و غنايم فراواني از آن سرزمين ‏ها به مدينه منتقل شد، ديگر عملا تقسيم همه اين اموال در بين مسلمانان بدون ذخيره كردن بخشي از آن در بيت‏المال معقول به نظر نمي ‏رسيد، چرا كه از سويي توزيع همه اين غنايم براي مسلمانان خطرناك و مضر بود و از سوي ديگر امپراتوري اسلامي براي اداره سرزمين‏ هاي فتح شده، هزينه ‏هاي هنگفتي را متحمل مي‏ شد، پس تاسيس ديوان براي بررسي درآمدها، هزينه‏ ها و مخارج دولتي منطقي به نظر مي‏ رسيد كه از اين طريق بخش‏ هاي مختلف امپراتوري اسلامي تامين مالي مي ‏شد. بنابراين در اين بخش، انتقادي به عملكرد عمر نيست، اما اشتباه بزرگ وي در تقسيم ناعادلانه بيت‏المال در بين مسلمانان بود؛ بدين صورت كه بين عرب و غير عرب، زن و مرد، آزاد و موالي، سابقون و نو مسلمانان تمايز قائل شد و مدعي بود كه نمي ‏تواند كساني را كه همراه پيامبر مي ‏جنگيدند، با آناني‏كه در برابر او شمشير مي ‏كشيدند و بعدا مسلمان شدند، برابر كند و بدين ترتيب به تقسيم نامساوي اموال براساس سابقه و نسب حكم كرد.(24) نتيجه اين سياست ايجاد شكاف طبقاتي عميق بين مسلمانان شد. اما تا زمان مرگ عمر عوارض آن ظاهر نشد، چرا كه عمر هيچ وقت ‏به صحابه اجازه خروج از مدينه و سرمايه‏ گذاري اموال شان را نداد و همواره مي‏ گفت: در حره(خروجي مدينه) مي ‏ايستم و يك دست ‏بر گلوي عرب و دست ديگر بر بند شلوارش مي ‏گذارم و اجازه نمي‏ دهم عرب به جهنم بيفتد.(25) اما با روي كارآمدن خليفه سوم و سياست مالي اتخاذ شده از طرف او، عمق فاجعه مشخص شد. عثمان ‏بن ‏عفان علاوه بر اين‏ كه راه خليفه دوم را در تقسيم نامساوي اموال ادامه داد، بلكه بذل و بخشش ‏هاي بي‏حد و حصري به خويشاوندان و بستگان خود كه عمدتا از تيره امويان قريش بودند و بيشتر آن‏ ها طرد شده و تبعيدي پيامبر به حساب مي ‏آمدند، انجام داد. علاوه بر اين‏ كه وي بر عكس خلفاي پيشين، زندگي اشرافي و مجللي را در پيش گرفت و به گفته مسعودي در شهر مدينه چهار قصر براي خود ساخت و هميشه مي‏ گفت: خداي عمر را بيامرزد، كيست كه طاقت او را داشته باشد. من مال دارم و از مال خودم مي ‏خورم، پيرم و بايد غذاي نرم بخورم.(26) از دوره خلافت عثمان به«حاكميت اشراف قريش‏»(27) ياد مي ‏شود كه نتيجه مستقيم آن قدرت و قوت يافتن تيره اموي بود كه تمامي اركان دستگاه خلافت را در طول دوازده سال خلافت عثمان به زير سيطره نفوذ خود درآوردند. ابن ‏ابي ‏الحديد نقل مي‏ كند كه حارث بن الحكم(طرد شده پيامبر) از طرف عثمان براي جمع‏آوري زكات«قضاعه‏» مامور شد. وقتي اموال جمع شده را آورد، خليفه يك جا تمام آن‏ ها را به او بخشيد.(28) در نوبتي ديگر عثمان خمس غنايم مصر را به پسر عمويش مروان بن حكم(تبعيدي پيامبر) و سيصدهزار درهم به عمويش حكم و حارث بن حكم پسر ديگرش بخشيد.(29) ابن خلدون از قول مسعودي نقل مي‏ كند: در روزگار عثمان صحابه پيامبر املاك و اموال فراواني به دست آوردند چنان ‏كه روزي كه خود عثمان كشته شد در نزد خزانه‏دار او يكصد و پنجاه هزار دينار و يك ميليون درهم موجود بود و بهاي املاك او در وادي القري و حنين و ديگر نواحي دويست هزار دينار بود و شتران و اسبان بسياري داشت و هشت ‏يك يكي از متروكات زبير پس از مرگ او پنجاه هزار دينار بود و او پس از مرگ هزار اسب و هزار كنيز به جاي گذاشت و محصول طلحه از عراق در هر روز هزار دينار و از ناحيه شراة بيش از اين مبلغ بود و در اصطبل عبدالرحمن بن عوف هزار اسب و هزار شتر بود و او ده هزار گوسفند داشت و ربع ماترك او پس از مرگش بالغ بر هشتاد و چهار هزار دينار بود و زيدبن ثابت از شمش زر و سيم مقداري به جاي گذاشت كه آن‏ ها را با تبر مي‏ شكستند و اين علاوه بر اموال و املاكي بود كه بهاي آن‏ ها به صدهزار دينار مي ‏رسيد و زبير خانه‏اي در بصره و خانه ‏هاي ديگري در مصر و كوفه و اسكندريه براي خود بنيان نهاده بود و هم‏ چنين طلحه خانه‏اي در كوفه بنا كرد و خانه ديگري در مدينه بنيان نهاد و آن را از گچ و آجر و چوب ساج بساخت و سعد بن ‏ابي ‏وقاص خانه‏اي براي خود در عقيق بنا كرد كه سقفي بلند داشت و فضاي پهناوري بدان اختصاص داد و برفراز ديوارهاي آن كنگره‏ها بساخت و مقدار خانه‏اي براي خويش در مدينه بساخت كه از درون و بيرون گچ‏ كاري بود و يعلي‏ بن ‏منبه پنجاه هزار دينار و مقداري زمين و آب و جز اين‏ ها به جاي‏ گذاشت و بهاي املاك و ماترك ديگر او سيصدهزار درهم بود.(30) بذل و بخشش‏ هاي بيش از حد به خويشاوندان اموي و ديگر سياست ‏هاي نادرستي كه از طرف عثمان اتخاذ شد، زمينه‏ هاي نارضايتي و شورش را عليه او در مدينه فراهم كرد. اين‏ جا بود كه عثمان اشتباه دوم خود را مرتكب شد و آن لغو ممنوعيت ‏خروج صحابه بزرگ مسلمان از مدينه بود كه از زمان عمر به اجرا در مي ‏آمد. اگر چه عثمان به قصد دور كردن صحابه از مدينه و از بين بردن زمينه ‏هاي شورش دست ‏به چنين اقدامي زد اما اين سياست نه تنها مخالفت ‏ها را از بين نبرد بلكه مقدمه‏اي شد براي قريش اقتصاد پيشه كه در تمام سرزمين ‏هاي حاصلخيز امپراتوري اسلامي پراكنده شوند و به كار سرمايه‏گذاري اقتصادي بپردازند؛ به عبارت ديگر، سرمايه ‏هاي انباشته شده بي ‏مصرف صحابه بزرگ با لغو ممنوعيت ‏خروج از مدينه براي تجارت و استملاك اراضي در سراسر بلاد اسلامي به كار گرفته شد. از اين زمان ديگر بدون هيچ‏ گونه مانعي مال اندوزي و سرمايه‏گذاري هدف اوليه اكثر صحابه بزرگ همانند طلحه و زبير و ... بود و همين صحابه با فرو رفتن در گرداب تجملات دنيوي، عقيده را قرباني غنيمت كردند تا آن ‏جا كه حاضر شدند به خاطر آن در آوردگاه جمل رو در روي علي‏(ع) صف آرايي كنند. سياست مالي عثمان دو نتيجه مهم در برداشت: نخست اين‏كه سياست مالي محكمي را كه دو خليفه پيشين براي برقراري آن، براساس مالكيت محدود و مساوات، زحمات زيادي متحمل شده بودند، برهم زد و او با بي ‏ارادگي خود، آن را به صورت مالكيت ‏هاي بزرگ درآورد. دوم اين‏كه بني‏اميه كه همان طبقه ثروتمند و مالك را تشكيل مي ‏دادند بر مسلمان‏ ها و اموال آنان مسلط شدند. اما آن زمان كه علي‏(ع) خلافت مسلمين را پذيرفتند برتقسيم برابر و عادلانه اموال به شيوه پيامبر(ص) تاكيد فراواني داشتند، براي نمونه در پاسخ زن عربي كه برتساوي بين عرب و عجم توسط او اعتراض مي‏ كرد، فرمودند: من به كتاب خداي عزوجل نظر كردم و در آن هيچ اشاره‏اي نسبت‏به برتري فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق نديدم.(31) بي ‏شك با انحرافات بنياديني كه از زمان رحلت پيامبر(ص) تا روي كار آمدن علي‏(ع) در جامعه اسلامي به وجود آمده بود اجراي چنين سياست عادلانه‏اي كه كاملا مبتني بر مشي عقيدتي پيامبر اسلام باشد ناممكن مي ‏نمود.
 
4) بني‏اميه و اسلام وارونه: سياست مالي خلفاي اموي(به‏ويژه معاويه و پسرش يزيد) تفاوت‏ هاي بنيادي با سياست مالي خلفاي نخستين داشت. سيستم حكومتي معاويه كاملا سلطنتي و با تقليد از دربار حكومتي، روم و ايران بود. اختصاص دادن املاك خالص براي خاندان حكومتي، تمركز بخشيدن به سازمان خراج و تخصيص درآمد حاصل از آن فقط براي خليفه، ماليات بستن به مقرري كارمندان و مصادره نصف اموال ماموران عالي ‏رتبه دولت پس از مرگ يا استعفاي آنان كه در منابع اسلامي با عنوان «استخراج‏» از آن ياد مي‏ شود، از مواردي بود كه براي اولين بار در تاريخ اسلام از جانب معاويه با هدف بازسازي نظام مالي دولت اسلامي به اجرا درآمد، اما پر واضح است كه در اين بازسازي بيشترين سود عايد دستگاه خانداني خليفه شد نه دولت اسلامي. (32) يعقوبي مي‏ نويسد: معاويه، عبدالله بن دراج، غلام خود را بر خراج عراق گماشت و به او نوشت: از مال عراق آن‏ چه بدان كمك جويم به سوي من حمل كن. پس ابن دراج بر او نوشت و خاطر نشان ساخت كه دهقانان به او خبر داده‏اند كه كسرا و خاندان كسرا را«خالصه‏ هايي‏» بوده است كه در آمد آن‏ ها را براي خودشان جمع‏آوري مي ‏كرده‏اند و حكم خراج بر آن بار نمي ‏شود. پس[معاويه] به او نوشت كه آن خالصه ‏ها را به شمار و خالصه‏اش قرار ده و سدها براي آن‏ ها بساز. پس دهقانان را فراهم ساخت و از ايشان پرسش كرد. گفتند كه دفتر در حلوان است، پس فرستاد تا آن را آوردند و هر چه را براي كسرا و خاندان كسرا بود از آن استخراج نمود و سدها بر آن بست و آن را خالصه معاويه قرار داد ...[معاويه] به عبدالرحمن ابن ابي بكره درباره سرزمين بصره نيز چنين نوشت و آن ‏ها را دستور داد كه هديه‏ هاي نوروز و مهرگان را نزد وي فرستند... .(33) بعد از معاويه، يزيد ميراث خوار چنين نظام سلطنتي ‏اي شد كه اساس آن مبتني بر مال اندوزي بود. برخي از مهم‏ترين حركت ‏هاي انحرافي كه از طرف معاويه و همفكرانش در تاريخ اسلام صورت گرفته و در وقوع سانحه عاشورا بسيار مؤثر بوده است ‏به اين قرار است:
 
الف- جعل حديث: معاويه افرادي را صرفا براي جعل حديث استخدام كرده بود كه از معروف‏ ترين آن ‏ها مي‏ توان به سمرة بن جندب، ابو هريره، عمروبن‏عاص، مغيرة بن شعبه و عروة بن زبير اشاره كرد. احاديث زيادي توسط اين عده در فضايل معاويه و تيره اموي قريش و مذمت ‏بني ‏هاشم به‏ ويژه علي‏(ع) ساخته شد و حتي مكتب تاريخ ‏نگاري شام كه به درستي بايد مؤسس آن را معاويه دانست اساسا با هدف مذكور تاسيس شد. در ميراث مكتوب تاريخ‏نگاران شامي تهمت ‏هاي ناروايي برخاندان عصمت و طهارت وارد شد تا آن‏ جا كه قيام امام حسين‏(ع) براي احياي سنت نبوي(ص)‏، به عنوان شورشي معرفي گرديد كه نظم عمومي جامعه اسلامي را بر هم زده و موجب اغتشاش شده است. و در مقابل به جاي محكوم كردن يزيد به دليل آن همه اعمال ضد ديني‏اش رفتار او را با اين توجيه كه عمل به«اجتهاد» كرده ‏است تصديق و تاييد كردند.(34) معاويه براي مخدوش كردن چهره علي‏(ع) چهارصد هزار درهم به سمرة بن جندب داد تا بگويد آيه«و من الناس من قوله في الحياة الدنيا ... و هو الدالخصام‏» درباره علي‏(ع) نازل شده است. (35) به‏ واسطه همين تبليغات مسموم بود كه پذيرش شهادت علي‏(ع) در محراب عبادت براي شاميان بسيار مشكل مي ‏نمود.(36)
 
ب - احياي عروبت: معاويه مبناي حكومت‏ خود را بر عصبيت قومي و قبيله‏اي استوار كرده بود و هم چون اسلاف خود در عصر جاهلي بر نسب و عشيره خود مي ‏باليد. احياي ملي‏ گرايي و عروبت ‏به ‏طور عام‏تر، شعار بني ‏اميه در حاكميت ‏خود براي جامعه‏اي بود كه بخش قابل توجهي از آن را موالي و مسلمانان غير عرب تشكيل مي ‏دادند. معاويه براي اجراي سياست عرب‏ گرايي خود در بخشنامه‏اي به زياد بن ابيه - حاكم بصره و سپس كوفه - دستور مي ‏دهد كه عطايا و سهميه موالي و عجم را از بيت ‏المال كم كند، در جنگ‏ ها عجم را سپر اعراب سازد، آنان را به هموار ساختن راه‏ ها و كندن درختان و ... وا دارد، هيچ يك از عجم‏ ها را مناصب دولت نداده و اجازه ندهد كه آنان با دختران عرب ازدواج كنند و از عرب ارث ببرند. و تا آن‏ جا كه مي ‏تواند از عجم دوري گزيند و آنان را تحقير كند...(37) قيام مختار ثقفي در خون‏ خواهي امام حسين‏ (ع) نوعي واكنش اعتراض‏آميز به سياست عرب گرايي امويان هم بود. چنان كه نقل شده است: ... عمير[بن حباب يكي از بزرگان شام و رئيس قبيله قيس به مختار] گفت: از هنگامي كه وارد اردوگاه تو شده‏ام اندوهم شدت يافته است و اين به آن جهت است كه تا هنگامي كه پيش تو رسيدم هيچ سخن عربي نشنيدم و همراه تو، همين گروه ايرانيان هستند و حال آن ‏كه بزرگان و سران مردم شام كه حدود چهل هزار مردند به جنگ تو آمده‏اند.(38)
 
ج- احياي جريان ‏هاي اعتقادي انحرافي: در دوره‏اي كه آزادي انديشه و عقيده شديدا سركوب مي‏ شد، تفكر انحرافي«مرجئه‏» مورد استقبال و حمايت‏ شديد امويان قرار داشت. صاحبان اين عقيده باور داشتند كه ايمان به خداوند كافي است و گناه باعث ورود انسان در جهنم نمي‏ شود. شهرستاني در«الملل و النحل‏» همين نكته را وجه شاخص مرجئه تلقي مي‏ كند و معتقد است در حوزه مسائلي كه به امامت مربوط مي ‏شود با خوارج توافق ندارند.(39) با رواج اين تفكر، معاويه موفق به مشروعيت ‏بخشيدن به تمام اعمال و گفتار دستگاه حكومتي خود مي ‏شد. در اين انديشه«نقد قدرت‏» جاي خود را به«تجليل حاكمان‏» داد و معاويه و كارگزاران او صحنه را به گونه‏اي طراحي كردند كه مردم باور داشتند هر كاري كه آنان به عنوان خليفه مسلمانان انجام مي ‏دهند، كاري درست و شايسته است و هر كس با آنان به مخالفت ‏برخيزد، فارغ از اين ‏كه چه كسي است و چه مي ‏گويد، برخطا است و ريختن خون او منعي ندارد و اين تلقي بدون تدارك زمينه چنين اعتقادي، ميسر نبود. احمد امين وجه نام گذاري مرجئه را چنين بيان كرده است: مرجئه گرفته شده از«ارجاء» است، به مفهوم به تاخير انداختن، زيرا آنان امر گروه ‏هايي را كه با هم اختلاف داشتند و خون يكديگر را مي‏ ريختند به روز قيامت واگذار مي ‏كردند و در مورد هيچ طرف، خودشان داوري نمي‏ نمودند. عده‏اي نيز مرجئه را مشتق از«رجاء» مي ‏دانند، زيرا آنان مي ‏گفتند با داشتن ايمان، گناه آسيبي و ضرري نمي‏رساند، چنان كه با بودن كفر نيز اطاعت ‏سودي نخواهد داشت(40) نشاندن خليفه مسليمن به جايگاهي كه هاله‏اي از تقدس آن را احاطه كرده باشد و ثنا گفتن وي، ميراث شوم تفكر مرجئه و نتيجه روشن و قطعي آن، تاييد بلاقيد بني ‏اميه بود. آن چيزي كه باعث ‏شد جامعه اسلامي رخداد دلخراش و اسف بار عاشوراي(61 ق) را به آساني و بي‏ هيچ دغدغه‏اي بپذيرد، رسوخ همين باور بود. حسين حتي اگر نوه پيامبر هم باشد چون به اذن خليفه اسلامي كشته شده است، مرگ او بر حق بوده و مورد تاييد است؛ براي نمونه توجيه«ابن العربي‏» درباره شهادت«حجربن عدي‏» چنين است: در مورد قتل حجر دو سخن وجود دارد: عده‏اي معتقدند كه او به ناحق كشته شده و عده‏اي باور دارند كه به حق كشته شده ‏است. ما مي گوييم اصل اين است كه هر كه را امام برحق بكشد به حق كشته شده است و هر كه معتقد است ‏حجر به ستم كشته شده، بايد دليل بياورد.(41)
 
د - انتخاب عنوان خليفة‏الله به جاي خليفة‏الرسول: ابوبكر بعد از كسب منصب خلافت، خاطر نشان كرد كه يكي از مردم بوده و تابع است نه مبدع. او عنوان«خليفة‏الرسول‏» را براي خود انتخاب كرد و هميشه يادآور مي ‏شد كه اطاعت مردم از او تا زماني رواست كه به راه راست ‏باشد و هميشه بايد او را نصيحت كنند. اما عمر، جانشين ابوبكر، نه تنها مثل او هميشه تابع نبود، بلكه در بعضي موارد به بدعت ‏گذاري هم اقدام مي ‏كرد. عمر، لقب«خليفة خليفة ‏الرسول‏» را كه از طرف مسلمانان براي او به كار مي ‏رفت، به دليل طولاني بودن آن و اين‏ كه براي خلفاي بعدي ايجاد مشكل مي‏ كند، نپسنديد و عنوان«اميرالمؤمنين‏» را براي خود برگزيد. براي عثمان هر دو عنوان اميرالمؤمنين و خليفة ‏الرسول استعمال مي ‏شد. اما براي اولين بار در سال ‏هاي آخر خلافت او، از طرف امويان عنوان«خليفة‏الله‏» براي او به كار رفت. با روي كار آمدن معاويه، به عمد، لقب«خليفة الله‏» جاي«خليفة‏الرسول‏» را گرفت، چرا كه مشكل عمده امويان اين بود كه هميشه اعمال و رفتارشان با سيره و سنت نبوي قياس مي ‏شد و از اين جهت ‏به ناچار - حتي حداقل در ظاهر - بايستي برخي امور را رعايت مي ‏كردند. اما با انتخاب عنوان خليفة‏الله، خود را از سايه سنگين اين قياس خارج كردند و چنين تبليغ نمودند كه مقام لافت ‏بالاتر از مقام نبوت است و خليفه به خدا نزديك ‏تر و فقط در مقابل او پاسخگو است. امويان تا آن‏ جا پيش رفتند كه بر فراز منبرها اين سخن را مطرح مي ‏كردند كه آيا مقام و موقعيت‏ خليفه برتر است ‏يا پيامبر؟ و استنتاج كردند كه خليفه اعتبار و ارزش بيشتري دارد. انتخاب عنوان خليفة اللهي مناسب ‏ترين شيوه براي دور زدن پيامبر بود. تا با تخفيف مقام پيامبر، مقابله خشونت ‏آميز با بازماندگان و اهل بيت او تسهيل شود. به ‏واسطه همين انحراف ‏هاي بنياديني كه امويان در تاريخ اسلام به وجود آوردند، امام خميني(ره)‏ آن را مثل اعلاي«حكومت جور» معرفي كرده و قيام امام حسين‏(ع) را تنها راه مقابله با نهادينه شدن اين بدعت‏ هاي ناروا در جامعه اسلامي دانسته‏اند. چنان‏ كه مي‏ فرمايند: ... قيامش، انگيزه‏اش نهي از منكر بود كه هر منكري بايد از بين برود. من جمله قضيه حكومت جور، حكومت جور بايد از بين برود.(42)
ه- تبديل خلافت‏ به سلطنت: ابوالاعلي مودودي در كتاب ارزشمند«خلافت و ملوكيت در اسلام‏» ويژگي ‏هاي نظام ملوكي معاويه را در مقايسه با خلافت پيش از وي چنين بر مي‏ شمرد:
 
1- دگرگوني در روش تعيين خليفه: خلفاي قبل از معاويه، خود براي كسب خلافت قيام نمي ‏كردند، اما معاويه به هر صورت در پي آن بود تا خود را خليفه كند و وقتي بركرسي خلافت تكيه زد كسي را ياراي مخالفت‏ با او نبود و بايد بيعت مي ‏كرد. خود معاويه نيز به اين موضوع اعتراف مي ‏كند كه از نارضايتي مردم از خلافت ‏خود آگاه است اما به زور شمشير آن را به دست آورده است. اين مسأله بعدها به موروثي شدن خلافت توسط معاويه انجاميد.
 
2- دگرگوني در روش زندگي خلفا: استفاده از روش زندگي پادشاهي روم و ايران از عهد معاويه آغاز شد.
 
3- تغيير در شيوه اداره بيت‏المال: در اين دوره خزانه بيت‏المال به صورت ثروت شخصي شاه و دودمان شاهي درآمد، كسي نيز نمي ‏توانست درباره حساب و كتاب بيت‏المال از حكومت ‏باز خواست كند.
 
4- پايان آزادي ابراز عقيده: در اين دوره ديگر كسي را ياراي امر به معروف و نهي از منكر نبود. شروع اين روش جديد از عهد معاويه و با كشتن«حجر بن عدي‏» آغاز شد.
 
5- پايان آزادي قضات.
 
6- خاتمه حكومت ‏شورايي و به وجود آمدن حكومت ملوكي جديد.
 
7- ظهور تعصبات نژادي و قومي و نابودي برتري قانون.(43)
 
در قالب ره يافتي ريشه شناسانه شايد بتوان به پرسش چگونگي تبديل خلافت ‏به ملوكيت، پاسخي در خورشان يافت. با نظري به شيوه انتخاب«خلفاي نخستين‏» در مي ‏يابيم كه هيچ كدام از آن ‏ها در انديشه موروثي كردن خلافت در خاندان خود نبودند، اما زمينه ‏هاي آن را به ‏طور ناخواسته فراهم كردند. در انديشه سياسي اهل سنت، توجيه ‏گر اقدام معاويه در انتخاب پسر خود به ولايت‏ عهدي«نظريه استخلاف‏» مي ‏باشد؛ شيوه‏اي از انتخاب خليفه كه عمر(خليفه دوم) نيز بدان طريق به خلافت رسيده ‏بود. در اين نظريه، انتخاب جانشين بعدي در حيطه وظايف خليفه وقت ‏شمرده مي‏ شود.(44) اما از آن ‏جا كه خلفاي نخستين نسبتا پرهيزكار و متقي بودند، هيچ وقت از اين فرصت‏ براي انتخاب فرزندان يا شخصي از خاندان خود استفاده نكردند. ولي معاويه با تعميم اصل استخلاف به فرزندان، راه تبديل خلافت ‏به سلطنت(حكومت موروثي) را باز كرد. بعدها نظريه استخلاف از سوي فقها و نظريه ‏پردازان اهل سنت، شرح و بسط يافت و سعي شد كه استخلاف منطبق با حوادث پيش آمده روز، فرزندان را نيز در برگيرد. با اين انحرافات بنياديني كه از سال يازده تا 61 ق در جامعه اسلامي شكل گرفته بود، آيا وقوع رخدادي مثل سانحه عاشورا قابل پيش‏بيني نبود؟
 
پي ‏نوشت ‏ها:
1. آلوسي در«بلوغ الارب‏» از هيچ نظريه، انديشه يا ميراث مدني براي عرب خبري نمي ‏دهد. در سه جلد اين كتاب كه براي نشان دادن اوج عقل و درايت عرب نوشته شده حتي يك نكته فكري و مدني براي عرب عصر جاهلي ثبت نشده است.(ر.ك: غلامحسين زرگري‏نژاد، تاريخ صدر اسلام(چاپ اول: تهران، انتشارات سمت، 1378) ص 593).
2. نهج البلاغه، ترجمه سيدجعفر شهيدي(سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، 1370) ص 26.
3. محمدبن جرير طبري، تفسير الطبري، جلد 4، ص 25 به نقل از: عبدالحسين زرگري نژاد، همان، ص 172.
4. احمد امين، پرتو اسلام، ترجمه عباس خليلي(تهران، انتشارات اقبال، 1358) ج 1، ص 72).
5. غلامحسين زرگري نژاد، همان، ص 161.
6. همان.
7. ابن سعد، الطبقات الكبري(بيروت، داربيروت للطباعة و النشر، 1405ق) ج 3، ص 326.
8. همان.
9. شعراني، دمع السجوم(ترجمه نفس المهموم) ص 252.
10. صحيفه نور، ج 1، ص 161.
11. حجرات(49) آيه 14.
12. محمدرضا مظفر، السقيفه(بيروت، مؤسسه الاعلي، 1993م) ص 5 و 6.
13. محمديوسف الكاند هلوي، حياة الصحابه(بيروت، دارالفكر، 1992م) ج‏2، ص 57-69.
14. ابن قتيبه دينوري، الامامة و السياسة، تحقيق علي شيري(قم، بي‏نا، 1413ق) ج 1، ص 7 و شهرستاني، الملل و النحل، تحقيق محمد فتح الله بن بدران(قم، چاپ افست، 1364) ج 1، ص 38.
15. محمديوسف الكاندهلوي، همان.
16. صحيفه نور، ج 17، ص 58.
17. محمدبن جرير طبري، تاريخ طبري(بيروت ، مؤسسة الاعلمي ، 1983م) ج‏1، ص 2916.
18. تقي الدين احمد بن علي المقريزي، النزاع و التخاصم في ما بين بني‏اميه و بني‏هاشم(ليدن، 1888م) ص 41.
19. داود فيرحي، قدرت، دانش و مشروعيت ‏سياسي(پايان ‏نامه دكتري، دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران) ص 160 به نقل از: محمد عابد الجابري، العقل السياسي العربي، ص 150.
20. همان.
21. همان.
22. محمديوسف الكاندهلوي، همان، ص 223.
23. ابن سعد، همان، جلد 3، ص 226.
24. محمديوسف الكاند هلوي، همان، ص 226-230.
25. محمدبن جرير طبري، همان، ج 6، ص 2290.
26. محمدعابد الجابري، همان، ص 182.
27. ابن سعد، همان، ج 3، ص 41.
28. همان.
29. همان.
30. عبدالرحمان بن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پروين گنابادي(چاپ هشتم: انتشارات علمي و فرهنگي، 1375) ج 1، ص 392.
31. محمديوسف الكاندهلوي، همان، ج 2، ص 136 و 225.
32. داود فيرحي، همان، ص 166.
33. همان، ص 167 به نقل از: يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج 2، ص 145.
34. ابن كثير دمشقي در«البداية و النهاية‏» عملكرد يزيد را كاملا توجيه كرده است.
35. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم(مصر، دارالاحياء الكتب العربي، 1387 ق) ج‏1، ص 361.
36. ابن ابي الحديد بابي را تحت عنوان«احاديثي كه معاويه با تحريك عده‏اي از صحابه و تابعين در ذم علي جعل كرده‏» در كتابش آورده است(شرح نهج البلاغه، ج‏4، ص‏63).
37. داود فيرحي، همان، ص 180.
38. ابوحنيفه دينوري، اخبار الطوال، تحقيق عبدالمنعم عامر(قاهره، 1960م) ص 338.
39. شهرستاني، همان ج 1، ص‏114.
40. احمد امين، فجر الاسلام(بيروت، دارالكتب العربي، 1975م) ص 279.
41. ابن العربي، العواصم من القواصم(قاهره، بينا، 1405ق) ص 29.
42. صحيفه نور، جلد 20، ص 89.
43. رسول جعفريان، تاريخ خلفا(چاپ اول: تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1374) ص 407 به نقل از: خلافت و ملوكيت در اسلام، ص 188 و 207.
44. ابن فراء، احكام السلطانيه، تحقيق محمد حامد الفقهي(قم، چاپ افست، 1406ق) ص‏25.
 
منبع: مجله تاريخ اسلام شماره 1


٠٩:٢٢ - پنج شنبه ٢٩ شهريور ١٣٩٧    /    شماره : ١٣٧٩    /    تعداد نمایش : ٥٠٤


امتیازدهی
نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





© Jbf-ar.org . All rights reserved.